باران توامان اندیشه و زبان
ادامه چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
ادامه پست قبل
به دليل اينكه حجم مطالب بالا بود و در يك پست بيشتر از 80كيلو بايت مطلب بیشتر نمي شد گذاشت،مجبور شدم ادامه پست قبل را به اين پست منتقل كنم.پاسخ من به نوشته عه تاي عزيز.

حميد تقي آبادي
عه تاي عزيزم
براي من ساده تر است اگر بخواهيم به سراغ تعريفهاي براهني از شعر و ادبيات و نقد برويم.چون او به هرحال به تناسب دورههاي تاريخي كارش تعريف هايي از اين مفاهيم داشته و به تاكيد خودش يك منتقد و يك تئوريسين بايد بتواند اجزاء آن چيزي را كه درباره اش فكر كرده و مي نويسد تجزيه و تعريف كند.براي من ساده تر است و اتفاقا استقبال مي كنم ولي با اين وجود به نظر مي رسد پرداختن به موضوعي چون بحران ضرورت بيشتري داشته باشد چون به هرحال باعث ايجاد يك حوزه گفتماني در ادبيات ما شد كه حساسيتهاي زيادي را هم برانگيخت. البته سعي مي كنم بحث درباره بحران،دامنه دار نشود و خيلي زود به سراغ مطالب ديگري كه شما گفته بوديد برويم. بنابراين من درباره نوشتار پيچيده براهني،توضيح كوتاهي داده و باز به سراغ"بحران" مي روم.
شما نوشته اي:
"طبق دسته بندی شش گانه ی که از اثار او داشتی تا انجا که به تولید اثار هنری منجمله شعر و تا حدودی رمان نویسی مربوط است ورود صناعات ادبی در اثر یا بکار گیری زبان خاص مولف و بهره از شگردهای خاص بیان بلامانع بلکه لازم است اما زمانی که گفتمان یا نوشتاری با هدف روشنگری ِ اموزش ِ افشاگری ِ دستورالعمل ِ تحلیل و نقد ِ و به ادرس طیف نامشخصی از مخاطب ارسال می شود باید با عنایت به رسالت و وظیفه ی خاص روشنگری ان نوشتار زبان و قلمی انتخاب شود که حداکثر صراحت و حداقل قابلیت تفسیر و تاویل پذیری را دارا باشد."
من نوشته ام:
"خواننده ي آشنا يا ناآشنا با براهني وقتي كه مي خواهد آثار او را مطالعه يا مورد بررسي قرار دهد بايد بداند كه با دو مشكل اساسي مواجه است،دو مشكلي كه عموما در آثار نويسندگان و انديشمندان سرشناس ديده مي شود؛مثل پيچيدگيهايي كه نثر فردريك جيمسن يا دريدا و بلانشو دارد.اين دو مشكل اين هاست: اول زمينه انتقادي تند،پيچيده و گسترده ي آثار او و دوم سبك نوشتاري مركب و چندرگه اش،سبكي كه در ايران لااقل بيسابقه بوده و هست و از هر نوع تعريفي شانه خالي مي كند چون آميزه اي ست از محتواهاي چندگانه كه گاهي بسيار معماگونه و پيچيده بيان مي شود."
دوتا نكته در پاراگرافي كه من نوشته ام مورد تاكيد بوده: يكي پيچيدگي هايي كه در نثر انديشمندان چون فردريك جيمسن يا دريدا و بلانشو وجود دارد...و ديگري آوردن قيد "گاهي" در بيان توصيف ويژگي عام نثر براهني:" كه گاهي بسيار معماگونه و پيچيده بيان مي شود"
در دفاع از اينكه گفته ام "گاهي" پيچيده است مي نويسم:
براهني مدام خودش را و انديشه اش را توضيح مي دهد،او حتي ديگران و شعر ديگران را هم توضيح مي دهد، برجستگي اين عمل اينجاست كه بدانيم او در عين پيچيده بودن،پيچيدگي ها يا مسائل دشوار را خيلي خوب و ساده توضيح مي دهد.براي مثال مي توانيم به مباحثي كه او درباره شكل ذهني طرح كرده نگاهي بياندازيم تا ببينيم چقدر سختي هاي شناخت شكل ذهني توسط بررسي ها و توضيحات او آسان و قابل درك شده است. با اين وجود آنطور كه در جاي جاي نوشته هاي خود براهني امده پيچيده نوشتن براي او يك امر شكوهمند و دلخواه است.به خصوص وقتي كه مي خواهد مباحث تازه نقد ادبي را در ادبيات ايران مطرح كند به ناچار بيانش پيچيده مي شود.وقتي كه مي خواهد ايجاد فكر كند _به عنوان يك متفكر ادبي_ پيچيدگي هاي انديشه اش بيشتر مي شود : " اگر تفكر،كاري بطئي و پيچيده است،زبان تفكر هم نمي تواند ساده و به اصطلاح روان باشد." (روياي بيدار،ص103) به نظر من براهني بيشتر از هركس ديگري به ادبيات به عنوان يك مقوله جدي فلسفي نگاه كرده است.
همچنين مي دانيم كه او خود را يك متفكر ادبي مي داند نه يك محقق ادبي و يك متفكر ادبي بنا به انچه او مي نويسد،پيش از آنكه تنها به نتايج يك تحقيق متكي باشد به انديشه هاي خود تكيه مي كند.عقايد خود را مينويسد: "من خود را محقق ادبي نمي دانم...هدف من با هدف محقق فرق مي كند.من خود را متفكر ادبي مي دانم نه محقق ادبي؛يعني من فكر مي كنم و عقايد خود را مي نويسم" (طلادرمس،ج1،ص10)
و سالها بعد در جلد سوم همين كتاب مي نويسد:"تفكر يعني كوشش براي دستذسي پيدا كردن به بينايي،درست زماني كه نوكهاي شعله ور آن تير در چشم آدم فرو مي رود.فاصله ي بين حقيقت و تفكر،هميشه همينقدر است.وقتي كه فكر مي كني كه رسيدي كور شده اي.به همين دليل حقيقت در ظلمات است."
توضیح نگارش عقاید از زبان خود او وقتی که می گوید باید در برابر همه ی تعریف ها گذشته یک آلترناتیو جدی را مطرح کند، اینگونه است: "در فاصله ي تعريف قديم و تعريف جديد، تعريف سومي قرار دارد كه بر زبان نيامده، ولي مي خواهد خود را به رخ بكشد. و اين مربوط به خود مسئله نگارش مي شود. نوشتن عقايد، نويسنده را در حال نوشتن دگرگون مي كند. انگار نوشته اعلام مي كند كه من هم چيزي براي گفتن دارم كه تو به عنوان كسي كه مي نويسي بدان وقوف نداري، و آن وقوف تو را غافلگير خواهد كرد."
این همان چیزی است که یدالله رویایی هم به بیانی دیگر آن را بازگو می کند:" من اندیشه ام را نمی نویسم،نوشته ام را می اندیشم."
در بررسي مسائل ادبي،آنطور كه براهني در كتاب روياي بيدار نوشته ما با سه نوع مولف سروكار داريم:
1- نوع مولفي كه فقط اثر تخيلي آفريده است: فردوسي،نظامي،حافظ... صادق چوبك،سمين دانشور،ابراهيم گلستان و فروغ
2- نوع مولفي كه هم اثر تخيلي آفريده و هم اثر انتقادي: ناصرخسرو،مولوي،نيما،هدايت،آل احمد،اخوان،سارتر،اليوت،بكت
3- نوع مولفي كه فقط اثر انتقادي به وجود آورده: هجويري،شيخ روزبهان،شمس قيس رازي،آريان پور،مينوي،زرين كوب،ارسطو،ياكوبسن،تودوروف
خب فكر مي كنيد براهني جزو كدام دسته است؟ دقيقا، جزو دسته دوم. من فكر مي كنم كسي كه هم اثر تخيلي خلق مي كند و هم اثر انتقادي،به هرصورت اين دو را هميشه به همراه دارد.تي اس اليوت نه تنها فكر مي كردكه بهترين منقدان كساني هستند كه همچون درايدن،جانسون و كالريج خود شعر مي سرايند،بلكه اعتقاد داشت منتقدي كه شاعر است ي بايستي در نوشته هاي انتقادي اش،تجربه خلاق خود را به كار گيرد.(درآمدي بر انسان شناسي هنر و ادبايت،ص81)
جالب اينجاست كه براهني هم به اين نكته اشاره مي كند:"كساني كه امروز آثار دو بينانگذار معتبر"ساختار زدايي"، "ژاك دريدا" و "پل دومان" را مي خوانند،مي بينند كه آثار اينان به ويژه در آثار دريدا،مقاله تا سطح يك اثر هنرمندانه تعالي يافته است.نثر دريدا پيچيدگي نثر پروست را دارد و انگار او نيز از جهاني خيالي حرف مي زند." (روياي بيدار،ص 55)
تمركز كردن بر روي اينگونه نوشتارهاي شخصي كه گاهي خيال انگيز و پيچيده مي شوند تفاوت بین دو نوع نگاه فلسفی است: فلسفه قاره ای يا كانتيننتال که افرادی چون دریدا در آن دسته بندی می شوند و مسائل جامعه و روابط انساني در آن به طور روشني مطرح است .خصايص مهم فلسفه هاي قاره اي عبارتند از: نداشتن دغدغه ارائه دليل ؛-سختي بيان و انديشه و پرداختن به موضوعاتي انساني و وجودي. ودر طرف دیگر فلسفه تحلیلی و آنالیزتیک قرار دارد که فیلسوفان منطقی پیرو آنند، همان ها که سال هاست افرادی چون دومان و بلانشو و دریدا را مسخره کرده و می کنند. از فلسفه هاي تحليلي به نظر خيلي ها چيزي كه شايد بيش از هر چيز به کار فلسفه و جامعه امروز ما مي آيد دوري از مبهم گويي است. زبان کاوي؛ استدلالي بودن و شايد سادگي و البته وضوح از ويژگي هاي بارز اينگونه فلسفه است.
مسئله دیگری که وجود دارد و براهنی به صراحت بر آن صحه می گذارد،باج ندادن به ذوق عامه است. "کسی که میزان می آورد تنهاست" او چه در زمانی که تبیین تئوریک می کند و چه زمانی که کار نقد و رمان می کند به گفته خودش به دنبال تربیت آن پوزه اولیه ادبی افراد است و چون به زبان، توجه خاص دارد در تمام مدت حتی در مطالب آموزشی اش نیز به برجسته کردن فرم نوشتارش می پردازد.همه ی ما این مسئله را قبول داریم که طلا در مس و تعاریفی که براهنی از مفاهیم مورد نظر در شعر می دهد همچنان جزو منابع دسته اول تمام کسانی است که به طور جدی به ادبیات می پردازند،مطالب آن کتاب به خصوص در جلد 1 عموما آموزشی است اما براهنی در همان مطالب آموزشی هم بیان یچیده ومعماگونه اش را نشان می دهد و این گونه بیان را در کنار زبان روشنگر و توضیح دهنده مرسوم کتاب های آموزشی قرار می دهد تا نثرش از نثرهای مقاله ای و دانشگاهی خشک و بی روح استادان مفخم،متمایز شود.
مسئله اینجاست:او به عنوان یک چهره دانشگاهی، نوشتن به شیوه مرسوم دانشگاه های ایران را قبول نداشته و ندارد : "در آغاز كار نقد ادبي ام، وقتي كه در مقاله "شعر و اشيا"، مي خواستم به اهميت اشياي جديد اشاره كنم، در سال 41 يا 42، دو صفحه فقط اشياء، آدم ها و حالات آنها را در جملات تقريبا ناتمام ولي پشت سر هم نوشتم. شاعري شهرستاني كه از خود من هم مسن تر بود، برايم تعريف كرد كه داشته مقاله را توي آرايشگاه موقعي كه سلماني موهايش را اصلاح مي كرده، مي خوانده، كه ناگهان در وسط اصلاح بلند مي شود و راه مي افتد." (پیام به کانون شعر و ادب ایوار،1384)
و این نوشتن و یکسره نوشتن چون با بارش توامان اندیشه او همراه است عموما پیچیده و مرکب می شود. خودش به این اقرا می کند:" اصطلاحات من در ادوار مختلف من گاهي عوض شده اند، زبانم پيچيده تر شده، و آموخته ام كه انديشه ام را در جمله مختلط و مركب بريزم، چرا كه براي بيان انديشه پيچيده، جمله ي ساده بايد از خود فراتر برود. در همان دو سه جلسه ي اول دو درس فوق ليسانس و دكتري كه در دانشگاه تورنتو در ادبيات تطبيقي مي دهم به دانشجو مي گويم كه از او انتظار دارم جمله مختلط بنويسد." (همان)
اما محال است که خواننده ی حرفه ای به حتی همان رساله تئوریک "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" رجوع کند و با مشکل غامض نویسی و دشوار بودن روبه رو شود. آن رساله در عین حالی که دشوار است اما آنقدر به لحاظ نوشتاری متنوع است که مخاطب هیچ گاه حس نمی کند دارد یکی از تاثیرگذارترین مقالات ادبیات معاصر فارسی را می خواند.تعریف ها در حال تغییرند.
مقاله"زبانیت" دکتر براهنی که یکی از سخت ترین مقالات ایشان است اینگونه شروع می شود: "هرگز دنبال ملامت دوست نباشیم.حتی اگر نجوم بطلميوس ، دنبال ملامت كوپرنيك است ما دنبال سرزنش ملامت بطلميوس نباشیم. جريان دانش به گونه اي ست كه بي قرائت درست بطلميوس،به قرائت درست كوپرنيك دست نخواهيم يافت." بعد می دانید در کنار این جمله ها چه مسائل تئوریکی مطرح می شود؟...تئوری "زبانیت" براهني : "شعري هست كه نه تنها زبان،بل زبانيت زبان را به رخ مي كشد.هرشعري زبان را به رخ مي كشد و يا ان را جلو صفحه مي اورد،به ان صورتي كه در طبقه بندي مسائل از زمان "فرينان د سوسور" به ويژه "رومن ياكوبسن" تا به امروز داشته ايم.ولي مسئله زبانيت،سوداي ديگري است كه نه تنها هرمنوتيك مدلولها،بلكه هرمنوتيك دالها را مي شكند.تفسير ناپذيري را تعطيل مي كند،زبان را به ريشه هاي تشكيل و تشكل زبان برمي گرداند"...(مجله كارنامه،شماره46و47،ص13و14) که من نمی توام ادعا بکنم آن را فهمیده و یا درک کرده ام ولی همیشه از خواندن آن لذت برده و می برم و چیزی یاد می گیرم. بارش اندیشه و زبان.
او در پیام جالب توجهی که به کانون شعر و ادب ایوار می دهد می نویسد: " من هايدگر، دريدا، فوكو و هومي بهابها را به اين دليل مي خوانم كه آنها از زبان به صورت ابزار بيان انديشه استفاده نمي كنند، بلكه در آنها زبان مي انديشد و پيش مي رود، و من آن وسط قرار مي گيرم. بارش انديشه توأم با بارش كيفيت زبان است. اين زبان ها را نمي توان تلخيص كرد به زبان اين سو، و انديشه آن سو، چرا كه اين زبان ها زندگي انديشه در زبان ها هستند. اين كار را در كارگاه با ترجمه جا در جاي الن سيكسو، دريدا، هايدگر و ديگران انجام مي دادم و انديشه را در جمله مختلط منبعث از منبع اصلي زبان مي ريختم و تحويل مي دادم."
اجازه بدهید در بیان اینکه پیچیده نوشتن مذموم نیست و ضرورتی هم ندارد که حتما برای روشنگری در نوشته های تئوریک و منتقدانه رعایت شود،بنویسم که اتفاقا برای کسانی که نوشتار شخصی خود را دارند نوعی ویژگی نیز محسوب می شود و اشاره ای داشته باشم به فیلسوفان غربی به خصوص فیلسوف مارکسیست معروف،فردریک جیمسن. او وقتي كه دارد درباره نثر تئودور آدورنو صحبت مي كند مي گويد: "مطمئنا نوشتار او از قواعد نوشته هاي ژورناليستي روان و واضحي كه در مدارس تدريس مي شود پيروي نمي كند"
جیمسن که مي خواهد در تبيين نوشتار پيچيده خود حرف بزند ، با این نگاه، در واقع "خوب" بودن قواعد نوشتاري ساده و روان را مورد پرسش قرار مي دهد،زيرا معتقد است كه تكيه بر ويژگي هايي چون "وضوح" و "روان بودن" وقتي كه به مرحله عمل مي رسد به طور واضح باعث مي شود كه خواننده تمركز خود را از دست داده و به جاي تعمق بر متن به راحتي از آن عبور كند.
به همين دليل او به بسياري از كساني كه نثر او و آدورنو را با وصفهايي چون "مبهم و سنگين،پيچيده و غيرقابل فهم" مورد حمله قرار مي دهند مي تازد و مي نويسد: "انبوه انتزاعات و ارجاعات دقيقا به اين منظور وارد متن شده اند كه متن در موقعيتي عليه سهولت مبتذل آنچه آن را احاطه كرده است خوانده شود،و اين در واقع هشداري است به خواننده درباره بهايي كه بايد براي انديشيدن اصيل بپردازد" (ماركسيسم،نقدادبي و پسامدرنيسم،ص16)
من به تعريف فلسفي "انديشيدن اصيل" كاري ندارم اما معتقدم خواندن بايد دشوار باشد.در نوشته بايد كشف وجود داشته باشد. حتي در نوشته هاي انتقادي و تئوريك ما بايد با سهم قبال قبولي از خلاقيت ادبي روبه رو باشيم. مسئله لذت همين جاست كه به وجود مي آي. فیلسوف مارکسیست می نویسد: "در نوشتن اين متون،مسئله ي شخصي لذت خودم مطرح است.لذتي كه به ويژگي هاي سبك دشوار من (اگر چنين باشد) گره خورده است. من نمي نويسم مگر اينكه حداقلي از رضايتمندي براي خودم وجود داشته باشد." (همان)
براهنی به گفته ی خودش تربیت جهانی دیده،تربیتی که مبتنی بر تخصص و پیچیدگی است: "من به عنوان فرد، ايجاد فرق كرده ام. ايجاد نوعي تفاوت كرده ام، اما هرگز خودم را به ذوق عام نمي فروشم، نفروخته ام، هر چند كه به خاطر رعايت منافع عام تا حد مرگ بلا ديده ام. ولي كار من مبتني بر احساس و ذوق عام نيست. پيچيده ام، به دو معني، هم به فرد خود، و هم كلا، و فرادا و اجماعا. اما به ذوق عام رشوه نداده ام، كه از هر دشنه اي در سينه ي عام براي عام خسران بارتر است. در رمان هايم دشنه را در عمق جانم فرو كرده ام، اما اگر تربيت ادب جهاني نمي ديدم جرأت فرو كردن آن دشنه در درونم را پيدا نمي كردم. هم از اين روست كه ذوق اوليه را، كه به نوعي يك پوزه است، قابل تربيت مي دانم. و تربيت چيزي است كه در طول زمان به دست مي آيد."(همان)
مي توان از فحواي كلام او به انجمن ايوار چنين برداشت كرد كه او گاهي به عمد اينجور بدقلق و دشوار مي نويسد تا خواننده را به فرم نوشتارش حساس كند.
پیچیدگی برای او یک مسئله قدیمی است.متفکر پیچیده ما از همان اول به این موضوع وقوف داشته که دارد زبان و بیان تازه ای را رواج می دهد: "يك نوشته،تماشاي آزادانه در پيچيدگي اعماق است،واين پيچيدگي ها ساده نيستند تا معادله برايش تعيين شود.تكنيك پيچيدگي،پيچيدگي است،سادگي نيست ساده پسندها عوامفريب هستند. (طلا در مس،ج1،ص469)
اگرچه اين حرف،عجيب است امابه نظرمن آثار براهني به شكل ويژه اي بين دو قطب متضاد يا حتي متخاصم تخيل ادبي و تعقل فلسفي به وجود مي آيد و ارتباط هوشمندانه و سحركننده اي بين اين دو قطب به وجود مي آورد. با اين وجود دوست من،اميدوارم از من درباره ي اين حرفي كه زدم توضيحي نخواهي،چون تبيين چرايي و چگونگي ان در حال حاضر از عهده من خارج است.اجازه بدهید که این بیان پیچیده و معما گونه را جزو مشخصه های کار او به حساب آوریم.چیزی که او به ان معتقد است و با همین اعتقاد، زبان نقدادبی را دراندیشه بسیاری از نویسندگان ایران پرورش داده است.
"نوشتن براي من تعهدي است براي چاه زدن در اعماق،تا ناشناخته هاي اعماقم،تاريخم،شهرم،وطنم،گذشته هايم،اميدهايم در اينده و در عين حال نگاه هاي به اعماق امروزم بيرون بريزند." (گفتگو با روزنامه شرق،16آذر84)
حمید عزیز
مطالب مفصل این پست را که بصورت مکرری حول پاسخ به سئوال چرا دکتر براهنی مقالات و مطالب روشنگرانه و انتقادی خود را بصورت پیچیده و تاویل پذیر می نویسد؟
خواندم قصد نقد و ذکر دلایل علیه بطور مفصل داشتم تا اینکه انتهای مطلب بنوعی خواست شما را در خصوص قبول روش موجود نویسش ایشان دیدم. امابا ذکر اختصاری نکاتی میگذرم
اگر نوشتار شما را ساده ومختصر کنیم دلایل اقامه شده چنینند
1- چون اندیشمندان ایکس و ایگرگ ( با اینکه دانشمندان بزرگی هستند اما ممکن است روش انها نیز مورد اعتراض باشد) پیچیده نویسی می پسندند پس این روش خوب است
2- چون دکتر بنا به دلایل قابل قبول برای خودش چنین سبکی در نوشتن را ترجیح میدهد پس درست است
3- چون نفس نوشتن ولو به منظور روشنگری باید دارای جوهر هنری باشد و جوهر هنری حاصل نمی شود الا با نوشتار غامض و چند لایه و چون ساده نویسی اجابت به توقع عام است که دکتر از ان ابا دارد باید چنین بنویسد
شاید شما مورد دیگری سراغ داشته باید که به این جمعبندی ساده شده اضافه کنید اما من چیز دیگری که در یکی از این بندها نگنجد ندیدم
1- مدتهاست روش استناد به تک جملات قصار این یا ان دانشمند بعنوان دلیل بر اثبات مدعا رد شده است و بعنوان بخشی از یک سبک ایده الیستی و متزلزل گفتگو تلقی می شود که عالیترین نمود ان در مباحثه های ایینی و فناتیک شرعی تحت عنوان حدیث و تحدث مبنای چندانی در گفتمان علمی ندارد
چرا که وقتی گزاره یا پاراگرافی از گفتار دانشمندی بی توجه به پیش و پس ان مستند اثبات ادعایی واقع می شود همیشه امکان یافتن تعبیری مخالف از او در جایی دیگر از نوشتار و گفتارش یا از دانشمندی دیگر وجود دارد انوقت روال اصلی بحث به قیاس و تشخیص صحت این یا ان گفته یا شخص منحرف می شود . بر همین اساس بنده علیرغم توان ارائه ی فاکتهای فراوان از صاحبنظران بزرگ در تایید مدعا از این کار تا حد مقدور اجتناب میکنم مگر موارد خیلی خاص که گفته ی شاهد مدعا اظهر من الشمس و مرضی الطرفین باشد
2- کلیه ی ادعاهای اثبات نشده ی هر نظریه پرداز با هر درجه از اهمیت مادام که در یک یا چند مورد خاص تحت سئوال است بعنوان ادله ی علمی بر له موارد تحت سئوال قابل استناد نیست. و معمولن قراین و براهین لازم برای اثبات صحت عقاید او خارج از افاضات شخصی او اخذ و طرح می شود بعبارت دیگر وقتی سئوال میکنیم اقای حمید تقی ابادی چرا اینچنین می نویسد؟ این پاسخ : (چون حمید تقی ابادی چنین تشخیص میدهد) قابل طرح و دفاع نیست
3- در اینکه هر نوشتار به منظور کاربرد خاصی اعم از ابلاغ پیام یا التذاذ هنری یا روش اجرا نوشته می شود و در اولویت بندی وظیفه ی نوشتار اصلیترین کاربرد بردیگر کاراییهای احتمالی ثانویه تقدم دارد که شکی نداری؟
اما در خصوص باج دادن به سلیقه ی عام حمید جان اینکه مثل روز روشن است کسی توقع ندارد براهنی طوری بنویسد که صنف محترم مسگران یا طرفداران ساسی مانکن بفهمند و ایده بگیرند!!
منظور از ساده نوشتن موقع ارسال اندیشه های منطقی اقدام به انتخاب سطح متعادلی از درک پذیری نوشته بدون فرصت تفسیرهای مختلف یا تعبیه شانسهای فرار مولف در مواقع تنگی قافیه است یعنی مولف چنان بنویسد که یک جور منطقی بشود انرا معنا کرد و موقع نقد دیگران مفری که حاصل پیچیدگی و معما گونگی اثر است برای تغییر موضع و مصادره به مطلوب مجدد نداشته باشد.
منهم مثل شما گمان دارم تنها چاره در این است که با قبول روش خاص نوشتن او به شکل موجود و مختص خودش به سئوال بعدی بپردازید و بحث بحران را (البته همه ی بحرانهای مطرح اعم از منظور دکتر و موجود میان جامعه ادبی) باز کنید مگر اینکه بخواهید در باب این مورد دوباره ( والبته غیر تکراری) مرقوم بفرمایید
با احترام
مباحثی که شما و جناب اقای عه تا ذکر کرده اید بی شک کمک بسیار به جوانانی خواهد شد که از شناخت بزرگانی چون دکتر براهنی اندیشمند غافل مانده اند
این گونه تحلیلها میتواند در نگرش جوانان به این حیطه ی فرهنگی کمک شایان توجهی کند .
لازم است از شما دوستان فرهیخته و بزرگوار سپاسگذاری به عمل آورد برای فرصتی که به جوانان و البته خوانندگان خود میدهید برای شناخت و درک بهتر اندیشمندانی چون براهنی که برای خود بنده همیشه متن قسمهایی از نوشتار این بزرگوار جای سوال داشته .ونگرش این اندیشمند فرزانه در سنگینی کلامشان نمود وافری در شناخت داشت .
مشتاقانه ادامه ی این شیوایی کلام را پی میگیرم
باشد که خرد یارتان باشد و اندیشه ی نیک رهرو راهتان .
با ارادت واحترام
دوباره چاپ شد
خطاب به پروانه ها
و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم

بايد يك دست مريزادي به نشر مركز گفت كه بعد از حدود 14 سال توانست مجوز چاپ مجدد كتاب«خطاب به پروانهها و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم» را بگيرد وآن را چاپ كند. فكر مي كنم در شرايط فعلي كار قابل تقديري است. تا جايي كه من اطلاع دارم چاپ اول كتاب تقريبا ناياب شده بود، نسخه اي كه من داشتم آنقدر بين دوستان دست به دست شده بود كه كاملا تكه تكه شده بود.
من به دلیل اینکه چندسالي هست مشغول كار بر روي نوشته هاي انتقادي دكتر براهني هستم،اين شانس را داشته و دارم كه همه آثار ايشان را بخوانم. اين را هم به عنوان خبر می نويسم :
تقريبا خيلي از سرفصلهايي كه در بررسي كارهاي دكتر براهني در نظر گرفته ام تكميل شده است: براهني و مسئله سنت،براهني و رويكردهاي فرماليستي،براهني و ساختارگرايي در ايران، براهني و انديشه هاي پساساختارگرايي، تعريف شعر از ديد براهني،براهني و مسئله تعهد، براهني؛ تاثيرپذيري ها و تاثيرگذاري هاو....چند موضوع ديگر.
اميدوارم بتوانم به زودي اين جزوه ي طولاني را تمام كرده و به يكي از انتشاراتي هايي كه براي چاپ آن ابراز تمايل كرده بسپارم. با اين چند خط:
بازخوانی ادبیات فارسی معاصر گواه این است که کانون اصلی شعر دهه ی هفتاد(كه سرآغاز دوره ي جديدي از رويكردهاي ادبي بود در شعر فارسي بود) دوجا بوده است: یکی زیرزمین یک آپارتمان نه چندان بزرگ در تهران که در آن کارگاه شعر و قصه دکتر رضا براهنی برگزار می شد و دیگری کتاب شعری کاملا متفاوت با روحیه ی عمومی شعرو شاعری در آغاز آن دهه: « خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» اثر همین دکتر رضا، که در واقع چه در شکل سرایش و اجرای شعرها و چه در آن مقاله ی بلند و تئوریک پایانی اش گسستی بود از همه ی جریانهای معاصر شعر از نیما تا دهه ی هفتاد شمسی. مثل مانیفیستی برای یک آغاز جدید در شعر فارسی.
در آغاز آن مقاله طولانی در موخره کتاب « خطاب به پروانه ها......» آمده بود:« چرا شاعر کهن به ندرت شعر خود را توضیح می داد و شاعر جدید،مثلا نیما و شاعران بعد از نیما، شعر خود را توضیح می دهند؟» ودر ادمه به این سوال اینگونه پاسخ داده شده بود:« علت آن است که فرم شعر شاعر کهن،حتی هر فرم و حتی فرم تک تک شعرهای او، قبلا توضیح داده شده بود. یعنی نت فرم از پیش نوشته شده بود و شاعر با فرم شعرش و یا بهتر بگویم با اجرای شعرش آن نت را اجرا می کرد.» و بعد هم اضافه شده بود:« معیار در شعر جدید این است که شاعر، شعر خود را امضا کند. یعنی شاعر در فرمی شعر بگوید که قبل از فرم آن شعر وجود نداشته است و در آن فرم کسی قبل از او شعری نگفته است.»
در همین چند نقل قول کوتاه می توان بنیان های شعر دهه ی هفتاد را به راحتی مشاهده کرد. یعنی:
الف: اجرائیت شعر
ب:تعدد فرم های شعری
ج: استفاده از تئوری های تازه مطرح شده در حوزه ی ادبیات و فلسفه
و بر همین اساس بود که نویسنده کتاب « خطاب به پروانه ها...» شالوده ی انقلابی دیگر را در شعر فارسی پی ریزی کرد و معتقد بود که بر اساس آن، شعر فارسی می تواند از بن بست شعر کهن و شعر نیمائی و سپید رهایی یابد.
با توجه به همین مبانی بود که اکثر شاعران این دهه سعی در اعمال شگردهای بدیع، ارائه ی لحن شخصی در زبان و ارائهی هویت مستقل از آثار خود در بین سایر آثار بودند.کار آنها در واقع بر اساس داعیه هاشان پاسخی به بحران مدرنیسم در ادبیات ایران بود:« وقتی بسیاری از ارزش ها فرو می ریزد و هویت انسان تکه تکه می شود، شعر هم تکه تکه می شود یا از تکه تکه ها ساخته می شود.ناموزونی دامنش را گرفته و رها نمی کند.هرلحظه از چیزی می گوید،پریشان پریشان است. درست همان جائی که قرار است صاحب تشکیلاتی موزون شود، فالش می زند و از دستگاه ساده ی زبان و معنا خارج میشود»
عه تا
سلام حمید جان تقی آبادی
اونوفت که فالش زد و از دستگاه ساده ی زبان و معنا خارج شد چه جانشین آنها در این حفره ی تهی می شود؟
آنچه از (شگردهای بدیع!) و( ارائه ی لحن شخصی )و( هویت مستقل) حضرات میبینیم سوراخ دعایی نیست که گم شده است.؟
جناب تقی آبادی سئوالات زیادی هست که نیاز به پاسخ دارد آیا شما آمادگی روشنگری دارید؟
با احترام و ارادت
حميد تقي آبادي
عه تاي عزيزم
خوشحال مي شوم اگر درباره آنچه كه گفتي بتوانيم با هم وارد گفتگو شويم... يك گفتگوي خوب و دنباله دار...البته من به عنوان يك هوادار به سراغ دكتر براهني نرفتم...بلكه در درجه اول در مقام يك پژوهشگر اين كار را مي كنم و بعد كسي كه انديشه ها و كارهاي ادبي او را قبول دارد...بنابراين ممكن است روشنگري به آن معناي خاصش كار من نباشد ولي حاضرم با هم گفتگو كنيم...دستت را مي فشارم دوست من
عه تا
سلام حمید عزیز
به همین دلیل که شما را در حال پژوهش عالمانه بر اثار و افکار دکتر براهنی می بینم مشتاقم با قلم شما به کنه اندیشه ی ایشان در باره شعر امروز ایران راه یابم
واقعیت اینست که بخشهایی از شعر دو دهه ی اخیر ایران مستقیم یا غیر مستقیم تا حدودی متاثر از ایده ها و تئوری های ایشان است.
اهمیت بحث بر روی نظرات و افکار ایشان از انجا نشاُت می گیرد که برخی بروز کلاف سر در گم شعر و مسیر بی سامان انرا با رهنمودهای تئوریک براهنی بی رابطه نمیدانند. فرصت حضورشما را بعنوان محقق و مدافع اندیشه او مغتنم می شمارم و از شما می خواهم به ابهامات و سئوالات موجود پاسخ وبازخورد پاسخهایتان را تا حصول اقناع همراهی کنید. برای افتتاح بحث فرصت اغاز در اختیار شما تا ماحصل نظرات دکتر رادر باره ی تعاریف شعر - سمت سوی پویش ان -رابطه ی شعر و مخاطب- تعامل شعر و مدرنیته و... هر مقوله ی دیگر که لازم می بینید تا حد مقدور خلاصه و فرمولیزه کنید آنگاه فرصت سئوال و نقد گفتار را به من بدهید (بسته به صلاحدید شما این گفتگو ممکن است در همین کامنتدانی یا صفحه ی اصلی وبلاگتان مطرح شود)
با احترام و تشکر
حميد تقي آبادي
عه تاي عزيز
براي آغاز بحث من اولويت را به اين موضوع مي دهم كه شما نوشته اي: " اهمیت بحث بر روی نظرات و افکار ایشان از انجا نشاُت می گیرد که برخی بروز کلاف سر در گم شعر و مسیر بی سامان انرا با رهنمودهای تئوریک براهنی بی رابطه نمیدانند." بيا ببينيم آيا اين گزاره صادق است كه: «شعر ايران دچار يك كلاف سر در گم است» تا بعد به سراغ اين سوال برويم كه آيا اين مسير بي سامان با رهنمودهاي تئوريك براهني مرتبط است يا نه؟
من معتقدم كه هيج كلاف سردرگمي در شعر دهه هفتاد و دهه هشتاد ما بروز نكرده است.تمام كساني كه معتقدند ما در مسيري بي سامان قرار داريم تا به حال دليل محكمي براي اين ادعايشان نياورده اند. گفتن اين جمله ها خيلي ساده است:« شعر فارسي دچار بحران است»،«بي برنامگي و تشتت به شعر معاصر ما رخنه كرده است» يا«شعر ما با اين وضعيت راه به جايي نميبرد» اما دليلي كه هم مصداقي باشد و هم مبتني بر واقعيتهاي موجود ادبيات ايران و جهان،ارائه نمي شود.
من نمي دانم كساني كه چنين اعتقادي دارند،آن را در مقايسه با چه دوره اي از شعر فارسي بيان مي كنند،شاخصه هاي آنها براي سردرگم بودن كلاف شعر ما چيست؟ تئوري چگونه مي تواند راه را به بي راهه ببرد؟
اتفاقا دكتر براهني در ميانه هاي دهه 60 اولين كسي بود كه بحث بحران را پيش كشيد،اما بحث او با چيزي كه در اين چند ساله اخير درباره بحران گفته مي شود بسيار تفاوت داشته و دارد. او از «بحران رهبري در شعر»،«بحران رهبري در نقد ادبي» و در نگرشي كلي تر از«بحران رهبري در ادبيات» سخن گفته و مي گويد و معتقد است اين بحران نه تنها باعث سكون و سكوت ادبيات ما نيست بلكه برعكس باعث پويايي و شكوفائي آن نيز شده و مي شود. «بحران رهبري...» يكي از كليد واژه هاي اصلي شناخت انديشه انتقادي براهني در سه دهه اخير است.اگر در اين باره بحث شد مي توانيم دقيق تر و مفصل تر وارد شويم.
من وقتي كه به تاريخ معاصر ادبيات فارسي نگاه مي كنم مي بينم كه اصلا در شرايط ويژه اي به سر نمي بريم. كافي ست به سه دهه ابتدايي همين قرن شمسي خودمان يك نگاه بكنيم. مگر وقتي كه نيما مي خواست در شكل و محتواي شعر كلاسيك فارسي ترديد ايجاد كند بعضي ها علم برنداشته بودند كه رخنه اي در ادبيات ما ايجاد شده؟مگر خيلي از آقايان ادبا نيما را باعث انحطاط شعر فارسي نمي دانستند؟مگر نمي گفتند كه او خائن است و دارد ادبيات ايران را به قهقرا مي برد؟... مگر فراهنجاري هاي نيما را نوعي راديكاليسم نادرست نمي دانستند؟ مگر نيما به قول خودش: شمشير را از رو نبسته بود؟ مگر بعد از آن صداهاي بيشتري به گوش نرسيد؟ مثل حالا كه صداها زيادتر شده اند...نيما ميزان اورده بود...ميزان را به هم زده بود...
خودش مي نويسد: «گفتند انحطاطي در ادبيات آبرومند قديم رخ داده است.مدتها در تجدد ادبي بحث كردند.شاعر كارد مي بست.جرئت نداشتند صريحا به او حمله كنند.كنايه مي زدند.ولي صداها به قدري ضعيف بود كه به گوش شاعر نرسيد.بلا جواب ماند.يعني فكر در سطح ديگر مشغول كار خود بود.لازم شد اين متفكر جرئت داشته باشد.جرئت داشت.»
من معتقدم براهني ،متفكر ادبي است،همانطور كه خودش مي گويد. و تاكيد مي كنم كه در شرايطي خيلي طبيعي و معمولي چه در زمينه تحقيقات ادبي چه خلق آثار ادبي(در اينجا شعر)به سر مي بريم.
عه تا
حمید جان قبل از هر چیزی از زبان پاکیزه و محترمانه ای که از فحوای نظر نخست شما مشاهده میکنم متشکرم و امیدوارم ادامه ی بحث با همین روال احترام متقابل و پرهیز از حاشیه دنبال شود
اما دوست عزیز موضوعی که شما برای شروع گفتگو از میان کامنت من در اولویت تشخیص داده اید تنها برای اثبات (اهمیت) بحث اورده شده و هنوز اثبات یا رد نشده است اگر قید (برخی) را توجه بفرمائید قبول می کنید که این ادعا هنوز نظر من نیست که مطرح شده است .این گفته فقط قصد به کرسی نشاندن( لزوم ) بحث در خصوص موضوع اندیشه های دکتربراهنی و شعرفارسی دهه اخیر دارد نه اینکه خود ان بعنوان تیتر بحث انهم در اول گفتگو انتخاب شود .
اغاز بحث از این نقطه مثل وارد شدن به اواسط یا اواخر سخنرانی یا کتاب کسی و نتیجه گیری بر اساس شنیده ها یا خوانده های موخره است
چنانکه در همان کامنت صراحتن عرض شده چند مورد مقدماتی پیشنهاد و از شما خواهش کرده ام نخست اطلاعات اجمالی از نظرات ایشان(بسته به تشخیص خود شما) ارائه دهید تا فی المثل نقل قول یا سو برداشتی از جانب من عنوان نشود که واقعن نظر و گفته ی ایشان نباشد.یا در ادراک و تفسیر آرا ایشان دچار سو برداشت شده باشم این طبیعی است که من به اندازه شما به کنه افکار دکتر براهنی آشنا نیستم که اگر بودم اصولن توجیهی برای مباحثه با شما بعنوان مدافع اندیشه ی دکتر وجود نداشت. مضافن اینکه چنین اغازی این حسن را هم دارد که به دوستان علاقه مند دیگری که احتمالن شناخت قابل توجهی از افکار و اثار دکتر براهنی ندارند شانس آشنایی و فرصت اموزش عقاید او و شرکت در بحث را می دهد
پس لطفن اجازه بدهید از سر یا پای موضوع وارد موضوع شویم و فقط ادعاهای قطعی را بعنوان نظر نهایی همدیگر تلقی کنیم.چرا که تا یکی از ما صراحتن مطلبی را بعنوان نظر خود اظهار نکند نمی تواند مسئولیت دفاع از انرا بپذیرد.
مطلب دیگر اینکه پیشنهاد میکنم تا حد امکان عناوین و موضوعهای گفتگو را تحت نظم و نوبت خاصی تحلیل کنیم و از تکثر موضوع که احتمالن منجر به تشتت و عقیم ماندن نتیجه گیری می شود بپرهیزیم . چنانکه پیداست در این کامنت نخست شما چند سوژه ی مهم وجود دارد که پرداختن به هرکدام کلی طول وتفصیل می طلبد از جمله:
#بحث "سردر گمی شعر ایران در مقطع حاضر (دو دهه هفتاد و هشتاد)
#طرح چند سئوال شما با هم مثل: دوره ی تاریخی ادبی مبنای مقایسه برای سنجش تشتت شعر زمان حاضر؟---شاخصه های سردر گمی کلاف شعر؟---تئوری چگونه ممکن است راه را به بیراهه ببرد؟
#بحث پیش کشیدن بحران از طرف دکتر براهنی در دهه شصت و گفتار از بحران رهبری شعر و بحران رهبری نقد
#تفاوت بحران مد نظر ایشان با بحرانهای مطروحه چند ساله اخیر
#بحث واکنش های جامعه ی ادبی ایران به ظهور نیما و علم طرد و تکفیر علیه او
#و نهایتن نظر شما مبنی بر :(من مي گويم در شرايطي خيلي طبيعي و معمولي به سر مي بريم.)
گمان نمیکنم انتخاب و پیش بردن گفتگوی همه ی این موضوعها با هم به طریق علمی ممکن باشد
طرح این مقدمات به این معنا نیست که از ورود به بحث بترسم بلکه با توجه به اینکه تجربه ی گفتگو با هم را نداریم به مصداق جنگ اول به از صلح آخر بهتر است جهت و موضوع و قواعد بحث را بین خود حلاجی و توافق کنیم که گفتگو معنادار و منتج به نتیجه و مفید باشد
اکنون اگر با عرایض من موافقید خواهش میکنم با شرح مختصر و مفیدی از نظرات دکتر براهنی بعنوان سئوالی که از جانب من مطرح شده است مجددن بحث را افتتاح کنید و اگر در موارد بالا اختلاف نظری هست یا مورد نگفته ی خاصی به فکر شما می رسدبفرمایید.
با احترام
" اين بحران نه تنها باعث سكون و سكوت ادبيات ما نيست بلكه برعكس باعث پويايي و شكوفائي آن نيز شده و مي شود "
بحران در ذات تفکر تحول خواه وجود دارد یعنی ادبیات برای جلورفت و دستیابی به فضا و امکانات جدید هربار با بحران تازه ای رو به روست . بحران سازی در ادبیات تصنعی و با پیش فرض هائی از قبیل توطئه و ... بسیار متفاوت است. این بحران حساس ، شیرین و دوست داشتنی ست .مثل دوران بلوغ. ادبیات باید همیشه در حال بلوغ باشد تا راکد نشود.
موفق باشید
عه تاي عزيز
من هم از تو تشكر مي كنم.اگر دير جواب مي دهم بگذار به پاي دو مسئله:از ساعت 7شب مي توانم مشغول به اين كار بشوم. و متاسفانه پنج شنبه و جمعه هم دسترسي به اينترنت ندارم.با اين وجود الان پنج شنبه است.
پس اگر اجازه بدهي من پيشنهاد مي دهم به طور مشخص از موضوع بحران شروع كنيم و درباره اين مسئله بحث كنيم كه وقتي براهني از بحران حرف مي زند،صحبت او ناظر به چه مستنداتي است.من بالاتر اشاره كردم كه "بحران رهبري..." يكي از كليدواژه هاي اصلي شناخت انديشه براهني است و اينجا تاكيد مي كنم كه براي راهيابي به طريقي كه از آن طريق بتوانيم انديشه يك متفكر را _هرچند نسبي_ بشناسيم،مشخص كردن اصطلاحات كليدي بهترين راه است. درباره براهني بايد بگويم كه اين اصطلاحات كمي متنوع اند و به طور طبيعي كار را كمي سخت مي كنند،ولي با اين وجود همين تنوع باعث مي شود دست ما در تفسير او بازتر باشد.و اجازه مي دهد در تبيين تاثير تعيين كننده _تاكيد مي كنم_ تاثير تعيين كننده او بر فهم ما از مطالعات ادبي و فرهنگي معاصر موفق تر عمل كنيم.
با اين وجود ذكر اين نكته هم ضروري است كه خواننده ي آشنا يا ناآشنا با براهني وقتي كه مي خواهد آثار او را مطالعه يا مورد بررسي قرار دهد بايد بداند كه با دو مشكل اساسي مواجه است،دو مشكلي كه عموما در آثار نويسندگان و انديشمندان سرشناس ديده مي شود؛مثل پيچيدگيهايي كه نثر فردريك جيمسن يا دريدا و بلانشو دارد.اين دو مشكل اين هاست: اول زمينه انتقادي تند،پيچيده و گسترده ي آثار او و دوم سبك نوشتاري مركب و چندرگه اش،سبكي كه در ايران لااقل بيسابقه بوده و هست و از هر نوع تعريفي شانه خالي مي كند چون آميزه اي ست از محتواهاي چندگانه كه گاهي بسيار معماگونه و پيچيده بيان مي شود.
نوشته هاي او را مي توان به شش گروه كلي تقسيم كرد: رمان نويسي،شعر،نقدهاي ادبي، تئوري ادبي،روزنامهنگاري ادبي،سياسي و اجتماعي و بالاخره يادداشتهاي تاريخي و فلسفي.
برويم سراغ بحران:
براهني مي نويسد: من از طرق مختلف،موضوع "بحران رهبري نقد ادبي" را در طول دهه گذشته (منظورش دهه60است) به يكي از مسائل اساسي فرهنگ انتقادي معاصر تبديل كردم.( بحران رهبري نقد ادبي صفحه12)
اما اين بحراني كه براهني مي گويد چيست؟ او مشخصه هاي زيادي براي آن بيان مي كند و به طور روشن آن را بحراني فرهنگي – اجتماعي مي داند(گزراش به نسل بي سن فردا-ص168) در ضمن اينكه تجلي بحران را در شخص يا اشخاص خاصي جستجو نمي كند چون به گمان اواين كار باعث تقليل مفهوم بحران مي شود : "چنين چيز مجردي هرگز در تفكر ما نگنجيده است.بحران رهبري،در اولويت خود و مقولات و پديده هاي ادبي نهفته است حالا اگر در زماني اين اولويت تجسم خود را در وجود شخصيتي ويا شخصيتهايي پيدا كرد،يا بدان اهميت ثانوي قائل مي شويم و يا آن را هم مي بريم در بطن همان مقولات و پديده ها و همه را يكجا بررسي مي كنيم." (همان)
به اعتقاد او جستجو كردن ريشه هاي بحران در وجود اشخاص و حتي دولت و ملت بسيار ساده انديشي است و تاكيد مي كند كه او به هيچ وجه قائل به چنين تميزها و تفكيكهايي نيست،چرا كه اين تقسيمبندي ها بيشتر به جدول كلمات متقاطع ميماند.
به اين نكته هم توجه كنيد:
او معتقد است كه اين بحران را يك نفر به وجود نياورده است،بنابراين هيچ كس هم نمي تواند به تنهايي مدعي حل آن باشد.
"بحران رهبري ادبي با خود پديده ها سروكار دارد،با خود تاريخ ادبي سروكار دارد،با انواع و اجناس ادبي و اولويت هاي ادبي سروكار دارد" (ادب نامه شرق،بهمن84،ص6) در ادامه براي موردي كردن بحث حتما به اين خواهيم پرداخت كه منظور او از "خود پديده ها"،تاريخ ادبي"، "انواع و اجناس ادبي" و اولويتهاي ادبي" چيست. با اين وجود او تا جايي پيش مي رود كه وجود بحران را نوعي ضرورت مي داند و آن را تعيين كننده نهايي ماهيت آثار ادبي معرفي مي كند: "بحران رهبري ادبي به ويژه در جوامعي كه از بستر تاريخي كنده مي شوند و ناگهان يا جسته جسته در بستري ديگر مي افتند يا بستري را از هيچ،آينده آن تاريخ مي كنند، تعيين كننده نهايي ماهيت آثار است."
بحران به وجودآورنده تشتت است.واين تشتت هيچ وقت ره آورد بدي براي ادبيات ما نداشته است.ما خواه ناخواه در عصر تشتت فرهنگي زندگي مي كنيم.و اگر اين تشتت يكسره منفي بود پس چرا اين همه اثر ادبي در اين دو دهه در ايران به وجود آمده است؟ ممكن است كسي بگويد كه بله كتاب چاپ مي شود ولي خواننده ندارد... اين يكي از مصاديق بحران است كه در ادامه بحث به آن ميپردازم.
براهني آغاز ريشه هاي اصلي بحران رهبري ادبي را به دو انقلاب معاصر در ايران برمي گرداند. اولي انقالب مشروطيت و دومي انقلاب اسلامي. در مقاله اي كه در ادبنامه شرق از او به چاپ رسيده است مي نويسد: " از زماني كه به جد از رهگذر انقلاب پرتناقض مشروطيت،نوعي همسايگي با فرهنگ غرب پيدا كرديم و در عرصه آزمون ان فرهنگ در حضور معلمان نخستين اين مجاورت ناگزير قرار گرفتيم و گفتمان جديد به نام غرب و تركيب ان با گفتمان سنت ما در دستور كار آفرينندگان فرهنگي ما حضور پيدا كرد،ما در كشورمان...گام در حوزهاي گذاشتيم كه من ان حوزه را حوزه مرگ ميدانم"
او اين حوزه مرگ را اينگونه تبيين مي كند كه بعد از مشروطيت روايتي كلان به نام مرگ و مرگ انديشي وارد حوزه هاي گفتمان ادبي ايران شده است و عموم شاعران و نويسندگان ما را با خود درگير كرده است. وقتي اين انديشه در ذهن و زبان نويسندگان،دروني شده و پيوسته در حال عميق تر شدن باشد،گسست از گذشته آغاز مي شود و اين آغاز بحران است (جابهجايي ارزشها) اين جابه جايي در حوزه شعر با ظهور نيما به تعبير من باعث به هم ريختن بسياري از نگرش ها شد(جابه جايي اولويتها) و بعد از او به خصوص در دهههاي سي و چهل ادامه داشت تا ويژگي هاي خاص خو را پديد آورد كه اگر تا اينجاي كار نقدي بنيان برافكن بر انچه نوشته ام نداشته باشي آن ويژگي ها را به عنوان مصاديق بحران بيان كنم عه تاي عزيزم.
عه تا
(کامنت سوم)
سلام
حمید جان محدودیتی در زمان پاسخگویی نیست و پیگیری بحث نباید منجر به مختل ماندن کار و زندگی کسی از طرفین بحث شود پس راحتت باش و بدان پس از هر کامنت تا فرصتی که مناسب میدانی منتظر پاسخ میمانم. شتابی نیست
با اینکه توقع داشتم تعاریف و مفاهیم کلیدی مربوط به شعر بطور موجز از نگاه دکتر براهنی بیان شود انگاه به ترتیب اولویت از ابتدائی ترین انها فتح باب شود اما همین تک سوژه ی مشخص مطرح شده :( بحران) و نگاه و تلقی او نسبت به این کلید واژه هم برای شروع بد نیست.
بعنوان قرار داد بحث نقل قولهای شما را درون دو پرانتز متوالی میاورم ((گفته ی حمید تقی ابادی))
چنانکه بدرستی مطرح کرده ای : (( خواننده ي آشنا يا ناآشنا با براهني وقتي كه مي خواهد آثار او را مطالعه يا مورد بررسي قرار دهد بايد بداند كه با دو مشكل اساسي مواجه است،دو مشكلي كه عموما در آثار نويسندگان و انديشمندان سرشناس ديده مي شود؛مثل پيچيدگيهايي كه نثر فردريك جيمسن يا دريدا و بلانشو دارد.اين دو مشكل اين هاست: اول زمينه انتقادي تند،پيچيده و گسترده ي آثار او و دوم سبك نوشتاري مركب و چندرگه اش،سبكي كه در ايران لااقل بيسابقه بوده و هست و از هر نوع تعريفي شانه خالي مي كند چون آميزه اي ست از محتواهاي چندگانه كه گاهي بسيار معماگونه و پيچيده بيان مي شود))
طبق دسته بندی شش گانه ی که از اثار او داشتی تا انجا که به تولید اثار هنری منجمله شعر و تا حدودی رمان نویسی مربوط است ورود صناعات ادبی در اثر یا بکار گیری زبان خاص مولف و بهره از شگردهای خاص بیان بلامانع بلکه لازم است اما زمانی که گفتمان یا نوشتاری با هدف روشنگری ِ اموزش ِ افشاگری ِ دستورالعمل ِ تحلیل و نقد ِ و به ادرس طیف نامشخصی از مخاطب ارسال می شود باید با عنایت به رسالت و وظیفه ی خاص روشنگری ان نوشتار زبان و قلمی انتخاب شود که حداکثر صراحت و حداقل قابلیت تفسیر و تاویل پذیری را دارا باشد. لازم به گفتن نیست که چنین نوشته ای با منظور خاص انتقاد و پیشنهاد راهی ذهن گیرنده می شود و اولویت اصلی مسئولیتش رد یا تایید ماسبق و بنای سازه ای روشن از باید و نبایدهاست این پیام به منظور نمایش غنای هنری تولید و صادر نمی شود که چند گانگی و پیچیدگی زبانش بدنبال کسب وجه ی هنری برای خالق اثر باشد
نوشتاری که ازهر نوع تعریف شانه خالی میکند و آمیزه ای از محتواهای چندگانه که گاهی بسار معما گونه و پیچیده بیان می شود)) چگونه ممکن است بعنوان دیدگاهی انتقادی و تحلیلی نسبت به آثار هنری موجود و عملکرد این یا ان هنرمند دهه ی فبل و حاضر پذیرفته شود؟ آیا بیم ان نمی رود که محتوای چندگانه و و پیچیده و لاجرم تاویل پذیرمتون انتقادی او بسته به اقتضا مصادره به مطلوب شود؟ و به لطف همان ماهیت تفسیر پذیر خاص چنین متونی هر جا که مصلحت اقتضا کند تغییر موضع یا پیچش مسیر دهد؟
وسئوال مهمتر اینکه ایا این شبهه وجود ندارد که گزینش چنین زبان بی تعریف! و معما گونه ای در تبیین دسته های عام تر نوشتار ی شش گانه چون :نقدهای ادبی- تئوری ادبی- روزنامه نگاری ادبی سیاسی اجتماعی و یادداشتهای تاریخی و فلسفی اگاهانه و زیرکانه برای باز گذاشتن میدان مانور در شرایط لازم و بن بستهای احتمالی اتی بکار گرفته شده باشد با ذکر مثالی از حافظ از این سئوال میگذرم :
حافظ :
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر قلم پاک خطا پوشش باد
چنانکه میدانی صفت خطا پوش در مصرع دوم با دو تعبیر کاملن متضاد همان مفری است که عندالزوم میتوان با عبور از ان گریبان از دست قشریون زمان رهانید و الخ...
((براهني مي نويسد: من از طرق مختلف،موضوع "بحران رهبري نقد ادبي" را در طول دهه گذشته (منظورش دهه60است) به يكي از مسائل اساسي فرهنگ انتقادي معاصر تبديل كردم.( بحران رهبري نقد ادبي صفحه1))
افسوس که ما (من و شاید بسیاری دیگر نیز) ان (طرق مختلف) را نمی دانیم تا در صحت این تبدیل( بحران رهبری نقد ادبی به یک مسئله اساسی فرهنگ انتقادی !؟)معاصر با دکتر همداستان شویم یا احیانن سئوالی بپرسیم.
حالا که در حال ورود به مدخل یکی از زمینه های بحث هستیم و احتمالن اختلاف نظرهایی نسبت به "مسئله"-- زمینه ها و بستر بروز مسئله-- روشها و پیشنهادات احتمالی برای حل مسئله" وجود خواهد داشت ایا بهتر نیست با تعاریف و و شرح چیستی مسئله یا بهتر بگویم مسائل شروع کنیم؟( این بحران رهبری "ادبی" یا" نقد" یا "شعر" چیست؟)
بسیار خوب بر فرض اینکه ما هم مثل دکتر ریشه های بحران را در وجود اشخاص و حتا دولت و ملت نبینیم ایا نباید خود بحران را درست بشناسیم؟ انچه تا کنون از تعریف و تشریح این بحران مجهول یافته ام اشاره ی نارس و مبهمی است که به این داده ها محدود شده است :
((بحرانی که به نظر دکتر براهنی بحرانی فرهنگی-اجتماعی است و مشخصه های زیادی دارد )) و در ادامه تیتر وار به" پدیده ها"--"تاریخ ادبی"--"اجناس ادبی"--"اولویتهای ادبی"(که قول تشریحشان را داده اید) بعنوان مقولاتی که با ان سروکار دارند اشاره شده است. آیا اینها برای شناخت مخاطب از ماهیت و چیستی بحران مورد نظر دکتر کافیست؟
جناب تقی ابادی عزیز پیش از شرح و کشف اقناع کننده ی نفس بحران مورد نظر براهنی و استماع دلایل او در نفی مقولاتی چون بحران مخاطبی که روشنتر و ملموس تعریف شده است چندان فایده ای در بررسی پیامدها واثار مترتب بر بحران مبهم رهبری ادبی نمی بینم
تشتت موجود غیر قابل انکار است اما در عوامل موجد ان اختلاف نظرهایی هست که نخست باید اقناعی حول محور علل موجد حاصل شود انگاه به صور مختلف و اثار تشتت بر جامعه ادبی و اصولن ادبیات معاصر بویژه شعر بذل توجه شود
اینکه :
((واين تشتت هيچ وقت ره آورد بدي براي ادبيات ما نداشته است.ما خواه ناخواه در عصر تشتت فرهنگي زندگي مي كنيم.و اگر اين تشتت يكسره منفي بود پس چرا اين همه اثر ادبي در اين دو دهه در ايران به وجود آمده است؟ ))
چنانکه خود شما گفته اید یکی از مصادیق بحران است اما کدام بحران؟ این مصداق اثبات کننده ی تئوری بحران رهبری ادبی در ایران نیست و زود است که ساقه را ناشناخته و حل نشده و ناقص وانهیم و به شاخه یا شاخه ها بپردازیم بنابر این فعلن از باز کردن این تشتت خودداری میکنم
اگر دو انقلاب معاصر ایران ریشه های اصلی بحران رهبری ادبی هستند لازم است چرایی این پدیده و مصادیق موردی بارز (در حد اختصار) بعنوان تشریح بخشی از سیر ایجاد بحران کندوکاو شود بعبارت دیگر با اشاره های گذرا و غیر سیستماتیک نه فقط دالهای متقنی برای اثبات مدلولها و دعاوی فرا دست نمی اید بلکه به افزایش ابهام و تردید هایی می انجامد که گاه شائبه ی فرا فکنی را هم در بر دارد
(حوزه ی مرگ) هم که مثل تشتت ورود زود هنگامی به بحث دارد خود بلحاظ فلسفه و علل پیدایش و تاریخ ظهور از نظر برخی بینش ها محل اشکال است و از جمله موضوعاتی است که استعداد فراوانی در چالش و قرائتهای متضادی در آرا اندیشمندان دارد
باید عرض کنم اگر چه در حین گفتگو روی یک سوژه ی خاص میتوان به موضوعات و مضامین دیگر هم سرک کشید وبه اقتضای مقال شهود و ادله ای از سایر سر فصلها احضار کرد اما باید به موضوع اصلی بازگشت و تا ختم و کفایت شرح و توضیح مقوله ی اصلی نمی شود انرا کنار گذاشت یا به حاشیه سپرد
برای سهولت و صرفه جویی در وقت شما گفتار این کامنت (سوم)را که ابتدای ورود به بحث است را تلخیص وبه نوعی جمعبندی میکنم که گرچه نافی نیاز خوانش کلیت کامنت نیست اما چکیده و اجمالی از انست که به امتداد گفتمان اشاره دارد
1- چرا زبان دکتر براهنی آنجا که(فارغ از هنر و شعر و رمان) بعنوان یک ایدئولوگ به مقولات تحلیل و نقد و مسائل ازم الفهم اجتماعی ادبی سیاسی می پردازد باید پیچیده-معما گونه و دارای محتواهای چند گانه باشد؟
2- چنانکه خود فرموده اید با موضوع (بحران) بعنوان دستور گفتگو موافقم اما ابتدا لازم است بحران مورد نظر اقای دکتر براهنی بحد کافی تشریح شود. این مقوله اگر قابل تعریف است که بدیهی است اول باید تعریف شود و همه ی مولفه ها- خصوصیات- تاریخچه- علل- مصادیق- و عملکردش تفهیم شود و اگر غیر قابل تعریف است اقلن دلایل این تعریف ناپذیری ذکر شود و اینکه یک موضوع غیر قابل تعریف چگونه می تواند یک معضل ادبی یا اجتماعی شود؟ و مخاطب یا هنرمند چگونه با ان ارتباط بگیرد؟
3- علت اینکه بحران مخاطب که معنا و تعبیر و مصادیق ملموس تری دارد در قاموس اندیشه ی دکتر بی اعتنا می ماند و تبدیل به بحران رهبری می شود که به اندازه ی کافی قابل درک نیست؟
با احترام
مهربان ! به گمان من براهنی شخصیت مهمی در شعر امروز ایران است . کلاس های براهنی هم کانونی برای فراگشت های شعر پیشرو بوده است اما انحصاری کردن یک جریان بسیار متنوع که البته فرازی چون شعر دهه ی هفتاد را تجربه می کند نگاهی علمی نیست . این که براهنی تئوری هایش را از کجا می آورد و حتا اجراهایش را مشخص است اما برای من حجیت دادخواهی ندارد چون در نوع خود جسارتی است که باید آن را ستود اما جریان بازی و سکه زدن وسوسه ای است که گاهی موجبیت یک عزم گروهی را به حاشیه می راند . من هم از این که با چاپ تازه ی این کتاب مهم کلاسی برای شاعران جوان تر باز می شود خرسندم .
.
خيلي شاعرانه بود
مثل يك درخت
در رديف درختان باغ ايستاده بودم
در حالي كه فكر مي كردم:
ساختن آپارتمان در اين عمارت قديمي،خيلي عاقلانه تر است
متاسفم
واقعا متاسفم
توسعه زندگي تو براي من مهم بود
اما اصلا شاعرانه نبود
خنده دار نیست؟
در رديف درختان سبز
وقتي تو با اره هلندي ات ايستاده اي
تكليف من چه مي تواند باشد
جز اين سه كلمه لعنتي:
دوستت داشته باشم
من مرد كنار پنجره هستم
هرشب دوتا قطره توي چشمم مي ريزم كه عفونت نكند
شادي
پرنده ي کوچک همسايه بود
كه يك راست به پنجره ي اتاقم خورد
اين موضوع هميشه تكرار مي شود
تو نهايتا دوتا پيامك مي زني
تا نقش خودت را بازي كني
مرد كنار پنجره
با چشمهاي ورقلمبيده،شيشه را تميز مي كند
پرده ها هميشه كشيده نيستند
تو فكر مي كني:
من چرا ماههاست روي اين صندلي نشسته ام
و چرا تخم مرغ بهترين غذاي زندگي من است؟
هر نقشي كه داشته باشي
بالاخره يك نفر پيدا ميشود كه بگويد:
پرده ها را كشيده اند
نوبت شماست:
كنار پنجره بايستيد
با يك بتامتازون لعنتي يكدرصدي
با اين روشني مخصوصي كه داری
هرشب به خودم اميد مي دهم:
فردا حتما اتفاق مي افتد
ولي چه فايده
بعد از آن همه كش و قوس
تازه فهميده ام دموكراسي يعني اينكه
گربه ها بتوانند روي بام اتاقم توليد مثل كنند
و يك شب كه مي خواهم بروم دستشويي
مثل مرگ
روي شانه ام بپرند...
در حالي كه من اين اتفاق را حدس زده ام
از اتاقم ميآيم بيرون
بازوي چپم را گرفته ام
بچهها معتقدند: معاون سردبير بايد بانفوذتر باشد
از پشت شيشه نگاهش ميكنم
مثل يك موش آزمايشگاهي شده
حميد!
حميد!
احمق جان!حق با بچههاست...
ببين چند روزه ريشت را نزدي،قيافت شده مثل نصرت رحماني...
مي چسبم به بازوي چپم
از اتاق آمده ام بيرون
لعنتي
بايد طوري عمل كنم كه اگر نگهبان روزنامه فهميد
بگويم: ميروم شلوارم را عوض كنم...
و بعد...
خودم را
دو دستي تحويل نفر بعدی بدهم
==============
خدايا
هرطور كه بخواهم توي اين شعر حضور داشته باشي
باز عينيت ندارد
پس به سلامتي تو
امشب دوتا از بهترين پادشاهانمان را مسخره مي كنيم
اولي كسي كه اين گربه را درست كرد
و دومي كسي كه اين گربه را به اينجا رساند
با اين طليعه:
اي مرز پرگهر
ريشه در ريش كدام اجنبي داشتي؟
سواد تاريخي من مي گويد
گربه رقصاني ها كه شروع شد
يك عده هم نماز خويش را خواندند

