دوباره چاپ شد
خطاب به پروانه ها
و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم

بايد يك دست مريزادي به نشر مركز گفت كه بعد از حدود 14 سال توانست مجوز چاپ مجدد كتاب«خطاب به پروانهها و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم» را بگيرد وآن را چاپ كند. فكر مي كنم در شرايط فعلي كار قابل تقديري است. تا جايي كه من اطلاع دارم چاپ اول كتاب تقريبا ناياب شده بود، نسخه اي كه من داشتم آنقدر بين دوستان دست به دست شده بود كه كاملا تكه تكه شده بود.
من به دلیل اینکه چندسالي هست مشغول كار بر روي نوشته هاي انتقادي دكتر براهني هستم،اين شانس را داشته و دارم كه همه آثار ايشان را بخوانم. اين را هم به عنوان خبر می نويسم :
تقريبا خيلي از سرفصلهايي كه در بررسي كارهاي دكتر براهني در نظر گرفته ام تكميل شده است: براهني و مسئله سنت،براهني و رويكردهاي فرماليستي،براهني و ساختارگرايي در ايران، براهني و انديشه هاي پساساختارگرايي، تعريف شعر از ديد براهني،براهني و مسئله تعهد، براهني؛ تاثيرپذيري ها و تاثيرگذاري هاو....چند موضوع ديگر.
اميدوارم بتوانم به زودي اين جزوه ي طولاني را تمام كرده و به يكي از انتشاراتي هايي كه براي چاپ آن ابراز تمايل كرده بسپارم. با اين چند خط:
بازخوانی ادبیات فارسی معاصر گواه این است که کانون اصلی شعر دهه ی هفتاد(كه سرآغاز دوره ي جديدي از رويكردهاي ادبي بود در شعر فارسي بود) دوجا بوده است: یکی زیرزمین یک آپارتمان نه چندان بزرگ در تهران که در آن کارگاه شعر و قصه دکتر رضا براهنی برگزار می شد و دیگری کتاب شعری کاملا متفاوت با روحیه ی عمومی شعرو شاعری در آغاز آن دهه: « خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» اثر همین دکتر رضا، که در واقع چه در شکل سرایش و اجرای شعرها و چه در آن مقاله ی بلند و تئوریک پایانی اش گسستی بود از همه ی جریانهای معاصر شعر از نیما تا دهه ی هفتاد شمسی. مثل مانیفیستی برای یک آغاز جدید در شعر فارسی.
در آغاز آن مقاله طولانی در موخره کتاب « خطاب به پروانه ها......» آمده بود:« چرا شاعر کهن به ندرت شعر خود را توضیح می داد و شاعر جدید،مثلا نیما و شاعران بعد از نیما، شعر خود را توضیح می دهند؟» ودر ادمه به این سوال اینگونه پاسخ داده شده بود:« علت آن است که فرم شعر شاعر کهن،حتی هر فرم و حتی فرم تک تک شعرهای او، قبلا توضیح داده شده بود. یعنی نت فرم از پیش نوشته شده بود و شاعر با فرم شعرش و یا بهتر بگویم با اجرای شعرش آن نت را اجرا می کرد.» و بعد هم اضافه شده بود:« معیار در شعر جدید این است که شاعر، شعر خود را امضا کند. یعنی شاعر در فرمی شعر بگوید که قبل از فرم آن شعر وجود نداشته است و در آن فرم کسی قبل از او شعری نگفته است.»
در همین چند نقل قول کوتاه می توان بنیان های شعر دهه ی هفتاد را به راحتی مشاهده کرد. یعنی:
الف: اجرائیت شعر
ب:تعدد فرم های شعری
ج: استفاده از تئوری های تازه مطرح شده در حوزه ی ادبیات و فلسفه
و بر همین اساس بود که نویسنده کتاب « خطاب به پروانه ها...» شالوده ی انقلابی دیگر را در شعر فارسی پی ریزی کرد و معتقد بود که بر اساس آن، شعر فارسی می تواند از بن بست شعر کهن و شعر نیمائی و سپید رهایی یابد.
با توجه به همین مبانی بود که اکثر شاعران این دهه سعی در اعمال شگردهای بدیع، ارائه ی لحن شخصی در زبان و ارائهی هویت مستقل از آثار خود در بین سایر آثار بودند.کار آنها در واقع بر اساس داعیه هاشان پاسخی به بحران مدرنیسم در ادبیات ایران بود:« وقتی بسیاری از ارزش ها فرو می ریزد و هویت انسان تکه تکه می شود، شعر هم تکه تکه می شود یا از تکه تکه ها ساخته می شود.ناموزونی دامنش را گرفته و رها نمی کند.هرلحظه از چیزی می گوید،پریشان پریشان است. درست همان جائی که قرار است صاحب تشکیلاتی موزون شود، فالش می زند و از دستگاه ساده ی زبان و معنا خارج میشود»
عه تا
سلام حمید جان تقی آبادی
اونوفت که فالش زد و از دستگاه ساده ی زبان و معنا خارج شد چه جانشین آنها در این حفره ی تهی می شود؟
آنچه از (شگردهای بدیع!) و( ارائه ی لحن شخصی )و( هویت مستقل) حضرات میبینیم سوراخ دعایی نیست که گم شده است.؟
جناب تقی آبادی سئوالات زیادی هست که نیاز به پاسخ دارد آیا شما آمادگی روشنگری دارید؟
با احترام و ارادت
حميد تقي آبادي
عه تاي عزيزم
خوشحال مي شوم اگر درباره آنچه كه گفتي بتوانيم با هم وارد گفتگو شويم... يك گفتگوي خوب و دنباله دار...البته من به عنوان يك هوادار به سراغ دكتر براهني نرفتم...بلكه در درجه اول در مقام يك پژوهشگر اين كار را مي كنم و بعد كسي كه انديشه ها و كارهاي ادبي او را قبول دارد...بنابراين ممكن است روشنگري به آن معناي خاصش كار من نباشد ولي حاضرم با هم گفتگو كنيم...دستت را مي فشارم دوست من
عه تا
سلام حمید عزیز
به همین دلیل که شما را در حال پژوهش عالمانه بر اثار و افکار دکتر براهنی می بینم مشتاقم با قلم شما به کنه اندیشه ی ایشان در باره شعر امروز ایران راه یابم
واقعیت اینست که بخشهایی از شعر دو دهه ی اخیر ایران مستقیم یا غیر مستقیم تا حدودی متاثر از ایده ها و تئوری های ایشان است.
اهمیت بحث بر روی نظرات و افکار ایشان از انجا نشاُت می گیرد که برخی بروز کلاف سر در گم شعر و مسیر بی سامان انرا با رهنمودهای تئوریک براهنی بی رابطه نمیدانند. فرصت حضورشما را بعنوان محقق و مدافع اندیشه او مغتنم می شمارم و از شما می خواهم به ابهامات و سئوالات موجود پاسخ وبازخورد پاسخهایتان را تا حصول اقناع همراهی کنید. برای افتتاح بحث فرصت اغاز در اختیار شما تا ماحصل نظرات دکتر رادر باره ی تعاریف شعر - سمت سوی پویش ان -رابطه ی شعر و مخاطب- تعامل شعر و مدرنیته و... هر مقوله ی دیگر که لازم می بینید تا حد مقدور خلاصه و فرمولیزه کنید آنگاه فرصت سئوال و نقد گفتار را به من بدهید (بسته به صلاحدید شما این گفتگو ممکن است در همین کامنتدانی یا صفحه ی اصلی وبلاگتان مطرح شود)
با احترام و تشکر
حميد تقي آبادي
عه تاي عزيز
براي آغاز بحث من اولويت را به اين موضوع مي دهم كه شما نوشته اي: " اهمیت بحث بر روی نظرات و افکار ایشان از انجا نشاُت می گیرد که برخی بروز کلاف سر در گم شعر و مسیر بی سامان انرا با رهنمودهای تئوریک براهنی بی رابطه نمیدانند." بيا ببينيم آيا اين گزاره صادق است كه: «شعر ايران دچار يك كلاف سر در گم است» تا بعد به سراغ اين سوال برويم كه آيا اين مسير بي سامان با رهنمودهاي تئوريك براهني مرتبط است يا نه؟
من معتقدم كه هيج كلاف سردرگمي در شعر دهه هفتاد و دهه هشتاد ما بروز نكرده است.تمام كساني كه معتقدند ما در مسيري بي سامان قرار داريم تا به حال دليل محكمي براي اين ادعايشان نياورده اند. گفتن اين جمله ها خيلي ساده است:« شعر فارسي دچار بحران است»،«بي برنامگي و تشتت به شعر معاصر ما رخنه كرده است» يا«شعر ما با اين وضعيت راه به جايي نميبرد» اما دليلي كه هم مصداقي باشد و هم مبتني بر واقعيتهاي موجود ادبيات ايران و جهان،ارائه نمي شود.
من نمي دانم كساني كه چنين اعتقادي دارند،آن را در مقايسه با چه دوره اي از شعر فارسي بيان مي كنند،شاخصه هاي آنها براي سردرگم بودن كلاف شعر ما چيست؟ تئوري چگونه مي تواند راه را به بي راهه ببرد؟
اتفاقا دكتر براهني در ميانه هاي دهه 60 اولين كسي بود كه بحث بحران را پيش كشيد،اما بحث او با چيزي كه در اين چند ساله اخير درباره بحران گفته مي شود بسيار تفاوت داشته و دارد. او از «بحران رهبري در شعر»،«بحران رهبري در نقد ادبي» و در نگرشي كلي تر از«بحران رهبري در ادبيات» سخن گفته و مي گويد و معتقد است اين بحران نه تنها باعث سكون و سكوت ادبيات ما نيست بلكه برعكس باعث پويايي و شكوفائي آن نيز شده و مي شود. «بحران رهبري...» يكي از كليد واژه هاي اصلي شناخت انديشه انتقادي براهني در سه دهه اخير است.اگر در اين باره بحث شد مي توانيم دقيق تر و مفصل تر وارد شويم.
من وقتي كه به تاريخ معاصر ادبيات فارسي نگاه مي كنم مي بينم كه اصلا در شرايط ويژه اي به سر نمي بريم. كافي ست به سه دهه ابتدايي همين قرن شمسي خودمان يك نگاه بكنيم. مگر وقتي كه نيما مي خواست در شكل و محتواي شعر كلاسيك فارسي ترديد ايجاد كند بعضي ها علم برنداشته بودند كه رخنه اي در ادبيات ما ايجاد شده؟مگر خيلي از آقايان ادبا نيما را باعث انحطاط شعر فارسي نمي دانستند؟مگر نمي گفتند كه او خائن است و دارد ادبيات ايران را به قهقرا مي برد؟... مگر فراهنجاري هاي نيما را نوعي راديكاليسم نادرست نمي دانستند؟ مگر نيما به قول خودش: شمشير را از رو نبسته بود؟ مگر بعد از آن صداهاي بيشتري به گوش نرسيد؟ مثل حالا كه صداها زيادتر شده اند...نيما ميزان اورده بود...ميزان را به هم زده بود...
خودش مي نويسد: «گفتند انحطاطي در ادبيات آبرومند قديم رخ داده است.مدتها در تجدد ادبي بحث كردند.شاعر كارد مي بست.جرئت نداشتند صريحا به او حمله كنند.كنايه مي زدند.ولي صداها به قدري ضعيف بود كه به گوش شاعر نرسيد.بلا جواب ماند.يعني فكر در سطح ديگر مشغول كار خود بود.لازم شد اين متفكر جرئت داشته باشد.جرئت داشت.»
من معتقدم براهني ،متفكر ادبي است،همانطور كه خودش مي گويد. و تاكيد مي كنم كه در شرايطي خيلي طبيعي و معمولي چه در زمينه تحقيقات ادبي چه خلق آثار ادبي(در اينجا شعر)به سر مي بريم.
عه تا
حمید جان قبل از هر چیزی از زبان پاکیزه و محترمانه ای که از فحوای نظر نخست شما مشاهده میکنم متشکرم و امیدوارم ادامه ی بحث با همین روال احترام متقابل و پرهیز از حاشیه دنبال شود
اما دوست عزیز موضوعی که شما برای شروع گفتگو از میان کامنت من در اولویت تشخیص داده اید تنها برای اثبات (اهمیت) بحث اورده شده و هنوز اثبات یا رد نشده است اگر قید (برخی) را توجه بفرمائید قبول می کنید که این ادعا هنوز نظر من نیست که مطرح شده است .این گفته فقط قصد به کرسی نشاندن( لزوم ) بحث در خصوص موضوع اندیشه های دکتربراهنی و شعرفارسی دهه اخیر دارد نه اینکه خود ان بعنوان تیتر بحث انهم در اول گفتگو انتخاب شود .
اغاز بحث از این نقطه مثل وارد شدن به اواسط یا اواخر سخنرانی یا کتاب کسی و نتیجه گیری بر اساس شنیده ها یا خوانده های موخره است
چنانکه در همان کامنت صراحتن عرض شده چند مورد مقدماتی پیشنهاد و از شما خواهش کرده ام نخست اطلاعات اجمالی از نظرات ایشان(بسته به تشخیص خود شما) ارائه دهید تا فی المثل نقل قول یا سو برداشتی از جانب من عنوان نشود که واقعن نظر و گفته ی ایشان نباشد.یا در ادراک و تفسیر آرا ایشان دچار سو برداشت شده باشم این طبیعی است که من به اندازه شما به کنه افکار دکتر براهنی آشنا نیستم که اگر بودم اصولن توجیهی برای مباحثه با شما بعنوان مدافع اندیشه ی دکتر وجود نداشت. مضافن اینکه چنین اغازی این حسن را هم دارد که به دوستان علاقه مند دیگری که احتمالن شناخت قابل توجهی از افکار و اثار دکتر براهنی ندارند شانس آشنایی و فرصت اموزش عقاید او و شرکت در بحث را می دهد
پس لطفن اجازه بدهید از سر یا پای موضوع وارد موضوع شویم و فقط ادعاهای قطعی را بعنوان نظر نهایی همدیگر تلقی کنیم.چرا که تا یکی از ما صراحتن مطلبی را بعنوان نظر خود اظهار نکند نمی تواند مسئولیت دفاع از انرا بپذیرد.
مطلب دیگر اینکه پیشنهاد میکنم تا حد امکان عناوین و موضوعهای گفتگو را تحت نظم و نوبت خاصی تحلیل کنیم و از تکثر موضوع که احتمالن منجر به تشتت و عقیم ماندن نتیجه گیری می شود بپرهیزیم . چنانکه پیداست در این کامنت نخست شما چند سوژه ی مهم وجود دارد که پرداختن به هرکدام کلی طول وتفصیل می طلبد از جمله:
#بحث "سردر گمی شعر ایران در مقطع حاضر (دو دهه هفتاد و هشتاد)
#طرح چند سئوال شما با هم مثل: دوره ی تاریخی ادبی مبنای مقایسه برای سنجش تشتت شعر زمان حاضر؟---شاخصه های سردر گمی کلاف شعر؟---تئوری چگونه ممکن است راه را به بیراهه ببرد؟
#بحث پیش کشیدن بحران از طرف دکتر براهنی در دهه شصت و گفتار از بحران رهبری شعر و بحران رهبری نقد
#تفاوت بحران مد نظر ایشان با بحرانهای مطروحه چند ساله اخیر
#بحث واکنش های جامعه ی ادبی ایران به ظهور نیما و علم طرد و تکفیر علیه او
#و نهایتن نظر شما مبنی بر :(من مي گويم در شرايطي خيلي طبيعي و معمولي به سر مي بريم.)
گمان نمیکنم انتخاب و پیش بردن گفتگوی همه ی این موضوعها با هم به طریق علمی ممکن باشد
طرح این مقدمات به این معنا نیست که از ورود به بحث بترسم بلکه با توجه به اینکه تجربه ی گفتگو با هم را نداریم به مصداق جنگ اول به از صلح آخر بهتر است جهت و موضوع و قواعد بحث را بین خود حلاجی و توافق کنیم که گفتگو معنادار و منتج به نتیجه و مفید باشد
اکنون اگر با عرایض من موافقید خواهش میکنم با شرح مختصر و مفیدی از نظرات دکتر براهنی بعنوان سئوالی که از جانب من مطرح شده است مجددن بحث را افتتاح کنید و اگر در موارد بالا اختلاف نظری هست یا مورد نگفته ی خاصی به فکر شما می رسدبفرمایید.
با احترام
خيلي شاعرانه بود
مثل يك درخت
در رديف درختان باغ ايستاده بودم
در حالي كه فكر مي كردم:
ساختن آپارتمان در اين عمارت قديمي،خيلي عاقلانه تر است
متاسفم
واقعا متاسفم
توسعه زندگي تو براي من مهم بود
اما اصلا شاعرانه نبود
خنده دار نیست؟
در رديف درختان سبز
وقتي تو با اره هلندي ات ايستاده اي
تكليف من چه مي تواند باشد
جز اين سه كلمه لعنتي:
دوستت داشته باشم
من مرد كنار پنجره هستم
هرشب دوتا قطره توي چشمم مي ريزم كه عفونت نكند
شادي
پرنده ي کوچک همسايه بود
كه يك راست به پنجره ي اتاقم خورد
اين موضوع هميشه تكرار مي شود
تو نهايتا دوتا پيامك مي زني
تا نقش خودت را بازي كني
مرد كنار پنجره
با چشمهاي ورقلمبيده،شيشه را تميز مي كند
پرده ها هميشه كشيده نيستند
تو فكر مي كني:
من چرا ماههاست روي اين صندلي نشسته ام
و چرا تخم مرغ بهترين غذاي زندگي من است؟
هر نقشي كه داشته باشي
بالاخره يك نفر پيدا ميشود كه بگويد:
پرده ها را كشيده اند
نوبت شماست:
كنار پنجره بايستيد
با يك بتامتازون لعنتي يكدرصدي
با اين روشني مخصوصي كه داری
هرشب به خودم اميد مي دهم:
فردا حتما اتفاق مي افتد
ولي چه فايده
بعد از آن همه كش و قوس
تازه فهميده ام دموكراسي يعني اينكه
گربه ها بتوانند روي بام اتاقم توليد مثل كنند
و يك شب كه مي خواهم بروم دستشويي
مثل مرگ
روي شانه ام بپرند...
در حالي كه من اين اتفاق را حدس زده ام
از اتاقم ميآيم بيرون
بازوي چپم را گرفته ام
بچهها معتقدند: معاون سردبير بايد بانفوذتر باشد
از پشت شيشه نگاهش ميكنم
مثل يك موش آزمايشگاهي شده
حميد!
حميد!
احمق جان!حق با بچههاست...
ببين چند روزه ريشت را نزدي،قيافت شده مثل نصرت رحماني...
مي چسبم به بازوي چپم
از اتاق آمده ام بيرون
لعنتي
بايد طوري عمل كنم كه اگر نگهبان روزنامه فهميد
بگويم: ميروم شلوارم را عوض كنم...
و بعد...
خودم را
دو دستي تحويل نفر بعدی بدهم
==============
خدايا
هرطور كه بخواهم توي اين شعر حضور داشته باشي
باز عينيت ندارد
پس به سلامتي تو
امشب دوتا از بهترين پادشاهانمان را مسخره مي كنيم
اولي كسي كه اين گربه را درست كرد
و دومي كسي كه اين گربه را به اينجا رساند
با اين طليعه:
اي مرز پرگهر
ريشه در ريش كدام اجنبي داشتي؟
سواد تاريخي من مي گويد
گربه رقصاني ها كه شروع شد
يك عده هم نماز خويش را خواندند
تا کی توی این ایستگاه مستقیم بایستم، بگویم:
غیر مستقیم
هیچ کس نمی رود انگار!
یعنی نمی خورد كه هنوز....!
یکی راست می رود .......که دروغ
یکی چپ می زند .........که سیاه
یکی منم ........که بی تو در میانه ام
که فقط می توانستم انتخاب کنم:
با تو بمانم
یا
با تو بنمانم
یار اگر تو باشی می رومت با تو تا آن سمت جهان
یار اگر تو نباشی هیچ
این دست به هیچ صراطی مستقیم نمی شود
یعنی نمی خورد انگار
نمی رود از اينجا
توی این ایستگاه دور
مقصدی تا بی نهایت هست
و مبدئی در بی نهایت
میانه ای در میانه نیست
با تو بمانم
یا با تو...
بدون قطار
بدون ريل
بدون هر چيز شاعرانهاي
بدون گوزن
بدون آهو
با ذرهاي سنگ براي انداختن در بركهي سرد
در خيابانهاي مشهد؛منم
با نسخهاي از سرطان
وقتي دكتر ميپرسد: نوبت شماست
مي گويم:من نفر قبلی هستم
...با تكرار مداوم اين سئوال:
نفر بعدي را چطور از دست داده ام؟
==============
به: حسن اشرف
ساعت يك و نيم نصف شب
فقط يكبار
براي من مفهوم تازه اي داشت
كيسه زباله را كه توي كوچه گذاشتم
مامور شهرداري، بلند گوزيد
فكر نمي كرد من پشت سرش باشم
گفت: «چقدر زباله ها بو مي دن»
راست مي گفت
دست هاي من كوچك شده بود
در حيات را بستم
=============
اگر باور نداري
مي تواني زنگ بزني
من معاون سردبير يك روزنامه زپرتي هستم
با تكراراين جمله:
«ببخشيد شما؟ من جلسه هستم»
لعنتي
هيچ چيزي سر جاي خودش نيست
ديروز يك گربه بزرگ
روي كتاب هايم شاشيده بود
به دكتر سيد مهدي زرقاني و سوك مادر
آغوش آسمان كه بسته شود
يا چيزي نبارد از ابرها
تن مي زنم به زمين
با تن زمين راه مي روم......
- فقط همين تو برايم مانده اي از دار دنيا
بدايت من در توست
قيامت انتهام نيز تويي
به تو اگر برگردم........مي رسم به ابد
به تو اگر برسم.........بر مي گردم به ازل
گفت و سبزه ها را پاشيد
روي صداي بهاري كه در گلوي عقربه ها گير كرده بود
چشم هاي تو را كه مي بستم
انگشت هام تير مي كشيد
استخوان هام...
درخت مي شد و مي شكست
در خت مي شد و مي ايستاد
خنده ام را چطور بريزم روي لب هات كه نقش بگيرد توي قاب؟
پدر را چطور داماد كنم روي مرمر اين سنگ؟.... با اينهمه سياه
يا تو اگر بودي هفت سين را چطور مي چيدي روي گريه ي اين خاك؟
گفت و ورق زد پلك ها را در نم اشك
مرمر كه بر خاك مي نشيند تاريك مي كند لبها را
تو اگر رفتي
پس چرا اردي بهشت دوباره از راه رسيده
يا بوي سيب
چرا به ريشه هاي درخت همسايه.... مي پيچد......؟
ول نمي كند لعنتي
راستي!
معصومه يك جور عجيبي شده
از آسمون «سين»شو گرفته، از زمين «زين»شو؛
مي گه اگه ميم زمينو بذاريم اول آسمون بي سين.... مي شه «مامان»
راست مي گه نيم وجبي...؟
علاقه اي به اتوبوس ندارم
مخصوصا ايستادن كنار پنجره
ديروز كه از همين جا به خيابان نگاه مي كردم
تو با شخص ديگري بودي
بستني مي خورديد
هرچقدر به شيشه مشت زدم، متوجه نشدي
جيغ هم زدم
فقط بين آن همه آدم
دست تو انگار بر شانه ام نشست
-حميد؟ بازبه كجا خيره شدي؟
فكر مي كنم چه دست چسبناكي داري
حتي وقتي كه با مني
و بستني ات را تمام كرده اي
=============
عنكبوت لعنتي!
امشب دو تا شكار داشتي
ما تقسيم عادلانه اي نداريم
شعاع تو
به روسري هاي زيادي مي رسد
در حالي كه من
براي 7ماه به اين تخت چسبيده ام
وحشتناك نيست؟
شعاع تو
فنجان مادر را هم گرفته
اما من هر روز چسبنده تر مي شوم
لعنتي
لااقل این پنجره را باز كن
ببينم مورچه ها چطوري از مدرسه برمي گردند
به: مرتضی شاهین نیا
يعني دنيا براي خودش باشد؟
براي آپارتمان هايش
كه يك نفر صدا بزند:
سينيوريتا!سينيوريتا! (و ميز سر ساعت چند؟ كوك شده باشد از قرار)
و تو از آن پايين سرگيجه بگيري؟
يعني دنيا براي خودش باشد
براي روزنامه هايش
كه يك نفر به قله ي اورست برسد
به سرخپوست ها و اسكيموها علامت بدهد:
« من اگر چشم هاي تو را كشف نمي كردم
جهان استعاره اي خاموش بود
از آن دورها »
و تو در دامنه ها سرگيجه بگيري
....... يعني خدا براي خودش باشد........؟
......براي بنده هايش.......؟
......وقتي كه آسمان......زير پوستت......؟
..... زمين.... در استخوان هايت.........؟
.......تير کشیده است.........؟
......و تو آن پایین.......؟
.....سرگیجه گرفته ای......؟
سرگيجه که در همه ي جهات .... می گیری
یادت باشد
همه چيز از سر ميز خودت شروع مي شود
وقتي که به اسكيموها و سرخپوست ها علامت مي دهي
و آپارتمان ها و روزنامه ها را
.... و خدا را
در استعاره ا ي روشن
مي آفريني
