
علیرضا حیدری زنگ زده،5بار و من برنداشتهام... وقتی من زنگ میزنم میگوید: تسلیت
چرا؟
غلامرضا بروسان، خودش و زنش و دختر و پسرش.....(بغض میکند)
یک لحظه سرم داغ میشود، توی داستانها اینجوری بوده،نمیفهمم چرا ذهنم فکر میکند که خودکشی شده... یک ساعت پیشتر گلشیری خوانده بودم؛ حریف شبهای تار: « پدری زنش را به خانهی پدر و مادر زن میفرستند که مثلا برود دیدن مادرش که مریض بوده، زن میبیند که مادر باکیش نیست.شب را ناچار میماند. نزدیکیهای ظهر که به خانه میرسد، میبیند شوهر و پسر و دخترش مردهاند.تتمه آبگوشتی هم روی سفره بوده...»
میپرسم:خودکشی بوده؟
نه، تصادف کردن، پسرش زنده مونده، توی جاده قوچان و فاروج اتفاق افتاده
برمی گردم به تاریخ ادبیات، دنبال ردپایی از این دست چیزها، به مورد برجستهای برنمیخورم، جز بهمنماه 1345 که فروغ فرخزاد تقریبا توی همین سن و سال با ماشین شخصیاش دچار سانحه میشود...
همه داستان همین است...
دارم دنبال یک رابطه میگردم؛ بین خون پرشور بعضی آدمها و وقت کمی که زندگی به آنها میدهد...رابطه ای بین وقت کم و ماندگاری صدا
صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می ماند
غلامرضا بروسان توی همین فرصت کمی که داشت از خودش ردپاهای بزرگی به جا گذاشت.
ویراستاری آخرین کتابش با من بود، اولش عجله داشت که به نمایشگاه مشهد برسد، بعدش ولی معلوم نشد چرا دست برداشت...
باز به قول گلشیری در داستان درخت لیل:«خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست»



.jpg)