به مرتضی شاهین نیا
که سرطان خون/ برادرانمان را برد آنسال
من و مرتضي كه آسمان در سرمان مي چرخد
چشمك مي زنيم به خيابان از.........
چراغ راهنمايي
سبز مي شود / اين دسته گلي كه توي سفره ي پدرم كاشته ام
و پرنده هاي مهاجر را.........بخش مي كنيم
بين ستون هاي برق و
آپارتمانهاي قهوه اي
قل مي خوريم......زير پاي پياده روها
دو چشم مثل دو مرواريد.....اشك و
سينه ريزي از هزار مرمر و....دريا...... گونه
كه اريب مي روم توي تلويزيون
ماهي مي گيرم از مرغ هاي دريايي
چه زحمتي عزيز!
برايت.........اقيانوس آرام را........
از خلخالهاي زنان تبتي
ساق گوزن را....مرتاض و عاج فيل را.....
از آفريقا....چشم مار را
رقص خاك را و آتش را.....
و جوهر خودنويس را مي آورم
......براي سرطان گلو......در حنجره ي سيب ....
مثل رگهای خودم.......سياه.....
مرتضي!
پس توي اين تابلو نقاشي كي بهار مي شود؟
من كه نمي توانم گلبولهاي سفيد بشوم بروم توي سرطان توي رگهاي جهان بروم، با ژنهاي خدا بجنگم
و بگويم كه انالحق مثلا..... كه تكراي است از....
از من به شما وصيت اي پاكدلان
هرگز به كسي دل نسپاريد.........را گفته ام....به همه....
به خدا.......نيمي از عرفاي جهان، زاويه نشين آن چشم هاي زلالند
كه از سه ضلعش مثلث برمودا باريده است
اگر اين چشم هاي زلال را نتاباني...........به خدا..........ظلم كرده اي
به خدا.......
من راز فصلها را نمي دانم، به مهدي گفتم: « فرشته هاي ما را خودكشي مي كنند»...دستي زد و گفت: « در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا بخون»
دست گرفتم كه زخم كلماتم نريزد....جايي....
استخوان بازويم شكست
بند مي زدم.......كه ديدم رد شده ام
رد مي شوم / از دارم بزرگ مي شوم از وقتي كه هشت سالم بود
كه اريب مي رفتم توي قاب عكس پدر
نان لواش مي خريدم از هرچه داشتم.......براي همه....
بخش مي كردم
بين درختهاي خشك و..... خاكهاي كبود
پس تو تا كي مي خواهي روي اين شانه ها راه بروي.......
روي اين خاكها......آدمك درست كني...
زمستان كه مي شود چشمهايت راه مي افتد توي كوچه ها
رنگ........مي گيرد از انگشتهاي چپ خدا
شكل...........مي گيرد از پهلوهاي راست من
جان........مي گيرد از رقصهاي ميانه ي ما
فكر كن
اين جهان با رگهاي بزرگش به قلب تو ختم مي شود
كه......
« گلگونه مردان خون ايشان است»
با سرطاني كه در سرمان مي چرخد
من.....و..... او
بايد خداحافظي كرده باشيم......از هم
من چگونه مي توانستم باشم
وقتي كه سمتهاي من همه در دستهاي تو بود
و در ادامه ي تو...........چيزي نبود.........
جز تفسيرهاي ميانه در من
كه با دستهايم تنها بود
و هرجا كه مي رفتم...... تو بودي......
چيزي از تو بود.........
كه دست ها را بي ادامه مي خواست
و دست ها را در ادامه مي خواست
.......و من
....... دريچه هاي خودم بودم.......
در گريز از كدام فاصله
با كدام دست
مي توانستم از دست هاي تو بگذرم
وقتي كه پاهاي من همه در سمتهاي تو بود
و از تحرك من در تو
چيزي نبود......
هيچ چيز.......
جز لمس پوست بر استخوان سيب......
و بداهتي در مرحله ي چشم......؟
تو اما كليد هاي خودت را داري
من فقط مي توانستم باشم
يا با تو بمانم
چرا كه سمت هاي من همه در دست هاي تو بود
و از دريچه ي بعد....چيزي به اخم تو وا مي شد
كه دست ها را بي ادامه مي خواست
و دستها را در ادامه مي خواست
........و رمزهاي تو در بي كليدي من بود............
وقتي كه باز مي كردم.......درهاي بزرگ را..........
و مي نوشتم...... از سر سطر
باز..........هنوز...........
تو اما كليد هاي خودت را مي آوري
من اگر دست هايم را بدهم به تو
قول مي دهي ادامه ي اين شعر را تو بنويسي؟
وقتي مي تواني اين دست را كامل كني
با خط ها چرا ادامه نباشد
از سر هر سطر....
ملال......... چرا نگيري؟
و لب.......
بر لام لب چرا نگذاري...........؟
چرا وقتي كليدهاي بزرگ را مي شكنيم
من دريچه هاي تو.......
و تو سمت هاي من نباشي.........؟
.........من و تو لام لبيم در ميم ملال..........
.........وقتي دستمان را ادامه مي دهيم........
.........و جهان از اطرافمان مي رود..........

