مرگ درتبعید ابدی
(نقدي بر مجموعه شعر "يك بسته سيگار در تبعيد " سروده غلامرضا بروسان)
٭ حميد تقي آبادي
"يك اثر هنري فقط چيزي در جهان است نه يك متن يا اظهارنظر درباره آن"
سوزان سانتاگ
غلامرضا بروسان،در شعر خراسان و البته حالا در شعر کشور شاعری نام آشنا است. الان بيش از يك دهه از فعاليت شعري او در مشهد و در کشور مي گذرد ودر این سالها او هميشه جزو چند شاعر خوب و تاثیر گذار شعر خراسان لااقل بوده است. اين نوشته با احترام به اونقدي است بر دومين كتابش به نام "يك بسته سيگار در تبعيد" که به تازگی موفق به دریافت بهترین مجموعه ی شعر منتخب منتقدین و روزنامه نگاران کشور هم شده است.

جريان شعر در سالهاي گذشته از لحاظ پذيرفتن و نپذيرفتن نقد چند گونه بوده است. گونه اي به دليل ظرفيتهاي بالاي ادبي و غناي زبان و معنا، پذيراي هر نوع ديدگاهي در نقد خويش بوده اند، به طوري كه منتقدان از چند زاويه و با چند ديدگاه به بررسي و نقد اين آثار پرداخته اند و مي پردازند. اين گونه آثار مشخصات روشني دارند: فهم آنان دشوار نيست، در كنار استقلال ادبي و ادبيت خويش از پرداختن به معاني تازه نيز غافل نبوده اند، و ژرف ساخت و رو ساخت محكمي دارند، بنابراين تقريباً مورد قبول عام هم قرار مي گيرند، عوام آنها را فهميده و خواص مي پسندند.
گونه اي ديگر اما آن قدر در مراحل "متن"، "مؤلف" و "مرگ مؤلف" دچار تندروي و افراط شده اند كه ضمن ايجاد چالش با مخاطب، خود نيز در فهم متن با چالش معنا رو به رو بوده و دچار يكسان نگاري عجيبي شده اند، بنابراين به دو دليل نقد نمي پذيرند؛ اول گم بودن شاكله اصلي زيباشناختي و معناشناختي و دوم نداشتن هويتي مستقل در ميان آثار ديگر.
گونه ای دیگر که در سالهای اخیر وارد حوزه ی گفتمانی شعر فارسی شده اند با خود نوعی نقد ادبی را هم به همراه داشته اند که به نحوی هم نقد شعر است هم یک اثر ادبی یا یک خوانش دیگرگونه از اثر مورد نظر در
حوزه های ادبی و فلسفی. به همین دلیل با معیارهای سنتی و معمول نقد ادبی ( که این مقاله بر اساس آنها نوشته شده) خوانش یا نقد نمی شوند و از این معیارها عبور می کنند.
گونه ديگر، اشعار قدمايي هستند كه گاه آن قدر طنزآميز جلوه مي كنند كه به خودي خود، نقد خويش بوده و عملاً اشعاري خنثي محسوب مي شوند. اما اگر بخواهم شعر بروسان را در يكي از اين دسته ها قرار بدهم ترديد دارم.
نه به اين دليل كه شعر او شعري فراجناحي و ساختار شكن است؛ نه. بلكه به عكس شعر او آرام، نرم و مي توانم بگويم خاموش است و همين باعث شده كه در اين دسته ها قرار نگيرد، چون نه قدرت زبان و معناي دسته اول را دارد، نه پيچيدگيهاي دسته دوم را و نه شعري قديمي است. تنها نگارش لحظه اي و كوتاه بعضي حالات شاعر است كه چندان بديع و تازه نيست كه به آنها اشاره خواهم كرد. خب حالا بايد چكار كنيم؟ آيا از نقد آن دست بكشيم و يا اينكه به كشف ظرفيتها، ويژگي ها و نقايص آن بپردازيم؟
فرم گرايي افراطي
فرم گرايي مفهومي عام است كه مصداقهاي زيادي را در بر مي گيرد. تقليد در نحوه رفتار و كنشهاي اجتماعي، پيروي از مرام و مسلكي خاص در آيين زندگي، تقليد در پوشيدن لباس، حرف زدن و ... همه مصداقهاي بارز مفهوم فرم گرايي هستند. از ميانه دهه 70 تا يكي دو سال پيش در مشهد، عده اي شاعر که عمومن هم پاتوقشان کافه ای در خیابان جنت بود- همان کافه ای که زمانی اخوان ثالث، آزرم و خیلی های دیگر در آن رفت آمد می کرده اند- دچار نوعي فرم گرايي در رفتار، كتاب خواني، نقد و حتي شعر گفتن شدند. آنها عده اي جوان پرشور،
با استعداد و گاه مأيوس و شبه روشنفكر بودند كه عموماً رفتار يكدستي هم از خود نشان مي دادند.
عصيان و شورش به همراه سيگار و چاي از مؤلفه هاي اصلي تفكر و تيپ آنها بود كه با معجوني از عرفان و رمانتيسيسم طيفي را ساخته و گرد هم آورده بود كه به رغم استعداد بالاي هنري شعر و هنرشان تسليم نوعي بورژوازي اديبانه از نوع كافه اي شد كه به شدت هم رو به يكسان نگاري گذاشت. آه و ناله و شعار زدگي، سياه بيني و پوچ گرايي تجربي در شعرشان هويدا بود. اين فرماليسم سياه كه در شكلهاي مختلف در بين اين شاعران رواج داشت، از لحاظ زيبايي شناختي هيچ ويژگي درخشاني در نقد ادبي و بررسي شكل و صورت اثر از خود به يادگار نگذاشت، زيرا فرم گرايي آنها در تقليد خلاصه مي شد تقلید و دوباره تقلید.در واقع فرماليسم آنها از نوع همان شعر جدولي بوده و هست كه دكتر شفيعي كدكني آن را معرفي كرده است. ساختار نحوي يكسان با زيرساختهاي يك جور و تكرار آنها در محور جانشيني و همنشيني كه به توليد انبوهي از شعرهاي هم خانواده
منجر مي شد:
ما چون سيب سرخي به هم رسيديم
يا
ما چون باراني هستيم
كه همديگر را خيس مي كنيم
یا به این شعر توجه کنید که در محور جانشینی می توان در ساختار نحوی آن کلمات زیادی را جابجا کرد و شعر تازه ای ساخت:
دلم را در روزنامه می پیچم
کنار عکس زنی
که با حروفی درشت رد شده است
دلم را
در یک خبر کوتاه
در یک روزنامه ی محلی
با تیراژ کم
همان طور كه گفتم رضا بروسان هم يكي از شاعران بالفطره و با استعدادي است كه در فضاي شعر كافه پرورش يافت. بنابراين شعر او پر است از ويژگيهاي مشخص طيف شاعران كافه نشين. مثالهايي كه در بالا آمد از كتاب "يك بسته سيگار در تبعيد" انتخاب شده است. اشعاري از اين دست در اين مجموعه بسيار است كه مي توان آنها را نمايندگان اصيل شعر جدولي و نحوي ناميد.
آتش
چوبها را مي سوزاند
اما چوبهايي هم هستند
كه آتش را خاموش مي كنند.
يكي ديگر از شناسه هاي شعر كافه اي بي توجهي به موسيقي و ريتم كلمات و همچنين آهنگ كلام گفتار است.
از آنجا كه شعر آنان مخلوطي از شعر سپهري، سيدعلي صالحي و بيژن نجدي است، اما توجه آنها به نغمه حروف، هماوايي كلمات و حركت كردن از زبان شعر به سمت شعر زبان و آشنايي زدايي، از پديدارهاي پيش رو بسيار كم و ناموفق است و به ندرت اتفاق مي افتد كه سطري چنين درخشان متولد شود:
براي من حياط مدرسه
استراحت بزرگي است بعد از كار
غفلت كردن از زبان و ظرفيتهاي آن يكي ديگر از مؤلفه هاي اين شعر است و اگر توجهي هم مي شود در حد يك بازي زباني معمولي است:
بچه ها ناخنهاشان را
تا آرنج جويدند
و در سوت ناظم حكمتي نبود
به جرأت مي توانم بگويم كه اين تركيبات و كلمات پر طمطراق شاعرانه نيستند كه شعر را مي سازند بلكه اين ساخت شاعرانه، زبان است كه معماري شعر را به عهده مي گيرد. قطعاً اين ساخت به وجود نمي آيد، مگر در تجربه "زيبايي شناختي زبان" و تجربه "هستي شناسي" خود شاعر. وقتي اين دو مؤلفه در كنار هم قرار بگيرند و به قول الف- بامداد، خواهران توأمان هم شوند، شعري به وجود مي آيد كه امضاي شناخته شده يك شاعر را در پاي خود دارد، نه امضاي يك طيف و گروه مشخص را. به نظر مي رسد كه غلامرضا بروسان اين دو مؤلفه را دارد. اشتياق به استفاده متفاوت از كلمات و ساخت زبان نشان مي دهد كه او مي خواهد معيارهاي زيبايي شناختي خود را تغيير دهد و معناگرايي گاه افراطي او هم كه بيشتر به جملات قصار شبيه است بيانگر هستي شناسي تجربي- فردي او مي باشد. با اين وجود ساخت شاعرانه شعر او ساختي استوار و مستقل نيست، چرا؟ به نظر
مي رسد كه او در استفاده از كلمات دچار شتابزدگي شده و نتوانسته آنها را در بستر يا متني مناسب قرار دهد و بيشتر اوقات كلمات را بيهوده خرج كرده است. نكته ديگر دايره واژگاني محدود اوست كه باعث شده در استخدام و احضار لغات با مشكل روبرو شود و حول يك دست از كلمات و معاني بچرخد كه عموماً نيز وام گرفته از طبيعت هستند.
ولي حضور كلماتي چون "آفتاب"، "باران" و "باد" در شعر او جاري و روشن نيستند و نمي توان تنها به واسطه حضور اين كلمات او را شاعري طبيعت گرا و سمبوليست ناميد. چون همانطور كه گفته شد، متن و يا فضايي كه اين واژه ها در آن قرار گرفته اند، منسجم نيست و پرداخت نشده است. بنابراين كلمات در آن سرگردانند، بي هيچ سرانجام روشني:
در آب، دنيايي نهفته است
و تنها آب است كه زندگي مي كند
ته هر ليوان خالي نگاهي است
و اين يك راز است
او نيز ما را آب مي بيند
يا اين شعر:
تو مي آيي
با دامني كه در طوفان تأثير مي گذارد
و من جوي آبي مي شوم
كه از كنار تو بگذرم
اينها را مقايسه كنيد با سطرهايي از بعضي از اشعار سهراب سپهري، مثلاً با شعر "آب را گل نكنيم" تا تفاوت ساخت شاعرانه اين دو اثر در ذهن اين دو شاعر را ببينيد.
در شعرهاي بروسان نوعي رمانتيسيسم زلال جريان دارد كه بين عشق، طبيعت و مرگ در حركت است كه در نهايت به نوعي عرفان و تلقي از هستي منجر مي شود.
گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم
كه مرگ در آن رخ مي دهد
پيراهنم بي تو آه
سرم بي تو آه
دستم بي تو آه
دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود
اما با تمام احترامي كه براي او و اشعارش قايلم، انتقادهاي زيادي به لحاظ زباني بر او وارد است: تقطيع نادرست سطرها، پرداخت نشدن نهايي آنها و تكرارهاي بي دليلي كه در خدمت تكثير زيبايي شناختي معنا قرار ندارند و از لحاظ زباني، حشو و زايد مي باشند.
مسأله ديگر، گزين گويي و غفلت از روايت در كتاب "يك بسته سيگار در تبعيد" است. روايت و استفاده از تكنيكهاي روايي اين توانايي را به شعر مي دهد كه دامنه تخيل و انديشه و عاطفه خود را بسط و گسترش دهد.
در واقع مي توان گفت كه به وسيله روايت مي توان به ايجاد فضاسازي در شعر دست زد و عناصر پيرامون خويش را در يك فضاي شاعرانه وارد كرد تا هر دانه شن و عنصري كه ظاهراً ماهيتي شاعرانه ندارد با قرار گرفتن در اين ساخت و فضا با همنشيني با ساير عناصر، در تشكيل شعر شركت داشته باشد. تا جايي كه به ياد دارم عموم شاعران بزرگ معاصر از روايت در شعر به نحوي عالي استفاده كرده اند. برخورد چند گانه با زمان، داستان وارگي، امكان گفتگو و فضاسازي، از ويژگيهاي آثار روايي است كه در كنار لحن و بيان گفتاري مي تواند از دم دستي ترين چيزها به نفع شعر استفاده كند. اما در كتاب "يك بسته سيگار در تبعيد" از اين ويژگيها به هيچ وجه خبري نيست و عموماً اشعار به گزين گويه هايي قصارگونه تبديل شده اند كه مي خواهند خودنمايي كنند.مطالعه اين اشعار دو چيز را براي مخاطب روشن مي كند: اول اينكه غلامرضا بروسان ذهني لحظه اي و جرقه اي دارد و تنها مي تواند طرحهاي كوتاه زيبايي بيافريند. ولي در ساختن ساختار پوششي و
زنجيره اي از يك شعر ناتوان است و عموماً اشعار او بعد از آمدن يك سطر زيبا به توضيح اضافات و واضحات كشيده مي شود. براي مثال به اين قطعه درخشان توجه كنيد:
نمي خواهم چون سنگ در سايه ام بيارامم
مي خواهم چون آب
در پرتو نامم حركت كنم
اما در ادامه همين شعر توضيحاتي معمولي با منطق نثري ساده را مي بينيم كه متأسفانه در سطح اتفاق مي افتد:
در آب دنيايي نهفته است
و تنها آب است كه زندگي مي كند و ...
اين بخش از شعر مؤيد اين نكته است كه شاعر هنوز از كلمه سرشار نيست و به قولي "پر از واژه" نيست. براي همين در ساختن يك "كل روايي" در شعر مشكل دارد. اين هايكو وارگي آسان ياب، با بيان خطابي و "من- تو" يي در نهايت به جملاتي قصار منجر مي شود كه خالي از عناصر زيبايي شناختي و عاطفي است:
هميشه چيزي هست
هميشه چيزي بايد باشد
وگاهی چنان سطح آن نازل است که بیشتر به یک شوخی شبیه است تا طنز یا طنزآمیزی در شعر:
با بیژامه باید
دنبال صدای گنجشکها رفت
برخلاف تصور عموم، گفتن شعر آزاد بسيار دشوارتر و طاقت فرساتر از سرودن شعر كلاسيك است. چون در شعر كلاسيك سه معيار وزن، قافيه، رديف درصد قابل توجهي از بار رسانايي شعر را به دوش گرفته و كار شاعر را آسان مي كنند، ولي در شعر آزاد اين تداعي كلمات است كه بايد با ذهن و زبان شاعر هماهنگ باشد و اين شاعر است كه بايد به تنهايي و با توانايي هاي خود، قابليت موسيقايي، معنايي و عاطفي كلمات را كشف و همنشين و جانشين كلمات ديگر كند.
اين را به اين دليل مي گويم كه توجه داده باشم كه به صرف نوشتن چند سطر با كمك گرفتن از استعاره مكنيه و مصرحه نماد پردازيهاي عموماً آشنا با تقطيعي كه دستورالعمل خود را از نحو زبان مي گيرد، نه از نحو شعر، نمي توان اشعاري با هويتي مستقل توليد كرد.
مسأله ديگر درباره كتاب غلامرضا بروسان، نام مجموعه شعر اوست. به گمان من ديگر زمان انتخاب يك سطر مثلاً متفاوت از يك قطعه شعر براي مجموعه اشعار، گذشته و اين عمل يك عمل سوخته و ريسك پذير است. مگر اينكه اين سطر بيانگر فضاي كلي آن مجموعه باشد. اما آيا انتخاب "يك بسته سيگار در تبعيد" بيان كننده تفكر، تخيل و فضاي شعري و انديشگي اشعار بروسان در اين مجموعه هست؟ نام يك مجموعه شعر مي تواند يك مفهوم يا يك جمله خبري، پرسشي و يا هر چيز ديگري خارج از مجموعه باشد. ولي با اين حال بيان كننده ژانر فكري آن اثر و شاعرش باشد. اما در كتاب "يك بسته سيگار در تبعيد" و انتخاب نام آن چنين تمهيدي ديده نمي شود.
خمپاره اگر بیفتد وسط مثلث
در ازدحام این همه رنگ آیا شکل بعدی جهان چه خواهد شد؟
پای تخته که می ایستم جغرافیای جهان راه می افتد از دور
در اضلاع کلاس می پاشد از هم
دور سرم می ریزد
سیاه می شود از صدای جنگ
سپید می شود از صدای جنگ
سرخ می شود از صدای جنگ
آقا معلم!
این تخته سیاه تا کجای جهان می خواهد اریب بایستد
با خطهایش ادامه دار باشد آیا؟
حروف الفبا را می گذارم بروم دور
توی کوچه های جنوب شاید مشق شب کنم
کج/ بگیرم از دیوارهای مستقیم
از آجرها مثلث و مستطیل بسازم بریزم پای تخته سیاه
خمپاره اگر بیفتد وسط مثلث
جهان عقیم می شود دختر! در زاویه درد
مستطیل ها زیاد می شوند دایره ها طولانی
انگشت های اجازه عمود که می شوند در افق دور
خط سرخی از دلتنگی و خون فواره می زند
حروف الفبا را می گذارم دور هنوز
صندلی ها توی تن بچه ها فرو رفته اند
شکل های دیگر هم فرو
نکند مثلث ها را از بین ببرند تنهایی را خاموش
بچه ها!
حروف الفبا را بگذارید برویم با خطوط موازی جهان را بنویسیم
شکل های دیگر ریاکارند تن را خاموش می کنند
تنهایی
فقط توی مثلث می نشیند
کلاس در به هم ریختگی خطها نفس می کشید اما
آقا معلم!
دوخط موازی آیا در بی نهایت دور هم را قطع می کنند یا به هم می رسند؟
خطها اگر به هم برسند آیا آن طرف جهان هم کلاس سوم است؟

