شعر پیشرو دانشگاهی یا زبان اعتراض زنانه
با نگاهی به اشعار کیمیا تاج نیا
هميشه در اين چند ساله از نوشتن نقد يا تحليل و حتي يادداشتي كوتاه درباره ي شعر استادان دانشگاه دوری كرده ام. مخصوصا اگر آن استادان، مدرسين ادبيات فارسي در دانشگاه بوده باشند.
چرا؟
به دو دليل:
1-استادان ادبيات فارسي هميشه به جاي اينكه شاعرانه، شعر بگويند، فاضلانه يا اديبانه شعر گفته اند. چون در محيطي كه نوع ارتباطات ادبي آنها در آن شكل مي گيرد و انها در آن حشر و نشر ادبي دارند، همه چيز، بسته، خشك و از پيش تعيين شده است. به اين مساله البته رنگ ولعاب «استاد دانشگاه بودن» و همچنين توقعاتي كه سيستم آموزشي پاستوريزه آكادميك از آنها دارد را اضافه كنيد تا ببينيد معني شاعر بودن «استادان ادبيات» عموما تا چه حد با رسالت اصلي يك شاعر كه رخنه كردن در ذات زبان و ويران نمودن آن و ساختن مجدد وجوهي از آن است فرق و فاصله دارد....
به همين دليل مي بينيم كه شعر اكثر اين عزيزان،اصولا با توجه به رعايت تمام اصول معاني و بياني و همچنين با رعايت دقيق قواعد صرفي و نحوي زبان سروده مي شود. در حالي كه شعر به دنبال شورش عليه همين قواعد معلوم است. تصاوير شعري،نوع زبان و حتي انتخاب لحن انها هم عموما يكدست،از پيش تعيين شده و كپي شده از روي يك الگوي پيشيني و كهن است. همه ي اجزاي شعر آنها هم در راه ايجاد يك چيز فعال مي شود: «رسانائي معنا». به هم ريختن قرادادهاي زباني و منش منطقي دال و مدلول در شعر دانشگاهيان شاعر، همواره چيزي منفور و نادرست جلوه كرده و مي كند.
نتيجه؟
نتيجه اين اوضاع آشكار است: هيچ سهمي از خلاقيت در ذهن وزبان شاعر آكادميك بوجود نمي آيد( استثنا داريم البته)، جسارت شاعرانه،رفتار معترضانه نسبت به اصول و قواعد كهن در مرحله ي خلق اثر ادبي، به هيچ وجه به ذهن وزبان آنها خطور نمي كند و اگر جايي هم دست به تهوري خودخواسته در شعرشان مي زنند در حد همان تغيير شكل كار و سرودن شعري در قالب نيمايي يا سپيد باقي مي ماند. بنابراين شعر انها بيشتر از آنكه شاعرانه باشد فاضلانه است..... و همه ي ما مي دانيم بين اين صفات و اين جهان بيني ها،تفاوت از كجا تا به كجاست....
2- وقتي شعر،خنثي و غيرخلاق شد، نقد پذير هم نمي شود،نوشتن تحليل بر روي آنهم هيچ فايده اي ندارد، چون مصداق بارز همان« آب در هاون كوبيدن» است. پايبندي به يك سري اصول و قوانين ادبي،اگر براي كسي تبديل به ايدئولوژي نوشتن بشود،ذهن وزبان او را دچار سكون،جمود و ركود نوشتاري مي كند و او را از راه يافتن به دنياي ناشناخته ها محروم مي كند. سرگرداني براي يك شاعر يا يك نويسنده،يك موهبت بزرگ است، چون او را به جهان مرموز ناشناخته ها برده و به زبان آن گوينده ي مخفي متصل مي كند.
اما شعر عموم استادان دانشگاه اينگونه نيست؛ پس نوشتن نقد بر روي انها هيچ فايده اي هم ندارد، مگر.......اينكه.....جسارت......به آنها....سلام.....كند......جسارت.....ن...
خب! حالا چرا دارم درباره ي شعر يك استاد دانشگاه مي نويسم؟
توضيح مي دهم:
خوشبختانه،ورق كمي برگشته، سيستم يكپارچه سازي ادبيات در دانشگاههاي ما كمي ضعيف شده_ البته كمي _ گاهي اوقات بعضي از دانشجويان و شاعران دانشجو، تن به شبيه سازي هاي مرسوم آكادميكي نمي دهند و با ذهني مستقل و سري پر شور، خود را به مدارج بالاي تحصيلي رسانده و به اصطلاح مدرس دانشگاه مي شوند _فرقي نمي كند كجا _و حالا به مدد وبلاگهاي اينترنتي كه با استقبال خوب قشر دانشگاهي هم روبرو شده مي توانيم تفاوتهاي موجود در ديد خلاقانه و غير خلاقانه ي استادان دانشگاه را در مقايسه با هم و سايرين به وضوح ببينيم. ما از اين لحاظ به اينترنت مديون هستيم؛ چون عيار خيلي ها را خيلي خوب به ما شناساند و نقاب مقدس و البته كاذب استادي و با سواد بودن را از چهره ي خيلي ها كنار زد و برهنه وعريان، متن توليدي آنها را به عنوان اثر، پيش روي ما گذاشت تا بتوانيم خوانشي متفاوت از برايندهاي ادبي دانشگاه در چند دهه ي اخير ادبيات كشور داشته باشيم.
من خوشبختانه به مدد همين دنياي مجازي توانسته ام با 2تن از شاعران فعال و پيشرو كشور كه در دانشگاه هم ادبيات فارسي تدريس مي كنند( و فكر نكنم از اين بيشتر هم داشته باشيم) آشنا شوم؛ يكي دكتر بهزاد خواجات كه از شاعران تاثير گذار و فعال دهه ي هفتاد ايران است و ديگري خانم كيميا تاج نيا كه اين نوشتار به بهانه ي بررسي اشعار ايشان آغاز شده است. معتقدم در چنين فضايي،نوشتن درباره ي شعر دانشگاهياني كه برخلاف قواعد مرسوم،شاعرانگي مي كنند يك وظيفه ي ادبي است، و از همين زاويه هم به بررسي اشعار خانم تاج نيا به عنوان يك شاعر مي پردازم.
يك نكته ديگر:
به گمان من تا وقتي كه محيطهاي دانشگاهي و استادان ما همچنان با تيلغ ناشيانه ي «نوشتن مقالات علمي و پژوهشي» بخواهند دانشجويان را به ادبيات و پژوهش ادبي علاقه مند كنند،اوضاع به همين شكل كه هست خواهد بود و از «نوشتن مقالات علمي» جز توهمي از پژوهش و تحقيق باقي نخواهد ماند. فرصت كشف جهان و كاشفانه زيستن كنار گذاشته شده است. دانشجويان ما هم مثل خيلي از استادان ما، در مرحله ي نوشتن مقالات علمي،تنها تبديل به مونتاژكاراني ميتدي شده اند كه از هز منبعي چيزي برداشته و چهل تكه، بعد از تدويني ناشيانه، آن را به عنوان مقاله ي علمي در فلان مجله ي پژوهشي يا فلان ماهنامه به اصطلاح علمي به چاپ مي رسانند،بدون انكه كمترين تحليل و كمترين ردپايي از خودشان در آنچه نوشته اند به جا گذاشته باشند.
با توجه به اين نكات، در چنين وضعيتي بايد قدردان كساني بود كه با وجود تدريس و تحقيق، زندگي ادبي خود را به شكلي كاشفانه جلو مي برند آنهم در متن یک زندگی ادبي در متوني ادبي در دانشكده هاي ادبيات.
ساختار پوششي،ساختار زنجيره اي
ما دو نوع ساختار كلي در شعر داريم:
1-ساختار پوششي
2-ساختار زنجيره اي
در ساختار پوششي، شكل ذهني شعر خيلي پيچيده نيست. حركت تصويرها،استعاره ها و مجازها در يك محور عمودي و خطي شكل مي گيرد.همه اجزاي شعر در جهت تكميل كردن يک زنجيره ي زباني و يك زنجيره ي معنايي حركت مي كنند به طوري كه حتي جمله هاي پايه و پيرو با رعايت تقدم و تاخر، پس و پيش هم اورده مي شوند. در اين ساختار ما با نظام خاصی از ساخت مندي و فرم گرايي روبرو هستيم كه طي آن دلالت هاي معنايی دچار ساخت شكني نمي شوند و مفردات زبان نيز در تجميع حالات خود بوجودآورنده ي يك كل منسجم به نام شعر هستند كه طي آن يك تصوير خاص با هدفي مشخص و يا يك انديشه ي خاص با رويكردي مشخص،بيان يا به تصوير كشيده مي شود.
ساختارها برآيند ذهن هايند. وقتي ساختار يك شعر پوششي باشد بيانگر اين است كه شاعر به دنبال بيان پيچيدگي هاي جهان به شكل پچيده اي نيست بلكه سادگي آنچه را كه مي بيند نشان مي دهد.
مثال از دكتر ضيا موحد:
مشتي نور سرد
از چشمه ي آبي
برخيز
سپيده دم نزديكست
هر نهالي كه صبح كاشتيم
غروبش از ريشه بركند
بازهم فقط كار باقي ست
برخيز
مثل همه
مثل هميشه
خورشيد مهربان قديمي
قطره هاي شب را
از گونه ها
پاك خواهد كرد (مشتي نور سرد،نشر نيلوفر ،چ دوم1383ص22)
وجه نمادين به خوبي مشخص است. مشتي نور،سپيده دم،خورشيد مهربان، صبح، غروب و شب....ساخت شعر بر روي تضاد بين سياهي و سپيدي استوار است.نور در يك حركت معنايي به سپيده دم و سپيده دم به خورشيد مي رسد كه قطره هاي شب را از گونه ها «پاك خواهد كرد» اين در حالي ست كه شاعر با يك زمينه سازي قبلي به مخاطب گفته بوده:«هر نهالي كه صبح كاشتيم» به وسيله ي غروب از ريشه كنده شده. همپوشاني آشكار تصاوير و استعاره ها را بر اساس اصل تضاد و تقارن به خوبي مي بينيم. در شعر اتفاق خاصي كه با معيار هاي زيبايي شناختي ما مغاير باشد نيفتاده است.به همين دليل براي ما قابل درك و آشناست.
مثال از فروغ:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها
نخواهد برد
پرواز را به خاط بسپار
پرنده مردني است
تكرارهاي نحوي،حركت استعاره ها به سمت هم و تبديل جمله ي«دلم گرفته استـ »كه يك حالت حسي و دروني است به يك حالت استعاري به شكل«چراغهاي رابطه تاريكند» و تكميل همين وضعيت در كنار بيان موجز و متبحرانه اي كه فروغ به كار برده همه در ذيل همان ساختار پوششي تعريف مي شوند.
مثالي ديگر از مشيري:
يك آسمان پرنده، رها، روي شانه ها
در باغ بامداد
يك آسمان پرنده
سرگرم شستشو
در چشمه سار باد
يك آسمان پرنده
در بستر چمن
آزاد، مست، شاد
از پشت ميله ها
بغضي به هاي هاي شكستم:
قفس مباد (بازتاب نفس صبحدمان،نشرچشمه1383)
اين ساختار همانطور كه گفته شد،عموما مربوط به شعر تصويرگرا، نمادگرا و معناگراي ماست كه سرشار از ارجاعات برون متني و تعهدات سياسي اجتماعي است.به قول دكتر براهني در مقاله ي« چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم» : « براي بيان يك عمل حسي يا احساسي و يا چند عمل حسي و احساسي، مي توان تصاوير جانشين خلق كرد تا به جاي تاريخ و يا تجربه ي زندگي خود آدم بنشيند»
اين مكانيسم جانشين سازي كه براهني مي گويد در شكل برخود شاعر با تاريخ تجلي پيدا مي كند كه عموما نمادين و سمبوليك است و امكانات زيادي براي ارجاعات برون متني فراهم مي آورد.
ساختار زنجيره اي اما تقريبا مغاير با ساختار پوششي است. شكل ذهني در آن پيچيد ه است و معيارهاي زيبايي شناختي مدام در حال تغيير و جابجايي هستند. من براي اين نوع ساختار،شمول فراوني قائلم، چون انگار از «كتبيه و انگاه پس ازتندر» اخوان و «خطاب به پروانه ها» ي دكتر براهني و «رفته بودم صيد نهنگ» باباچاهي و «هفتاد سنگ قبر» دكتر رويايي گرفته تا « من در خطرناك زندگي مي كردم» علي عبدالرضايي و «كافه هاي شبانه ي ونسان ونگوگ» حسين فاضلي و كارهاي اخير مهرداد فلاح را شامل مي شود. زياد اسم نمي برم چون افرادي را كه گفتم هركدام نماينده يك نوع سرايش و نويسش هستند و شمول مورد نظر اين نوشته را نشان مي دهند.
بنابراين وقتي كه رويايي مي گويد:
تو باز مي ايي
با نافي از خليج احمر
و راني از عصاي موسي
و شكل راه رفتن تو
معناي مثنوي ست
و روح مولوي ست اينك
كز ساق تو حكايت ني را
بر مي دارد.....
ما با شكل تازه اي از روابط كلامي روبرو هستيم كه همه چيز را در ارجاعات دروني مشخص مي كند.
يا وقتي كه براهني مي گويد:
حالا تو هرچه هستي من ان هستم من را بخوابان
و اين لحاف آينه را هم به روي من بخوابان
و ناگهان صداي گفتن او مي آيد و مرا مي گوياند
اين چيزها را كه حالا گفتم مي گوياند
آنرا كه او رانده، مي گوياند......
ما با نحوه ي تغيير يافته اي از بيان درباره ي هستي روبرو مواجهيم كه مي خواهد زبان ما را در عمق خود تبدیل به هستي ما كند. اين نوع روابط کلامی و اين نوع بيان قطع قطعه ، همه ي شاكله هاي زيبايي شناختي ذهن ما را واژگون مي كند. در ساختار زنجيره اي،تصوير (اگر باشد)،استعاره ( اگر باشد) ارتباط ظريف و خيلي دوري با هم دارند.در حالي كه با خوانش اوليه اينگونه اشعار مخاطب احساس مي كند عناصر شعر و مفردات زباني آن در بي ساختاري و بي ارتباطي محض با هم به سر مي برند، اما دقتهاي زباني بعدي نشان مي دهد كه اينگونه نيست بلكه فقط روابط به عنوان يك تمهيد شاعرانه، كمي به تعويق افتاده اند.
مثال از حسين فاضلي:
(كلمات به سرم مي زند آخر
پاشم بروي اينجا....)
بر تارهاي عصب
انگشتهاي اشاره به
تارهاي مژه ات
پلك مي زنم خود را به هم آرام
آرام
صداي سه سه تار مي آيد
يكي تو
و يكي ديگر تو
و سومي هميشه تار است......(روزها در پرانتز،نشر پاندا1383)
كه تنها از راه مناسبتهاي زباني بوجود آمده بين تارهاي عصب،تارهاي مژه و خود ساز تار در«صداي سه سه تار مي ايد» مي توانيم به ارتباط سطرها و تمهيدات نهاده شده در ان پي برده و به كشفي نسبي دست پيدا كنيم.كيفيت زبان در اينگونه آثار برجسته مي شود.
مثال از علي عبدالرضايي:
صدايم را براي زني تمرين مي كنم در گوشي
كه الان زنگ مي زند الو! هلو! سلام!
من سلام و دستي تكان نمي دهد
من عاشق و تا چشم كار مي كند فاسق
اين مثال از كتاب جامعه گرفته شده در اين كتاب وجه غالب كار بر چندپارگي زباني و بياني استوار شده است، مثل آوردن متناقض نماها،متضادها،لحن هاي مختلف واستفاده از زبان گفتار.اين تمهيدات در عين حالي كه در متن هستند به طور مثال در نمونه ي بالا ولي در همان حال هيچ گرهي از كار باز نمي كنند. چون همه چيز در اين تکه نويسي ير اساس غافلگيري زباني اتفاق مي افتد.يك تصوير هنوز كامل نشده فراموش مي شود يك لحن هنوز در ادامه ي خود قرار نگرفته تمام مي شود و زنجيره هاي زباني مدام يكديگر را قطع مي كنند .نظام پارادوكسيكال همه چيز را به بازي مي گيرد. به همين دليل است كه اين نوع شعر در مرحله ي ارائه ي اثر با بحران مخاطب روبروست.اگرچه حرجي بر آن نيست چون عليه معيارهاي عام زيبايي شناختي قيام كرده و تن به خطوط مستقيم ميزان جامعه نمي دهد.
مشخص كردن ساختار اوليه ي شعر به گمان من به اين دليل مهم است كه مرزهاي كار نقد را نشانه گذاري كرده و گوشزد مي كند كه موضعمان را نسبت به متن روشن كنيم و بيهوده يك سري نظريات فني و بيروني را بر گرده ي شعري كه به كلي از آنها بي خبر است پياده نكنيم.
زنانگی اعتراض
شعر تاج نيا به گمان من، ساختاري پوششي دارد، اما نه از نوعي كه مثلا شعر مشيري است بلكه از آن نوع كه مثلا در شعر فروغ مي بينيم؛ خلاقانه و با تصاويري تازه و روابطي بديع:
خانه از شادي برهنه ي من خيس است
اصرار مي كنم به خون ديوانه اي
كه در سرسام جهان
انسان كوچك مهرباني مي شود.....
شيوه ي نگارشي مبتني بر تصوير و حس، گاهي اوقات لحن او را لحني گزارش تصويري مي كند كه براي بيان تصوير نمادين خود از يك واقعه يا يك مفهوم همه ي عناصر را با خود همراه كرده و مركز خويش را در دايره ي شعر محكم مي كند:
بندرگاه بي آفتاب من
لنگرگاه كشتي هاي بزرگي ست
كه نژاد درشت دانايي را
با جعبه هاي چاي و توتون
تعويض مي كنند
حالا كه خيره بر آتش خويشم
با پيراهني خيس
از من عبور كن
وجوه اسطوره اي«زن-زمين» كه در اين سطر هست وقتي با دغدغه هاي اجتماعي و تاريخي شاعر گره مي خوردتصويري نمادين از وضعيتي در تاريخ ارائه مي كند كه قابليت ارجاع پذيري به بيرون از خود را دارد. تصويرسازي هاي او البته به طور طبيعي همراه با صفت سازي است كه يكي ديگر از ويژگي هاي شعرش به حساب مي آيد. او البته هم صفت سازي مي كند و هم صفت دهي.صفت هايي هم كه مي ساز د گاهي اوقات مختص خود اويند،زنانه و كدگذاري شده:
- رنج هاي معطر
- شادي برهنه
- سرسام هرزه
و نژاد درشت دانايي
از جمله اين صفت سازي ها هستند كه در تعليق معنايي شعر تاج نيا هم نقش بسزايي ايفا مي كنند.او همچنین براي توصيف هايي كه مي كند و براي پيشبرد روايتش از عناصر عيني پيراموني خود به خوبي بهره مي گيرد. حتي در مفهوم گرايي هاي خود هم اين عناصر عيني را فرو نمي گذارد:
استخوانهاي ترد مرا
در بضاعت برهنه ي دامن ها نگاه كن
آواز آزادي
كه با كيف ليسيدن يخهاي قالبي
در روغن سوزي آشپزخانه مي اميزد
در اين سطرها البته چيزي فراتر از سطح كلمه جريان دارند.بررسي فرم شعرهاي تاج نيا نشان مي دهد كه او با ايجاد تناسبها،تقارنها و تضادهاي لفظي و معنايي به دنبال اعتراض به وضعيتي است كه او را در تنگنا قرار داده و مجبورش مي كند فرياد بزند:
بگذار كلمات خودم باشم
شور اندوهگين دلواپس
حالا كه عشق مثل مادر من
لاله عباسي غمگيني است
در انتهاي كوچه ي بن بستي
بگذار كلمات خودم باشم
اين وضعيت كه شالوده ي اصلي معنايي شعر اوست گاهي حتي با لحني گزارشي تصويري و با بياني سالم و رايج با استفاده از همان عناصر عيني بيان مي شود بدون اينكه اعتراض خود را در لفظ آشكار كند:
با اولين نشانه هاي تو بيدار مي شوم
چاي را در تو مي نوشم
نور را از تو مي چينم
زندگي را به راه مي اندازس
با عطري كه از گلوگلهت در حوله مي خزد
قهقهه و قند
روي ميز به هم ريخته اي
كه نشان تعدد توست.....
كاراكتر اصلي شعر تاج نيا «زن» است يك زن معترض كه گفتيم نشانه هاي خاص خود را در تعريف در برابر مرد آفريده است و آنها را در اثرش كاربردي مي كند. استقلال نشانه به استقلال روان اشاره دارد:
من فنجان قهوه نيستم
بگذار كلمات خودم باشم
سویه ي پنهان زبان شاعرانه اشاره به همين ظرائف خلاق عاميانه دارد كه شاعر بتواند پتانسيل دروني اشيا را در اختيار شعرش در آورد و انها را به نفع كارش تغيير دهد.احساسي از تنفر و ترحم را در اينهماني شاعرانه در فنجان چاي پياده كردن چيزي ست كه در جهان مكشوف تاج نيا واعتراض شعرش، ايستادن در برابر زبان مردسالار نام دارد:
من فنجان قهوه نيستم
بگذار كلمات خودم باشم
من كوزه ي شراب نشابورم
و سر كشيده نمي شوم
مگر آنكه مردي
قريب هفت سال
بر دارها بماناد
با اين وجود معلوم نيست چرا وقتي پاي نگارش زنانه و نشانه هاي زنانگي به وسط مي آيد همه چيز وجه اروتيك به خود مي گيرد.اين البته مختص شعر تاج نيا نيست بلكه در بررسي شعر اكثر شاعران خلاق زن کشوراين وضعيت به چشم مي خورد. آيا ارتباط مستقيمي بين اين دو امر وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است پس چرا در شعر مردان به اين شكل به آن توجه نمي شود؟چرا هر جايي در كشور شعر زن يا شعر زنانه مورد بحث قرار مي گيرد امر اروتيك به عنوان يك موضوع مرتبط خود را بلافاصله به مخاطب معرفي مي كند؟ آيا اين به زبان ذهن زنان بر مي گردد؟ آيا اين وضعيت برخواسته از حالات ذهني زنان است كه جنسيت خود را امري مرتبط با وضعيت زبان و شعر خود مي دانند؟
وقتي برهنه از بازار به خانه مي آيم
ران غليظ من در چسب جين
بايد هوا را عوض كند
تا تو جلوس كني
بر تختگاه پادشاهي ايالت من
يك زن....
جواب من به اينگونه سوالات تلويحا اين است يا لااقل جواب من به اين سوالات در شعر كيميا تاج نيا اين است:انگار شعر زنانه مي خواهد با بيان تن خود در شعر، به گونه اي معصوم نسبت به تصورات مردانه از «زن» اعتراضي شاعرانه را به نمايش بگذارد ولي از انجايي كه هنوز زبان خاص خود را پيدا نكرده مجبور است با تعريف هاي مرد از زن به مبارزه زن با مرد برود.براي مثال در همين شعر بالا اين امر به خوبي مشهود است:« برهنه از بازار به خانه آمدن» يك جمله ي متناقض است.چون كسي نمي تواند در واقع برهنه به بازار برود كه بعد بخواهد برهنه از آن برگردد؛همچنين عموما بازار رفتن همراه با خريد كردن چيزي ست كه شايد نوعي پوشش تن باشد اما چرا شاعر مي گويد: برهنه از بازار بر مي گردم؟ اعتراض از همين جا آغاز مي شود؛وقتي زني از خانه بيرون مي رود و زير نگاه هيز و جنسي مردان كه جسم او را مي بلعند عذاب مي كشد تا باز دوباره به خانه برگردد در تمام طول راه احساس برهنگي مي كند. احاس مي كند در گرگ زدگي اين همه چشم كه به جسم او خيره مي شوند، لباسي بر تن ندارد،هيچ امنيتي هم ندارد.بنابراين اعتراض مي كند،چرا بايد در خيابان برهنه باشم در حالي كه برهنه نيستم؟ اين تناقض، بيان هنري اعتراض است كه با ابزاري زنانه بيان شده است. يا در شكلي ديگر اين بيان اروتيكي در انتقاد به نگاه ابزاري است كه جنس مرد نسبت به زن ها دارد و شاعر با بياني ملموس، معصوميت هنري جايگاه زن در ارتباط با موقعيت مرد را به خوبي نشان مي دهد:
حواست هست
از رنج هاي معطري
كه به مقنعه مي زنم
تا تو كيف كني؟
اين حس منتشر و رنج اميز كه در رابطه ي بين جمع كردن حواس مرد و كيف كردن او از مقتعه ي زن و رنج هاي معطر او بوجود امده است زيبايي شناختي همان اعتراض زنانه است كه گفته شد.
با اين وجود گاهي اينقدر اين زن بودن در شعر تاج نيا موكد مي شود كه مخاطب احساس خستگي مي كند يا گاهي انقدر زبان را دست كم مي گيرد و با ابزار بياني انقدر ساده برخورد مي كند كه شعر حسي اش به جاي بيان حس تبديل به بيان حالات مي شود. طوري كه به مخاطب همه چيز را مي گويد.انگار همه چيز را مي داند و ملزم شده است كه همه چيز را هم به مخاطب بگويد و به او بفهماند كه چه چيزي را دوست دارد و چه چيزي را نمي پسندد.فاعل شناسا،سوژه ي دكارتي، همان مشكل هميشگي شعر معاصر با خودشيفتگي هاي آشناي شاعرانه.اين حضور بيش از حد مولف در اثر گاهي بدجور به شعر او لطمه مي زند طوري كه برخي از اشعارش را از مفاخره هاي زباني و معنايي پر مي كند:
انسان
يقين بي كرامتي است
در گس مزه هاي روز و رنج
آنجا كه آجر دژخيم از پرستو
حسرت هرزه اي مي سازد
يا اين بند:
سنگسار انسان است انگار
وقوف سنگين سايه ها
بر سر ريز سرخ
بر آساني
پايان را بلند بگو
نکته ی دیگر اینکه، او یک حوزه ی خلاقه از تصویر سازی،تصویر دهی،صفت سازی و صفت دهی برای خود درست کرده و عموما اشیاء و مفاهیم را وارد همین حوزه ی خلاقه ی زبان و فرم می کند ولی به گمان من اگرچه این کار را با وسواس و دقت نظر انجام می دهد و برای حضور کلماتش در متن شعر دلایل قانع کننده ای دارد اما ظاهرا به فکر توسعه و توسع این حوزه ی خلاقه نیست.چون خوانش اشعار او نشان می دهد که بدش نمی آید مرزهای این حوزه ی خلاقه را آرام آرام ببندد به این دلیل مهم که نشانی از توسعه این حوزه در شعرش به شکل آشکار دیده نمی شود و این مساله او را دچار نوعی فرمالیسم ادبی در مرحله ی خلق اثر کرده است به شکلی که همه چیز را در یک چارچوب مشخص از نحو و جابجایی تصاویر می ریزد. چیزی که در دراز مدت لحن و نحو او را یکدست و تکراری می کند. دلیل من برای این امر استفاده از مکانیسم های بیانی و استعاره ای یکسان در هر دو گونه ی اشعار آزاد و کلاسیک شعرش می باشد.
زبان شعر تاج نيا البته،زباني تلفيقي است، از محاوره ي عام زبان،از ريشه هاي تاريخي زبان و بالاخره از معيار پسنديده ي زبان، او از همه ي اينها در شعرش استفاده مي كند تا در عين تنوع زباني به بياني سالم در شكل ظاهري شعرش برسد.به همين دليل او دست به ريسك هایی انچنانی در حوزه ي صرف و نحو زبان معيار نمي زند.و باز به همين دليل هم كيفيت زبان را در زبانيت زبان گسترش نمي دهد.زبان او نماينده ي كيفي زبان و برجسته كننده ي خود زبان نيست بلكه زبان به اضافه ي يك تصوير و يا زبان به اضافه ي يك مفهوم است. هيچ كجاي كارهاي او در عين متفاوت بودن و خلاق بودن، از قواعد مرسوم، تخطي مشهودي نمي كند تا وجوهي ديگر از كيفيت ذاتي خود را به ما نشان دهد بلكه يكي از وظايف اصلي زبان را كه همان «بيان كنندگي» است به نمايش مي گذارد،چيزي كه همه ي آنچه كه بايد زبان از خود بروز بدهد نيست. بنابراين زبان در شعر تاج نيا موكد نمي شود در حالي كه مخاطب حرفه اي شعر انتظار دارد همانطور كه شاعر در برابر نظام نشانه شناختي مردسالار به اعتراض بر مي خيزد و عصيان مي كند و از بازگو كردن جنسيت زنانه ي خود هيچ گونه ايائي ندارد، زباني هم كه براي بيان اين موضوع انتخاب مي كند زباني اعتراضي باشد. يعني بيان شاعرانه ي يك سري اعتراضات زنانه نباشد بلكه زبان اعتراض يك سري عصيان هاي زنانه باشد. اعتراض بايد به ذات زبان رخنه كند.معصوميت،عصبيت، سرگرداني،زبان بريدگي و همه ي اين حالات ذهني بايد در ارائه ي زبان در فرم شعر نيز برجسته شوند تا زبان مردانه به نفع زبان كيفي زنانه كنار برود.
اين البته همانطور كه گفتم تنها يك انتظار است،انتظاري كه مخاطب حرفه اي دوست دارد رگه هايي از آن را در شعر تاج نيا ببيند و شيوه ي نگارش مبتني بر تصوير را با كمي عصيان شتابناك به تماشا بنشيند. اين البته به اين معنا نيست كه شعر او شعري ساده و زودياب است، نه، اتفاقا ذهن تاج نيا ذهني تعقيد پسند است البته نه در لحن و بيان بلكه در شكل ذهني و دروني شعرش. به همين دليل هم هست كه مثل اكثر اشعار متفاوت ايران مخاطب اندكي دارد.تعقيد پسندي او نيز از اينجا ناشي مي شود كه مدام به دنبال فعال كردن سويه هاي شاعرانه و در عين حال پنهان در زبان است تا بتواند نيروهاي بالقوه ي آن را در مناسبتهاي شاعرانه اش تبديل به نيروهايي بالفعل كند و تركيبي سهل و ممتنع از شعرش به مخاطب ارائه نمايد. به قول نيما: « انسان نسبت به آثار هنري يا اشعاري بيشتر علاقه مندي نشان مي دهد كه جهاتي از ان مبهم و تاريك و قابل شرح و تاويلات متفاوت باشد.» اين همان چيزي است كه شعر تاج نيا و سهم بسزائي از شعر معاصر ما را شامل مي شود. گفته ي نيما البته دعوت به غامض نويسي نيست ولي نوعي جبهه گيري در برابر مبتذل نويسي و ذوق عامه پسند است؛ذوقي كه همه چيز را آماده و دم دست مي خواهد.بايد جبهه گيري كرد. تاج نيا اين كار را مي كند. او سادگي را دور مي زند.شعر را لايه لايه مي كند. رو ساخت و زير ساخت به شعرش مي دهد. گاهي وصف و در اكثر اوقات روايت خطي را آنقدر به حداقل مي رساند كه بتواند از طريق نمادين كردن ارتباطات، جهان مكشوف خود را بيان كند. به همين دليل موجودي درون اشياء را به حماين جهان بيني خود فرا مي خواند و درست در همين جاست كه عينيت و ذهنيت در شعر او تلفيق مي شوند:
مي خواستم انسان بزرگي باشم
پنجره را كه باز كردم
بر مي خوردم به ماشين ها
و فضيلت قانون
به دخترم گفتم:
«ديگر تمام شد»
كسي توي پيراهنم نبود
**
با تمام وجود این حرفها شعر این استاد دانشگاه ،شعری صمیمی است.صمیمی به همان معنا که دکتر براهنی معتقد است:«صمیمیت عبارت است از حضور صفات غالب شاعری یک شاعر در شعرش» بیان او بیانی نقاب دار نیست.شاعر خود شاعر است.تصویرها و لحن مصنوعی و ساختگی نیستند بلکه به شکلی عمیق و آشکار برایندهای یک ساختار ذهنی یک ساختار روانی و یک ساختار زبانی به نام کیمیا تاج نیا هستند.
به هرحال همانطور که در اول این نوشتار هم آوردم نوشتن درباره ی شعر استادانی پیشرو در میان شاعران دانشگاهی یک وظیفه است که من درباره ی خودم حس می کنم و از انجایی که در محیط های اکادمیکی همچنان حشر و نشر ادبی دارم امیدوارم حضور شاعرانی چون آقای دکتر خواجات و خانم تاج نیا، پنجره ای باشد برای دیدن فضاهایی تازه ، ناشناخته و ممنوع در دانشگاه.
در اعتراض به فرهنگ پست تملق و ریا
در اعتراض به فرهنگ زشت چاپلوسی و تظاهر
در اعتراض به دورویی
در اعتراض به دستاوردهای فرهنگی سالهای اخیر کشور که گندش همه ی ادارات و نهادهای
حکومتی ما را برداشته
و بالاخره در اعتراض به فرهنگ رواج یافته ی «زیر آب زدن» و غیبت کردن/ پست قبلی
حذف و
این وبلاگ به مدت دو هفته به روز نمی شود
چرا؟
این روزها به هر جا که می روی/ مرگبار می بینی که یک عده مشغول محکوم کردن
یک عده ی دیگرند وحتی وقتی یک نفر از جمعشان جدا می شود بلافاصله شروع می کنند به
بدگویی و غیبت کردن درباره ی او. این فرهنگ لعنتی به خصوص در نهادهای حکومتی و
همچنین در نهادهای آموزشی ما (دانشگاه و آموزش و پرورش) آنقدر ناجور رواج پیدا کرده
که اکثرن افراد شاغل در این نهادها و ارگانها را یا منفعت طلب کرده یا منزوی و اندوهگین.
نتیجه هم همین است که هست: خیلی ها برای پیشرفت و درآوردن پول بیشتر حاضرند حتی
زیرآب نزدیکترین دوستان و آشنایانشان را بزنند. این منش مجیزگویی و خیانت پیشگی
در شهرهای مذهبیی چون مشهد بسیار مشهودتر است.
یک سوال:
این روحیه ی نان به نرخ روز خوری و متظاهرانه زندگی کردن دستاورد چند ساله ی چه
وضعیتی در جامعه ی ایرانی بوده است؟
باز خدا خیر مردم کوچه و بازار را بدهد که نه درسی خوانده اند و نه داعیه ی دینداری و
روشنفکری دارند ولی هرگز به این شکل استهزاآور و خنده دار/ چاپلوس و ریاکار نیستند.
