چندصدايى
بهمفهوم گونههاى متفاوت روايت و نوشتار نيست
بررسی داستانهای پست مدرنیستی و وضعیت نقد ادبی در ایران
در گفت وگو با فتح الله بی نیاز،نویسنده و منتقد

*آقای بی نیاز یادم هست یکبار که به مشهد آمده بودیددر سخنرانی دانشگاه فردوسی به صورت انتقادی درباره وضعیت پیشرفت ادبیات در سه دهه ی اخیر در کشور صحبت کردید.حالا که دو سالی از آن زمان گذشته، بد ندیدم آغاز مصاحبه را با همین سوال تکراری شروع کنم که به نظر شما چقدر پیشرفت در حوزه ادبیات داستانی داشته ایم؟ یا آیا اصلا به نظر شما صحبت از این جور چیزها درست هست؟
آن چه مسلم است طی 29 سال گذشته پیشرفت ادبیات داستانی داشته ایم؛ اما نه در حد و اندازه ای که قانع کننده باشد. به همان ترتیب که در عرصه های علمی ، فنی و مهندسی و پزشکی و کشاورزی راضی کننده نیست. در واقع ایران هم اکنون از نظر تولید فرهنگی در مقام 51 جهان است ، حال آن که از حیث جمعیت و وسعت در جایگاه 16 و 17 و از لحاظ کل منابع رو و زیرزمینی در بدبینانه ترین شکل در مقام یازدهم است پس با توجه به تمام عوامل به لحاظ ظرفیت کلی از حیث کیفی- مثلا نوآوری های مختلف و شیوه های جدید روایت- و حتی کمی (عناوین ، تیراژ و تعداد چاپ هر عنوان )در مقیاس کلی رشد ناچیزی داشته است ؛ در صورتی که می توانست از سطح کنونی بسیار جلوتر باشد. در این سا ل ها ادبیات جدی ما نتوانست جایگاهی در ادببات داستانی جهان پیدا کند . در این دوره رمان ها ومجموعه داستان ها و نیز کتاب های ارزشمندی در حوزه نقد و نظریه ادبی ترجمه شد، اما رشدی متناسب با پیشرفت کلی فرهنگ و درحد سایر رشته ها- مثلا علمی و مهندسی و پزشکی- پدید نیامد. در مجموع ضمن انکارناپذیری برخی نوآوری های این عرصه ، باید گفت که متناسب با دیگر کشورها- مثلا ترکیه ، کره جنوبی ، چین ، نیجریه ، مصر- رشد نکرده ایم. البته یکی از علل اصلی رشد ادبیات در این کشورها ، سرمایه گذاری دولت ها بوده است ؛ چیزی که در ایران تقریبا صفر است .
*با این وجود کسانی مثل دکتر براهنی معتقدند که ادبیات بعد از انقلاب ما ادبیات داستانی است و ما در این زمینه پیشرفت های خوبی داشته ایم. به نظر من هم درست است،خیلی از شاهکارهای داستانی ما بعد از انقلاب به وجود آمدند...
ببینید بزرگترین دستاورد این 29 سال در عرصه ادبیات داستانی رها شدن نویسندگان از دو قید و بند اساسی بوده است: نخست تکنیک ها ی کلیشه ای و نخ نمای رئالیستی یا در واقع رئالیسم شوروی- و نه حتی روسی (قرن نوزدهم) و دوم کنار گذاشتن ایدئولوژی در ادبیات داستانی که اساسا تحت تاثیر رئالیسم سوسیالیستی نویسندگان شوروی بود. در مورد اول فقط همین قدر اشاره کنم که سال 1356 ما معادل 1977 میلادی است ؛ حدود 40 – 50 سال پس از مرگ کافکا و رابرت موزیل و پروست و جویس و جوزف کنراد و ویرجینیا ولف و شمار دیگری از مدرنیست ها و حتی مدرنیست های متاخر ادبیات داستانی . در این سال ها اگر از استثنا های معدودی بگذریم ، بیشتر اهل قلم شیوه های رئالیسم را می شناختند . به بیان دیگر از محدوده تجربه زیسته ، پای بندی به قواعد شناخته شده و مالوف داستان نویسی کلاسیک و باورپذیری فراتر نمی رفتند؛ درست مثل نویسندگان شوروی که صبح کارت می زدند و تا عصر که دوباره کارت می زدند موظف بودند در ستایش اعمال لنین و استالین و برژنف و مزایای حکومت سرمایه داری دولتی و سرزندگی و شادابی مردم در کلخوزها و کارخانه ها رمان و داستان کوتاه بنویسند .منتها نویسنده ایرانی- که باید حتما موضع سیاسی اش را در قبال حکومت شاه اعلام می کرد- باید از روحیه مخالفت و حتی خصومت با آن حکومت می نوشت. دختر یک زحمتکش نباید عاشق یک افسر (که در خدمت ارتش سرکوبگر بود) می شد و خدمتگزاران آن حکومت نباید عواطف و احساسات می داشتند و دل به کسی می بستند. این نمونه های ساده را از این جهت آوردم که بدانیم القای ایدیولوژیک، که یک امر معنایی است ، حتی به حریم تکینک و سبک هم وارد می شد. ضمن این که در این آثار ، مانند رمان های قرن نوزدهم ، هنوز نقل یا بازگویی بر تصویر یا صحنه برتری داشت و ذهن در مرتبه چهارم و پنجم متن قرار می گرفت ؛ حال آن که در یک اثر مدرنیستی ذهن مقدم بر عین است و تصویر بر نقل برتری دارد.
به هر حال این بحث بسیار طولانی است و من فکر نمی کنم بتوانم آرای حداقل سه نظریه پرداز در این جا بیاورم . بنابراین از آن می گذرم و می رو م سراغ معناگرایی که تا آن سال ها فقط در مبارزه سیاسی تبلور پیدا می کرد. رمان خواه ناخواه از فردیت ، از تقابل سنت و مدرنیته دور می شد و شخصیت داستانی تا حد تیپ های داستان های سیاسی قرن نوزدهم تنزل می یافتند و در نهایت همه شبیه هم می شدند.اما حالا دیگر این موانع ساختاری و معنایی در ادبیات داستانی در هم شکسته. نسل های بعدی تعریف تازه ای از آن ارائه داده اند که با همه ضعف هایش باز به مفهوم حقیقی ادبیات نزدیک تر است. شاید آرمانگرایی و عدالت طلبی حذف نشده باشد ، که در خود آمریکا و اروپا هم حذف نشده است، اما داستان از بار خصلت ایدئولوژیک رهایی یافته است.
*البته در مقابل ، نوعی بی معنایی یا معناگریزی هم مطرح شده است...
اما در مجموع نویسندگان به این نتیجه رسیده اند که خود را محدود به چهارچوب یک اندیشه یا ایدئولوژی یا جهان بینی مشخص نکنند. با قاطعیت نوع دیگر ادبیات را- نوعی را که خود نمی پسندند- فاقد ارزش نپندارند. این ها خود یک گام به جلو است . ایجاد کلاس های داستان نویسی در مقیاس وسیع هم، امر مثبتی بوده است. گرچه این کلاس ها همه هنرجویان را نویسنده نمی کنند،اما بالاخره در بهتر نوشتن شماری از نویسندگان آینده بی تاثیر نبوده اند.
* ولی یکی از نقا ط ضعف این کلاس ها این است که مدرسین بعضی از آنها خود در حد یک کارآموز اند و نیازی اساسی به آموزش دارند...
بله،ضعف دیگر ، این که شماری از این کلاس ها هنرجویان را تک بعدی آموزش می دهند. استاد می خواهد به آنها القا کند که برای مثال فقط نثر و زبان مهم است یا تکنیک یا واقعگرایی یا سیلان ذهن. نتیجه این نوع کلاس ها طبق اطلاع من مطلوب نبوده است. حالا این کلاس ها را با کلاس های تکثر گرا ادبیات خلاق آمریکا مقایسه کنید که هنرجویانش خانم کران دسای و خانم جومپا لاهیری(برندگان بوکر) و خالد حسینی افغانی هستند که هر دو رمانش با موفقیت جهانی رو به رو شده است .
وجه مثبت دیگر در این29 سال ، شکل گرفتن چندین و چند ماهنامه و فصلنامه ادبی است که به رغم کمبودهای فراوان شان ، انصافا در پیشبرد کیفیت ادبیات داستانی نقش مهمی ایفا کردند. نقدها و تحلیل های این مجله ها و داستان ها ی ترجمه شده ، در روند داستان نویسی ایران کم تاثیر نبوده اند. البته می شد بهتر هم باشند ، اما عوامل مختلف- مانند دوشغله بودن و در نتیجه غیرحرفه ای بودن کادر مجله و فقدان تجربه و ضعف بنیه مالی و عدم ارتباط وسیع با مردم و در نتیجه فروش نازل و گروه بندی های غیر ضروری - موجب شد که تاثیر کیفی و کمی همه جانبه نداشته باشند .
نکته دیگر این که، متاسفانه بر خلاف دوره 1300 تا 1357 که بیشتر نویسندگان و شاعران در امر خواندن و کسب تجربه های نو ، بسیار فعال بودند، امروزه شمار کثیری از اهل قلم میانه چندا ن خوبی با خواندن کتاب ندارند . حتی آثار دوستانی را که به آنها اهدا شده است ، نمی خوانند . با ادبیات خارجی بیگانه اند و حاضر نیستند مسیر همه روزه اداره - منزل را کمی تغییر دهد تا ببیند در دنیای دیگران چه خبر است.
* تقلید و دنباله روی نیز خیلی باب شده ، مثلا توی حوزه شعر را من الان خبر دارم که یک طیف زیادی از جوانان ما مثلا در همین مشهد دارند از نزار قبانی وآدونیس ودست بالاش از یانیس ریتسوس و لورکا تقلیدهای عجیب و ناشیانه می کنند. توی داستان هم سراغ دارم...
فکر می کنند استحقاق شان این است که دقیقا شبیه سالینجر یا کورتازار بنویسند ؛ بدون هیچ نوآوری و خلاقیتی. پدید آمدن داستان ها ی موسوم به داستان های موقعیتی بی ارتباط با این سخن نیست. عدم موفقيت داستانهاى موقعيتى، شكست بازىهاى زبانى و...هر كس خواست از پروست، همينگوى، فاكنر، كارور و ماركز تقليد كند، نهايتاً كارش با موفقيت تؤام نشده است. حتى مقلدين دافنه دو موريه و مارگارت ميچل- كه هر دو هم عامهپسند مىنوشتند- يا مقلدين آگاتا كريستى و آرتور كنان دوويل نتوانستند از سطح ميكى اسپلين و ليندسى هاردى بالاتر روند. مورد دانيل استيل (مقلد دوموريه)جزو استثنائات است؛ آنهم بهدلايلى كه بحث ما را به انحراف مىكشاند. در ايران نيز هر كس خواست از هدايت، محمود، چوبك و گلشيرى تقليد كند، به بيراهه رفت.
به هرحال، چند سالی هست كه عدهاى از ما داريم با رويكرد كارورنويسى، يا تكيه مطلق بر تكنيك(بدون نياز به قصه) يا محدود كردن متن به بازهاى زبانى »داستان« مىنويسيم. اما سؤال اينجاست تا چه حد در اين عرصه موفق بودهايم و توانستهايم خوانندههاى مستعد را جذب آثارمان كنيم. بر اساس آمار و ارقام و اعتراف شمارى از نويسندگان جواب چندان اميدواركننده نيست. حتى آثار ترجمهشده ايرانى به زبانهاى ديگر، طبق گفته اهل قلم مقيم خارج چندان با استقبال ملل ديگر مواجه نشده است.
*اجازه بدهید کمی جلوتر برویم.یادم هست شما در سخنرانی تان در دانشگاه فردوسی در پاسخ به سوال یکی ازدانشجویان مبنی برمشابه نویسی در ادبیات داستانی تلویحا ضمن اشاره به نوعی ادبیات به نام ادبیات آپارتمانی معتقد بودید که ساختاراینگونه داستان نویس با صورت های فرهنگی ما تا به اینجا همخوانی نداشته...
چیزی که در اینجا مدنظر من بوده وهست داستانهاى مبتنى بر موقعيت (Situation)است که به داستانهاى كارورى معروف شدهاند؛ بدون اينكه معنى موقعيت دانسته شود. در اين داستانها كه به داستانهاى آپارتمانى نيز شهرت يافتهاند، آدمهايى مىآيند و مىروند، بىآنكه روابط آنها بتواند گوشه ناچيزى از مناسبات جامعه را بسازند و اصولاً چيز تازهاى بگويند: در داستان اول زن در حال سبزى پاك كردن است كه حوصلهاش سر مىرود و به اميد يك ماجراى هيجانانگيز جديد و جذاب خانه را ترك مىكند. در داستان دوم دوست يك زن به خانه مىآيد و شوهر زن احساس مىكند كه زن دلخواهش همين زن مهمان است نه همسر خودش. در داستان سوم زنى كه از كسالت به تلفن پناه مىبرد، با مردى همكلام مىشود و حرفهايى مىزنند كه خواننده چند صد جاى ديگر هم خوانده است. اين حرفها نه شخصيت آنها را مىسازد، نه بيانگر واكنش است، نه پرسشى را مطرح مىكند، نه داستان را پيش مىبرد. فقط اطلاعاتى مىدهند كه امروزه با وجود اينهمه رسانه بيشتر مردم آنها را از بر هستند. در داستان چهارم مرد در خيابان قدم مىزند كه با ديدن تابلوى يك آرايشگاه زنانه و بعضى تداعىها، مىخواهد خود را سريع به خانه زنى برساند كه در دانشگاه همكلاسى بودند. در داستان پنجم زن آلبوم عكسهاى دوره پيش از ازدواج را ورق مىزند كه ناگهان خود را در ساحل مىبيند و نگاه جوانهاى مشتاق. در داستان پنجم زن و شوهر بر سر خريد پرده حرفشان شده است، اما با ديدن برگ نمرات فرزندشان آشتى مىكنند. داستان ششم معكوس است. زن و شوهر، با حالتى خوش و خرم، دارند به يك فيلم سينمايى نگاه مىكنند كه هم زن و هم مرد ياد روابط پنهانماند گذشته يا حالشان مىافتند و با اخم مىروند و بدون شب بهخير مىخوابند. داستان هفتم هشت صفحه ديالوگ است؛ آنه هم در كافهاى دنج. معمولاً هم طرفين قهوه مىخورند و نه چاى.
مجموعه دوم را باز مىكنيم، مىبينيم درست همين داستانها با كمى بالا و پايين به قلم ديگرى نوشته شدهاند. جلد مجموعه سوم را هم مىتوان بهسادگى درآورد و با جلد مجموعه دوم يا چهارم عوض كرد؛ چون «چيزى» عوض نشده است. بهطور خلاصه وقتى اين نوع كتابها را مىبنديم، مىبينيم نويسندهها هيچ قصهاى براى ما نگفتهاند، از پلاتهايى نخنماست و روايتى كليشهاى و دوبار رجعت به گذشته استفاده كردهاند؛ تا داستان غيرخطى و غيرتخت نوشته شود و به اصطلاح از تكنيك سيال ذهن استفاده گردد. حال اگر خوانندهاى بپرسد كه «انگيزه»شخصيتها بهمثابه فصل مشترك پلات و خود قصه كجاست، بعيد مىدانم نويسنده پاسخى داشته باشد؛ چون استناد او به اين يا آن خاطره يا ديالوگ از منظر روايتشناسى پاسخ قانعكنندهاى نيست. هر كس كمترين ترديدى دارد، بهتر است به كتابهايى كه در اين مقوله نوشته شده است مراجعه كند.به اين ترتيب چيزهايى را كه پيشتر خواندهايم نه در قالب داستان بلكه در قالب طرحواره (Sketch) مىخوانيم؛ قالبى كه دقيقاً گزارشىاند تا داستانى. شباهت اين داستانها به هم عجيب است؛ چه آنهايى كه چاپ شدهاند و به دليل داورى بايد حتماً آنها را بخوانم و چه داستانهاى مرحله نهايى جشنوارههايى كه داور نهايى آنها هستم و چه داستانهايى كه از گوشه و كنار كشور، از شهرهاى پررونق گرفته تا شهرستانهاى درجه سه و محروم برايم فرستاده مىشود. آيا«نيرويى» وجود دارد كه همه را به اين سمت و سو مىكشاند يا من به دليل سن و سال و گذشته آرمانگريانهام از زمان عقب افتادهام و نمىتوانم «رويدادى عام و جهان شمول»را ببينم. اما من داستانهاى اروپا و آمريكاى شمالى و لايتن را هم مىخوانم. چرا آنها اينقدر شبيه هم نيستند و به آپارتمان محدود نمىشوند..
*یعنی به مسائل اجتماعی حساسیت نشان می دهند؟
بله،سوال این است؛چرا آنها از كنار فاجعهها رد نمىشود و اتفاقاً روى فاجعههاى اجتماعى انگشت مىگذارند- اما در قالب فرديتهاى برساخته در روايت؟نكته مهم كاربرد پارهاى از موقعيتهايى است كه كليشهاى (Stereotyed) شدهاند و بهحدى از سوى نويسندگان جهان به كار گرفته شدهاند كه به موقعيت قراردادى (Stock Situation) موسوم شدهاند. به زبان سادهتر و بنا به ترجمه لفظى،«در انبار موجوداند» و مانند اجناس در انبارمانده كمتر از نرخ روز به فروش مىروند(نقل به معنى از ناباكف و كاترين بلزى) براى مثال؛ زنى سالها پس از ازدواج مردى را مىبيند كه روزگارى به او علاقه داشت، يا مردى كه همسرش نسبت به موقعيت شغلى و درآمد او حساس است، كارش را از دست داده است (رويداد) ممكن اين مرد از فرط اندوه مست كند و شيشه چند مغازه را بشكند، يا كنار خيابان بنشيند و گريه كند، يا خشمگين شود و آن را در خانه روى همسرش تخليه كند، يا اصلاً همچون رواقىها همه چيز را به گذشت زمان محول بكند و چند ده واكنش ديگر. اين پاسخهاى ناخودآگاه و مشابه آنها در هزاران داستان آمده است؛ با يا بدون رجعت به گذشته. بهاصطلاح نظريهپردازان {افراطى} در قفسه موجوداند. (On The Shelf) در اين حالت خلق واكنش شخصيت از سوى نويسنده فرضى ما، چيز تازهاى به قفسه اضافه نكرده است. او بايد «چيز» تازهاى بجويد- چيزى كه جويس نامش را «تجلى» گذاشته بود.
از همین اين قرار، اگر يك نويسنده ايرانى تمام رمانها و مجموعه داستانهاى منتشرشده (يك ساله) نويسندگان هموطنش را بخواند، بهخودى خود از انتخاب چنين واكنشهايى در پى چنان موقعيتهايى خوددارى مىكند. بىدليل نيست كه شمار زيادى از نويسندگان با استعداد كه مطالعاتشان كم هم نيست، بهطور كامل اين نوع نوشتار را كنار گذاشتهاند. از هيچکس نام نمىبرم، اما امروزه شمارشان فكر مىكنم از پنجاه نفر هم گذشته است و مدام هم بيشتر مىشوند.وجه ديگر توجه بيش از حد به بازىهاى زبانى است. نويسنده مىخواهد با بازى زبانى شخصيتپردازى و فضاسازى كند. ولى شما كتاب را كه مىبنديد با خودتان مىگوييد كه ديگر چيزى يادم نمانده است. بهخصوص اگر نويسنده زبان را به درستى نشناسد و بخواهد براى اولين بار بازى زبانى را تجربه كند. البته اين بازى زبانى را كافكا هم كرده است، ولى سرنخهايى هم در خيلى جاها داده؛ مثلاً در قصر و در محاكمه. او گره داستان را جاهايى كنار مىگذارد و بازى با زبان را در سطوح مختلف پيش مىگيرد. اما اگر خوب دقت كنيم مىبينيم بازى زبانى او در خدمت متن است نه اينكه جدا از آن. اگر اتفاقى جدا از اين دو پيش بيايد، داستان راه بهجايى نمىبرد. بىدليل نيست كه از نظر روايتشناسى زبان به خودى خود داستان نمىشود. زبان اگر در خدمت معنا و ساختار متن نباشد، فقط متنى است براى بررسىهاى زبانشناسان و نه چيزى بيشتر.
* به نظرم این دست کارها که شما از آنها انتقاد می کنید را می شود زیر مجموعه ی نوشتارهای پست مدرنیستی و تجربه گرا قرار داد. بهعبارت ديگر «نوشتن» و حتى «جزئيات نوشتن» در اساس به ارادهگرايى مطلق معطوف است تا جوشش و سيلان ناخودآگاه و بازنگرى ارادهگرايانه بعدى متن…
وارد شدن در جزئيات اين بحث ما را از مسير اصلى منحرف مىكند. البته هر فردى حق دارد هرطوركه دوست دارد بنويسد، اما وقتى آن را به اجتماع عرضه كرد، نبايد از قضاوت ديگران آزردهخاطر شود. منِ نوعى مىتوانم زير عنوان داستان پستمدرنيستى، چند رخداد را در مكانها و زمانهاى بىربط با هم بياورم و شخصيت هم نسازم و داستان را از تكنيك اشباع كنم. اما چنانچه خوانندگانى پيدا شدند و گفتند توانايى انديشيدن و حافظهشان يا دقيقتر بگوييم فعل و انفعالات الكتروشيميايى فعاليتهاى عالى عصبىشان نتواسته است رشتهاى از قصه رإ؛ّّ در بخش حافظه آنى مغزشان بسازد و درنتيجه ارتباط با قصه را دست دادند، نبايد آنها را به بىسوادى، پختهخوارى و كلاسيكگرايى متهم كرد. چون شمارى از اين خوانندگان که گفتم جزو قشر بالنده جامعه و اصولاً كتابخوانهاى فعالاند، دانشگاهديدهاند و سالى حداقل بيست تا سى رمان و مجموعه داستان مىخوانند و بهطور خلاصه ساختار ذهنىشان با وجوه نمادين عرصههاى مختلف فرهنگى بيگانه نيست.
*این یک انتقاد عام به این دست کارهاست.به هرحال آنها هم نگرش های خاص خود را دارند...
چرا داستانهايى كه اين روزها به نام پستمدرنيستى و بهطور عام «ساختارشكنانه» نوشته مىشوند، نهتنها مطلوب طبع خواننده فعال واقع نشدهاند، بلكه منتقدين نخبهپسند را هم راضى نكردهاند؟ شمارى از دوستانِ منتقد و خود من به داستانهاى پيچيده و سرشار از ابهام ذاتى علاقهمنديم و از سوى ديگر به دلايل متعدد از خواندن آثار ايرانى غافل نمىشويم، ضمن اينكه آثار پستمدرنيستى خارجىها را هم مىخوانيم. حتى تنى چند آخرين آثار اين ژانر را به زبان اصلى مىخوانند. واقعاً هم اكثر اين دوستان با همدلى به نوشتههاى هموطن نگاه مىكنند و اميدوارند كارهايى در سطح جهانى خلق كنند، اما نمىتوانند منكر ضعفهاى اين آثار شوند.
*شما این ضعف ها را به طور جدی در چه بخش هایی می بینید؟اگر دسته بندی داشته باشید بهتر قابل بررسی است...
دسته بندی خاصی که نیست ولی تیتر وار می توان به اين ضعفها در كليات اشاره كرد.اولین ضعف به گمان من به نبود قصه برمی گردد. بيشتر اين داستانها قصه ندارند؛ يا اگر قصهاى هست، محور كمرنگى دارد، طورىكه خواننده نمىتواند آن را در ذهن خود سامان دهد و پيگيرى كند. درواقع «نبود قصه» با تكنيكهاى پستمدرنيستى، كه بعضى از آنها هم به دليل كاربرد زياد از حد كليشهاى شدهاند، جبران مىشوند. در اينجا خواننده فقط با «اطلاعات فنى انتقاليافته نويسنده»روبهرو مىشود و بس. حال اگر بيشتر آثار پستمدرنيستى جان بارث، رابرت كوور، ساراماگو خوانده شوند، در درجه اول از نظر ذهنى با «قصه» تماس حاصل مىكنيم و بعد با تكنيكهاى اين نوع نوشتار.
نکته ی دوم الگوبردارى از متنهاى تئوريك است. قابل اثبات است كه بيشتر داستانهاى پستمدرنيستى ايران از فهرست تكنيكهاى متداول اين ژانر نوشته شدهاند: كولاژ، التقاط، پارودى، بازى با وانمودهها، قطعهقطعه شدگى، گريز از روايت كلان، اجتناب از شخصيتپردازى و ... چیزهای دیگر. يعنى نويسنده ايده خاصى از قصه و محور يا محورهاى آن در ذهنيت خود، خصوصاً در ضمير ناخودآگاهش نداشته كه به يارى مؤلفههاى پستمدرنيستى روايتى از آن بسازد.
سومین ایرادی که می شود به این دست کارها گرفت اشباع بودن آن ها از تكنيك است. بيشتر داستانهاى پستمدرنيستى ما از تكنيك اشباعاند. اگر داستانهاى ژانرهاى ديگر از اشباع اطلاعات و يا اشباع زبانى رنج مىبرند، داستان پستمدرنيستى به جولانگاه بمباران تكينك و نيز تنوع موضوعهاى وانموده و رخدادهاى ناواقع تبديل شدهاند؛ در حدى كه خواننداه حس مىكند، خواننده قصد داشته است دانش و اطلاعات خود را در عرصه تئورى به رخ بكشد.
الگوبردارى سطحىگرايانه از انگارهها چهارمین نقدی است که من به این متن ها وارد می دانم.در اين يا آن داستان پستمدرنيستى خارجى پديدهاى اتفاق مىافتد؛ مثلاً يك هيولا حضور چشمگيرى پيد مىكند، كپىبردارىها پستمدرنيست از اين امر غافل نمىشوند و دير يا زود به هيولاسازى مى پردازند.
*البته با کمی اغراق...
نه،شما چند رمان پستمدرنيستى ايرانى را ورق بزنيد، در شمارى از آنها با چنين هيولاهايى روبهرو مىشويد؛ هيولاهايى كه كم و كيف وجودشان به محور اساسى روايت تبديل مىشود و كل قصه را تحتالشعاع خود قرار مىدهد. خواننده در نهايت با كنشهاى از هم گسيختهاى از اين هيولا مواجه مىشود و خود اينها بهانهاى مىشوند براى نقل خردهروايتها. نمونه خارجىاش «جنس گيلاس» نوشته جانت وينترسن كه كارى است ضعيف متمايل به متوسط- كه در ايران براى بسيارى «الگو» شده است.
پنجمین ضعف را من در موازىنويسى ناموفق می دانم.كاربست روايتهاى موازى در آثار واقعگراى كلاسيك بهحدى مرسوم بود كه نيازى به مثال ندارد. امروز داستانهاى پستمدرنيستى از اين شيوه زياده بهره مىبرند. اما كاربرد زمانى با موفقيت قرين است كه نه تكرار ديده شود و نه پراكندگى و آشفتگى؛ براى نمونه مىتوان رمان موفق «سال مرگ ريكاردو ريش» نوشته ساراماگو را نام برد.موازى بودن روايتها، تقاطع يا قرينهسازى و تشابه يا تضاد هر دو فرآيند، جدا از كاربرد تكنيكهاى مختلف، به هوشمندى نياز دارد. متأسفانه در امر توازى روايتها در رمانهاى پستمدرنيستى ايرانى، كل متن دچار از هم گسيختگى مىشود. امر گنگ جاى ابهام زيباشناختى مىنشيند و چيستان و رهاشدگى جايگزين دالهايى مىگردند كه براى ساماندهى روايت - هر چند موسوم به ساختارشكنانه- مورد نيازاند.
شتابزدگى و هجوم تكنيكهاى مختلف ششمین نقد من است.بعضى داستان پستمدرنيستى با قصد مطرح كردن يك خردهروايت، مثلاً به حاشيه راندهشدهها يا استمرار كلانروايت جباريت، نوشته مىشوند. اما شتابزدگى از يكسو و هجوم تكنيكهاى مختلف از سوى ديگر، عملاً به نمود و برجستگى موضوع مورد نظر مجالى نمىدهد. به اصطلاح متن دچار گمشدگى مىگردد. در حالى كه عمده كار يك نويسنده پستمدرنيست اين است كه نشانى از گم شدگى در اثرش ديده نشود. براى نمونه «سلاخ خانه شماره پنج» اثر كورت ونهگات يا «تعطيلات يك رمانس» نوشته جان بارث يا «مهمانى راجرز» اثر رابرت كوور.
هفتمین ایرادی که وارد است،عدمضرورت كاربرد تمام مؤلفههاست.ضرورتى ندارد در يك داستان پستمدرنيستى تمام مؤلفهها به كار گرفته شوند؛ خصوصاً به اين دليل كه پستمدرنيسم از عناصر داستانى مدرنيسم و كلاسيك هم سود مىجويد. اين موضوع به اين دليل مطرح مىشود كه امروزه در داستانهاى پستمدرنيستى ما، از سفيدنويسى (تريسترام شندى نوشته لارنس اشترن و خاطرات پس از مرگ براس كوباس اثر ماشادو آسيس) و مونتاژ عكس و منظره (چند ده اثر پستمدرنيستى درآمريكا و اروپا تا جابهجايى ابژهها در كارهاى جان بارث( تعطيلات يك رمانس) و آميزه گوتيسم(ادگار آلن پو)، ساديسم (ماركى دوساد) و سمبوليسم (فرديناند سلين)گروتسك (ولاديمير ناباكف) و پارودىهاى والتر آبيش و هجوهاى ريچارد براتيگان و دايرههاى جادويى بورخس به چشم مىخورد. يك رمان پستمدرنيستى اگر واقعاً قوى باشد - مثلاً «كورى» از ساراماگو، «كشور آخرينها» از پل اُستر - با دو يا سه چهار مؤلفه هم مىتواند متصف به پستمدرنيسم شود.
ديگرشدگى و تناسخ،هشتمین ضعفی ست که می شود درباره ی این کارها بیان کرد.ديگرشدگى يا بازتوليد و تجديد روحى و جسمى انسانها در شمارى از داستانهاى پستمدرنيستى ما ديده مىشود؛ مثل اروپا و آمريكا. گاهى اين امر با منطق ساختارشكنانه روايت همخوانى دارد. گاهى اصلاً ضرورتى ندارد و آنجا كه ضرورت دارد، با فقدان هامل موجه - دستكم در همان تعريفهاى پستمدرنيستى- روبهرو هستيم. به همين دليل اين ضعف، به علت پرش زمانى و نيز ديگر مكانسازى، كه هر دو از عناصر لازم متن پستمدرنيستى هستند، نمود چشمگيرى پيدا مىكند و كل روايت را به لحاظ زير سؤال مىبرد. ترديدى نيست كه اين نوع داستانها مىخواهند نشان دهند هيچ نسبتى با واقعيت برقرار نمىكنند، حتى توهم واقعنمايى را به سخره مىگيرند و اصلاً قصد ندارند به چيزى خارج از متن شبيه شوند يا امكان وقوع پيدا كنند، ولى سؤال اين جاست: بالاخره آيا متن مىخواهد روايتى را براى ما بگويد يا نه؟ بايد بين «وجودها» و «ديگرها» رابطههايى ساخته شود تا تناسخ و ديگرشدگى در ذهن خواننده شكل گيرد، وگرنه نويسنده به هدف خود نرسيده است.
نهمین نقد من به نوشتارهای به اصطالح پست مدرنیستی ایرانی به عدمقطعيت برمی گردد.حذف مرزهاى قطعيت و جارى شدن داستان پستمدرنيستى در «عدم تعين»از اصول مقدماتى اين گونه داستانها است، اما عدمقطعيت به اين معنا نيست كه در هم در جريان و هم در پايانبندى داستان، دالهاى كافى براى اين يا آن برداشت خواننده وجود نداشته باشد. باز و مدور بودن روايت به اين معنا نيست كه خواننده فكر كند چند رخداد، چند شخصيت ناقص، چند سطر ديالوگ ازهم گسيخته و ناتمام و چند كنش غيرموجه و شمارى وانموده خوانده است و نه داستان.
*اما قبول داريم كه در داستان پستمدرنيستى، كه مبتنى بر عدم قطعيت است، چه در ميانهها و چه پايانبندى، حقيقت واحدى وجود ندارد؟
بله، همه قطعيتها و محملهاى اخلاقى، ذهنى، ادبى و روانشناختى در اینگونه داستان ها مورد ترديد و حتى حمله قرار مىگيرند. بنابراين هر كلمه، مفهوم و نقشى در جايى از داستان، با ضد خود همراه مىشود. و عدمقطعيت در يك داستان تابع منطقى غير از منطق متداول است. بهتر است گفته شود كه بهدليل برخوردارى ساختار داستان پستمدرنيستى از يك منطق درونى غيرعادى، عدمقطعيت حاصله نيز از همين منطق پيروى مىكند نه منطق مرسوم. اما اين منطق يكباره در متن پايان نمىپذيرد. علت يا علتها ناگفته مىمانند و نويسنده خود را اسير الگوىهاى مطلقاً واقعى نمىكند، اما بايد همه اين نكات در متن بنشينند، وگرنه خواننده با آن ها رابطه لازم را برقرار نمىكند. يكى از نكاتى كه امروزه خواننده ايرانى حتى خواننده حرفهاى و فعال را آزار مىدهد، گنگى و چيستان بودن داستان است به اين بهانه «كه از ابهام زيباشناختى بهرهمند بوده و سهلالوصول نباشد»هر اثر هنرى بهنوعى باز است، اما هر متنى بايد از چنان امكانات و الزاماتى برخورد شود كه خواننده بالاخره به دو، پنج يا ده يا بيست - سى تأويل برسد نه اينكه هيچ رد پايى از هيچ چيزى پيدا نكند. در نظريه ادبى عدمقطعيت و «نظريه خوانش»كه در اساس با نقد پديدارشناختى پيوند خوردهاند، براى خواننده متن آن چيزى است كه ضمير هشيارش دريافت كرده است. به زبان ديگر متن چيزى انضمامى نيست كه مستقل از تجربههاى خواننده وجود داشته باشد، ضمن اينكه متن جزئى از تجربههاى اوست. يك وجه اين نقد مىتواند ناظر بر حركت پيشرونده خواننده در متن باشد؛ و اينكه خواننده با كدامين ارتباط ها سطرهاى سفيد را حدس مىزند و معناى تحقق يا عدم تحقق آنها را به محدوده گمان خود راه مىدهد. اگر كمترين ترديدى در اين مورد وجود دارد مىتوان نگاهى به كتابها و مقالههاى رومن اينگاردن، ولفگانگ آيزر، استانلى فيش و امبرتو اكو انداخت.
*درباره ی چند صدایی هم یادم هست شما در سخنرانی تان در دانشگاه نکاتی را بیان کردید که بیشتر انتقادی بود. آیا این مقوله راهم جزو نقد به این دست آثار وارد می دانید؟
بله،اصلا یکی ازنکاتی که می خواستم اشاره کنم همین موضوع بود.ببینید مقوله چندصدايى هم به گمان من دچار معضل عدمقطعيت شده است. گاهى چند لحن لحاظ مىشود و از ديگر صداها غافل مىشود. براى نمونه نويسنده در نظر نمىگيرد در حكومت موبوكراسى (حكومت اوباش و اراذل)كتاب خواندن يك شخصيت داستانى، هم وجهى از شخصيت او است و هم يك صدا را مطرح مىكند. نكته مهمتر اين كه چندصدايى يعنى اينكه داستان هيچ «حقى» براى يك صدا قائل نيست كه بخواهد روايت را به اين صدا بسپارد. چندصدايى چيزى غير از معناى سادهشده و عاميانه آن يعنى تعدد صداها و لحنها و راوىها است. چندصدايى منعكسكننده صداهايى است كه خفه شدهاند يا به حاشيه رانده شدهاند و يا بهصورت زمزمه درآمدهاند. در اين نوع داستانها، صداى آدمها از چهرههاى آنها مهمتر است و جايى براى صداهاى مسلط و محدودكننده وجود ندارد. اين نكته با موضوع دراماتيزه كردن يك رخداد، فرق مىكند. در بعضى از آثار پستمدرنيستى، چندصدايى بهمعناى تناقض متن با خود است؛ چون وجود جهانهاى متنوع، بهخودى خود، كاربرد انواع زبانها، گويشها، حاشيهنويسىها و شكلهاى ادبى را مطرح مىكند. بهعبارت دقيقتر، ساختارهاى گوناگون در جهانى از انواع گفتمانها، با يكديگر تركيب مىشوند. براى مثال، زبان فرهيخته، زبان كوچه و بازار، زبان ژورناليستى، زبان مستهجن و زبان مردم متوسط. حتى ممكن است در ادبيات داستانى يك جامعه، موسيقى يا صداى ناقوس كليسا يا بانگ اذان مسلمانان يا نجواهاى عاشقانه يك زوج صداهاى »ممنوع و پلشت« باشند و لذا آوردن آنها در متن و يا اشاره به آنها رمان را چند صدايى مىكند.
*واین یعنی اینکه...؟
یعنی اینکه مقوله چندصدايى در معناى اصلى آن اولاً به اين مفهوم است كه متن با خود در تناقض باشد، ثانياً گفت وگوها آميخته به ترديد و حتى عدمقطعيت باشند، و در مرحله بعد، صداى «همه» باشند؛ خير و شر، رذيلت و فضيلت از لابلاى گفتگوها تعيين و تبيين نشوند، بلكه عناصرى نامتعين و سيال باشند و در نتيجه مرزهاى ناپايدار و لغزنده داشته باشند. خواننده با راوى موجه روبهرو نيست كه حرفها و اعمالش از پيش توجيهپذير شده باشند. چندصدايى بودن بهمفهوم گونههاى متفاوت روايت و نوشتار نيست.
*آقای بی نیاز اما امروزه تمام نظريهپردازان و نويسندگان عرصه پستمدرنيسم به اين نتيجه رسيدهاند كه نويسنده يك متن پستمدرنيستى حق دارد هر امر منطقى و غيرمنطقى را در داستان خود بياورد...
ببنید این حرف درست است اما مشروط بر اينكه روايت او از دو خصلت برخوردار باشد: نخست اينكه يك قصه داشته باشد. دوم اينكه خواننده را به حدس و گمان و تفكر وادارد و در همان به او لذت مطالعه ببخشد ؛ چون فرهيختهترين خوانندگان هم مىخواهند از متنى كه مطالعه مىكنند، لذت ببرند.متن پستمدرنيستى اگر اين دو ويژگى را داشته باشد، ضمن ملحوظ كردن اقتدار خواننده، بالاخره روايتى را در اختيار او مىگذارد. به بيان ديگر، در عين ساختارشكنى، ساختارى از يك داستان در ذهن خواننده شگل مىگيرد؛ چون به هر حال ساختارشكنى در هر حدى كه باشد، باز «شكلى از ناشكلى» به جا مىگذارد - يا به قول نيچه، جنون هم قاعدهمند است.
اجازه بده همین جا به یک نکته ی دیگر اشاره کنم؛يكى از مؤلفههايى كه اين روزها زياد از آن استفاده مىشود، حضور نويسنده به عنوان صاحب اثر در نوشتار است. گاهى مكانيكى بودن اين رويكرد چنان است كه بهتقريب تمام خوانندهها به «ناجور بودن اين وصله» پى مىبرند. هيچ علتى براى فراداستان يا داستانى در باره نوشتن داستان مورد نظرمان وجود ندارد و حضور نويسنده كمترين جذابيتى به متن نمىافزايد و حتى آن را از پتانسيل اوليه ساقط مىكند.
*اجازه بدهید روال سوال ها راعوض کنم. تکه تکه است ولی عیبی ندارد. دوست دارم خیلی کوتاه درباره جوایز ادبی در کشورمان صحبت کنیم. این نوع جوایز یا برگزاری جشنواره های ادبی در حوزه شعر تا جایی که من اطلاعدارم عموما با مخالفت شاعران جدی روبرو شده و جشنواره های شعری تبدیل به محلی برای جولان دادن و کاسبی کردن شاعران متصل به حکومت و یک دسته افراد مشخص با نیات مالی مشخص شده.ولی در حوزه داستان دقیقا نمی دانم به چه شکل برگزار می شود.فقط می دانم که اوضاعش از جشنواره ها و جوایز شعری بهتر است.در کل شما این وضعیت را چگونه ارزیابی می کنید؟
ببینید بدون تردید آن شوکی که جوایز ادبی اروپا و آمریکا بر ادبیات وارد می آورند - جوایزی همچون پولیتزر ، گنگور، مدیسی ، فمینا ، کاستا ، ایمپک دابلین، بوکر و نوبل- جوایز ادبی ایران فاقد آن هستند. عمر جوایز ادبی ایران در مقایسه با جوایز اروپا و آمریکا چندان نیست. ساختاز و سازماندهی و بنیه مالی آنها را ندارند و رسانه های مختلف در حد لازم از آنها حمایت نمی کنند. عده ای هم که می دانند هرگز برنده این جوایز نمی شوند ، مدام در مصاحبه های مختلف آنها را تخطئه می کنند. از این حاشیه ها که بگذریم، باید به ماهیت بپردازیم . وقتی شما چند کتاب به مدرسه یک روستا اهدا می کنید، توقع ندارید که چند روز بعد یا حتی چند سال بعد همه اهالی روستا از هگل و ادگار آلن پو و گادامر حرف بزنند. این که می بینید در فرانسه که مردمی اهل سرگرمی و خوشگذرانی دارد، روزی سیصد هزار کتاب غیردرسی فروش می رود ، و تحت تاثیر جوایز می روند و آن کتاب ها را می خرند و می خوانند، حاصل نهادینه شدن امری است که عمر آن از سه قرن هم تجاوز می کند. بنابراین روشنائی چراغ های جوایز ادبی ایران را - با همه کمبودهای شان- باید سال ها بعد دید. البته نوشتن برای بردن جایزه ، هیچ کس را نویسنده نکرده که حالا در ایران به چنین مرتبه ای برسد. منظور من تآثیر روی خواننده و به طور کلی جامعه است. تا این زمان که چنین تاثیری کم نبوده است و بعضی از کتاب های مطرح شده در جوایز ادبی ، فروش قابل ملاحظه ای داشته اند. اما مساله ازا ین هم فراتر است . مساله فرهنگ سازی است ؛ این که کتاب های مطرح شده از طریق روابط دوستانه یا شغلی یا در محیط های دانشگاه و مدرسه و حتی هم کوچه ای کم کم بتوانند به درون لایه بالنده اجتماعی نفوذ کند. این لایه که می تواند اقشار مختلف ، از زن خانه دار و دانشجو گرفته تا استاد دانشگاه و تکنسین هواپیما را دربر گیرد، به قشر بالنده اجتماعی شهرت دارد. در جوامع پیشرفته حدود بیست (20) در صد جامعه را تشکیل می دهد و به لحاظ اجتماعی کمترین گرایش به خلافکاری در آن دیده می شود . متاسفانه این قشر در جامعه ما شکل نگرفته است که اگر شکل گرفته می شد توقعات کیفی و کمی این قشر نویسندگان ما را بر آن می داشت که بهتر و بیشتر بنویسند . فقدان همین قشر است که موجب می شود ما اثری از شوک مورد نظر شما را شاهد نباشیم . ضمن این که دوره شوک به مفهوم کلاسیکش سپری شده است . امروزه قوی ترین شوک ها حرکتی کند دارند؛ نمونه اش کاربرد اینترنت و حتی خود کامپیوتر های موجود است . من شخصا تردیدی ندارم که این شوک بطئی در جامعه با استعداد ما اتفاق خواهد افتاد؛ اما نه با سرعتی که بعضی ها انتظار دارند.
*یکی دیگر از مسائل مورد بحث،نام گذاری نگرش های انتقادی به ژورنالیستی و آکادمیک است.جریان به شکلی بوده که محافل آکادمیک نقدهای ژورنالیستی را تخطئه می کرده و می کنند و منتقدین مطبوعاتی هم نوشته های آکادمیک را.البته این فقط مربوط به کشورما نیست ولی به هر حال در ایران هم به شکل گسترده ای رواج داشته ودارد.می خواستم تحلیل شما را در این باره بدانم.
نقد مطبوعاتی از سال 1357 تا کنون در مجموع نسبت به دهه های قبل از 1357 به لحاظ كيفى و كمى پيشرفتهايى داشته است، اما بههيچ وجه پاسخگوى توليدات ادبيات معاصر(تأليف و ترجمه) و بهطور كلى جامعه ادبى و مقياسهاى جهانى نيست. كمتر از سى مدرس، استاديار، دانشيار و استاد دانشگاه در زمينه نقد و نظريه ادبيات معاصر فعاليت دارند، نقد های خوبی هم می نویسند ، اما عوامل مختلفی موجب شده است که كار نقد را به صورت حرفه ای دنبال نكنند. اولا خود مطبوعات به شکل جدی از این افراد آکادمیک درخواست همکاری نمی کنند. ثانیا مشغله اعضای علمی دانشگاه ها در حدی است که اجازه نمی دهد وقت قابل ملاحظه ای را به این امر اختصاص دهند. ثانیا خود دانشگاه تمایلی به این ارتباط ندارد. رابعا بنیه مالی و روابط عمومی روزنامه ها و ماهنامه های (ادبی )کشور ما به حدی نازل است ، که نمی تواند در مقیاس وسیعی از این صاحب نظرها استفاده کند. به طور خلاصه همان گونه که تولید و علم در جامعه ما رابطه ندارند ، دانشگاه و ادبیات جدی هم فاقد رابطه اند. به همین دلایل روى رمانها و مجموعه داستانها ، كار چندانی از اعضای علمی دانشگاه ها نمىبينيم. حال اگر شما به روزنامهها و مجلات ادبى و حتى غيرادبى آمريكا و اروپا نظر بيندازيد، با انبوه كار افراد آكادميك مواجه مىشويد.
بهچند دليل عمده؛
اول اينكه درج نقد خصوصاً روى آثار معتبر ادبيات داستانى و شعر، امتياز ويژهاى براى مدرس يا استاد
دانشگاه دارد.
دوم اينكه نقد در صورت علمى بودن، بهسرعت به چند زبان ترجمه مىشود.
سوم اينكه منتقد بابت نقدهايش حقالزحمه خوبى دريافت مىكند.
چهارم اينكه منتقد از سوى ناشر - كه چهبسا مقيم كشور ديگرى باشد- دعوت مىشود.
پنجم اينكه به اعتبار نقد متقن او، براى جلسات نقد و بررسى ديگر آثار دعوت مىشود.
در يك كلام بهقول يكى از دوستانِ مقيم آمريكا :« يكمرتبه فلان استاد دانشگاه با سه نقد روى كارهاى ساراماگو، يوسا و تابوكى، به هزينه ديگران از چندين ايالت و كشور ديدن مىكند و در چندين جلسه نقد حضور مىيابد، و چهبسا از جانب اين يا آن دانشگاه بهعنوان استاد مدعو دعوت شود و يا در يكى از اين جلسهها ناشرى قرارداد چاپ يك كتاب تئوريك يا نقد مشخص را با او منعقد كند و به او پيشپرداخت هم بدهد. ضمن اينكه تمام اينها موجب مىشود مديران دانشگاهى كه او در آن تدريس مىكند، در منزلت علمى او نگاه مثبتترى نشان دهند» حالا شما ببینید كداميك از اين رخدادها در مورد نقدهاى افراد آكادميك ما اتفاق مىافتد؟ ضمن اينكه مىدانيم درج نام يك استاد در اين يا آن روزنامه و مجله به مذاق شمارى از مديران انتصابى دانشگاهها خوش نمىآيد و اصولاً تمايل تبآلودى وجود دارد كه مسأله فرهنگى بهسرعت رنگ و بوى سياسى به خود گيرد.
گروه دوم منتقدين را در پايان مورد بحث قرار خواهم داد. پس ابتدا گروه سوم را بهشكلى موجز معرفى مىكنم. بيشتر افراد اين گروه به نسل پنجم نويسندگان تعلق دارند(بعد از سال 1375 كتاب منتشر كردهاند)عدهاى هم نويسنده نيستند، اما سن آنها بيشتر از چهل سال نيست و لذا بهنوعى در همين گروه قرار مىگيرند. بعضى از منتقدين اين گروه شايد كمتر از ده و حتى پنج نقد يا مرور كتاب نوشته باشند و شمارى از آنها متجاوز از چهل تا پنجاه مورد. ويژگى مشترك بيشتر اين نقدها شرح، توصيف، تفسير، افراط، تفريط، تكرار، كاربست نادرست بعضى واژههاى نقد، شتابزدگى و «ارتباط ناچيز با نظريه ادبى، سخن فلسفى، روانشناسى و جامعهشناسى» است.
*البته نمىتوان منكر پويايى و نيز برخى نكتهسنجىهاى هوشمندانه برخى از اين جوانها شد.
بله،گاهى رو ی نكاتى انگشت مىگذارند كه اعتراف مىكنم خود من و منتقدين همسن و سال من متوجه آنها نشده بوديم. بههمين دليل اين نقدها - اسمشان هر چه باشد - امرى مثبتاند، بايد نويسندگانشان را به نوشتن هر چه بيشتر تشويق كرد و درعين حال به آنها پيشنهاد داد كه در خواندن شمارى از كتابهاى نقد و نظريه را كوتاهى نكنند. اگر مطالب منتقدين نسل پنجم صرفاً براساس متن است و نه ستايش يا كوبيدن ديگران، چه اشكال دارد كه اين جوانها در اين يا آن نشريه دانشآزمايى و ذوقآزمايى كنند تا كم كم در تعامل با ديگران به نقاط ضعف خود پى ببرند و درصدد رفع آنها برآيند. متأسفانه در جامعه ما كه تشويق امرى مذمومى است ، عدهاى از نويسندگان، مترجمان، منتقدان سالمند اين نسل را ناديده مىگيرند و حتى با شدت هر چه تمامتر مىكوبند و آنها را براى نوشتن نقد، صاحبِ صلاحيت نمىدانند. کسی که خودش فرق فرم و ساختار و تعریف موقعیت را نمىداند ، به چه دليل ذوق و شوق كسى را كور مىكند كه بدون دريافت حقالزحمه مىخواهد برداشت خود را از فلان رمان يا داستان كوتاه به سمع و نظر ديگران برساند؟ فرض کنیم هشتاد در صد اشتباه كرده است، اين وظيفه سردبير است كه با همكارى مجدانه، ميزان اشتباه را تقليل دهد. اما حتى اگر چنين اتفاقى نيفتاد، وظيفه ديگر منتقدين اين است كه در فرصت مناسب، بهشكل حضورى يا كتبى نظرات خود را به او ارائه دهند يا حتى با لحنى محبانه در خود آن جريده برخى از آراى اشتباه و درست او را مورد بررسى قرار دهند.
نگاهى اجمالى به نقدهاى شمارى از اين نسل، ثابت مىكند كه اگر وقت آنها تا ساعت هفت - هشت شب صرف ارتزاق (معمولاً در كارهاى غيرادبى)روزمره نشود، اگر شغلشان همان مشغله ذهنىشان باشد، اگر امكانات آموزشى خوبى در اختيارشان قرار گيرد، اگر در كلاسهاى تكميلى و خلاق - كه فقدانش در ايران حس مىشود - شركت كنند، دير يا زود ما نسلى از منتقدين جوان خواهيم داشت. اما بدبختانه تمام عوامل عينى و ذهنى درست در خلاف جهت اين امر پيش مىروند. با اينحال در مقام نظر بايد گفت كه بايد سرمايهگذارى اساسى روى اين نسل صورت گيرد.
*بپردازيم به گروه دوم كه منتقدين ميانهسال، سالمند و كهنسال را دربر مىگيرد
پیش از بحث در مورد این گروه،باید بگویم که اولا نقد در جامعه ما بهطور كلى منزلت لازم را ندارد، ثانياً بعضى افراد كه تريبونهايى در اختيار دارند، براى معرفى اين آثار رغبتى از خود نشان نمىدهند؟ هزار و يك عامل فرهنگى، اجتماعى و سياسى در پايين ماندن نقد ما مؤثراند، اما تنگنظرى كه گاه بهتنهايى با آنها برابرى مىكند اجازه نمىدهد نقد قوى، مقاله و جستار علمى در عرصه نظريه و نقد ادبى به اطلاع دوستداران اين رشته برسد. روى داستان فلان فردّّ چندین مطلب تكرارى و ميانمايه نوشته مىشود، اما روی اثری به مراتب قوی تر حتی یک مرور کتاب نوشته نمی شود . پس اينجا ما با يك معضل حاشيهاى در نقد هم مواجهايم. كارهاى ارزشمند در اين عرصه «ديده نمىشوند» و گفته مىشود كه حتى در بعضى جلسهها و محفلها، كمارزش جلوه داده مىشوند. حال، گيریم نقد خوب هم چاپ شود، ثمرهاش چيست؟ شما مصاحبه با نويسندگان و منتقدين را بخوانيد، كمتر كسى حاضر است نامى از منتقدان ببرد. اين يا آن نويسنده يا نويسنده-منتقد، يا مترجم كتابش را با اين جمله به شما تقديم مىكند: «تقديم به نويسنده و منتقد بزرگوار.... كه مىدانم از اين اثر خيلى خوشش مىآيد.» يا «تقديم به داستانشناس بزرگ و گرانقدر ...» اما همين نويسنده يا منتقد يا مترجم ميانسال، سالمند، كهنسال و جوان موقع نام بردن از نقد خوب، نام هيچكس ازجمله شما را بهخاطر نمىآورد و مىگويد: «ما منتقد خوب نداريم.» اشتباه نشود: نه كسى با تعريف و تمجيد ديگران منتقد خوب مىشود و نه با فروداشت راست يا چپ، از منزلت خود فرومىغلتد؛ ضمن اينكه منتقدين شاخصى كه من مىشناسم واقعاً بيشتر و در درجه اول به فكر اعتلاى فرهنگ هستند تا تمجيد ديگران در روزنامههايى كه تيراژشان به پنجاههزار هم نمىرسد. نام نبردن از منتقدین زحمتکش بيانگر اين حقيقت است كه اصولاً نقد جايگاهى در جامعه ما ندارد؛ نه نقد رفتار اين و آن در خانواده، نه نقد شغلى و حرفهاى، نه نقد علمى و ادبى. و چون جايگاه ندارد، كسى حاضر نيست بهطور ضمنى به حضور و وجود منتقدين اشاره كند؛ چه رسد به اينكه صفت خوب را هم به آن اطلاق كند. از اين بابت با بازى فوتبال يا شناى بانوان ايران قابل مقايسه است كه هيچ كارشناس مردى نمىتواند دربارهاش نظر بدهد، لذا مىتواند بهراحتى ناديدهاش بگيرد. بدنه نقد در ايران چنين وضعيتى دارد، وگرنه اين يا آن نويسنده و مترجم كه فقط موقع چاپ كتابشان ياد منتقدين مىافتند، و تلفن پشت تلفن صداى خواهشمندانه آنها را به گوشتان مىرساند، جرأت نمىكردند در ديگر زمانها منكر «وجود نقد و منتقد» شوند. بههمين علت وقتى مىشنوم كه اين يا آن نويسنده، به اين دليل كه منتقدین روى كارهايشان نقد ننوشته اند تا مغز استخوان از آنها متنفراند و اينجا و آنجا كينهتوزى نشان مىدهند ، نهتنها حيرت نمىكنم بلكه به او حق مىدهم- حق مىدهم چون خودشيفتگى او جايى براى نقد و منتقد باقى نمىگذارد.
به هرحال،منتقد ايرانى كه كارش مابهازاى مالى ندارد، منزلت راستين خود را ندارد، حتى مورد لطف دوستان و مدعيان دوستى نيست و مهمتر از همه چاپ نقدهايش همواره با تأخير و كاهش روبهرو است و چهبسا ستونى چاپ مىشود، با چه رغبتى به نوشتن نقد ادامه دهد؟ به خاطر داشته باشيم كه اين گروه نقش مهمى در پيشبرد نقدهاى ادبى دارند، اما همانطور كه شاهد هستيم، و بهدلايلى كه گفتم، كار چندانى از آنها در پنج سال گذشته نديدهايم؛ درحالىكه سواد و دانش لازم را داشتند. خيلى خلاصه بگويم: روحيه كار را نداشتند. و اگر روند كلى زندگى بههمين شكل پيش رود، بعيد مىدانم كه در پنج سال آينده كارهاى بيشتر و بهترى از آنها ببينيم.
حالا رسيديم به اينجا كه در گروه دوم و سوم چندين و چند منتقد (حداكثر حدود پنجاه نفر) داريم كه بهطور پيگير كار مىكنند، اما مشكل اين منتقدين جدى اين است كه نقدشان را كجا چاپ كنند؟ اين مسأله را بهنوعى مورد اشاره قرار داده بودم، اما حال مىخواهم دقيقتر بررسىاش كنم. موضوع عملاً سياسى، اقتصادى، اجتماعى و بهطور اخص فرهنگى، رسانهاى است و چهبسا به حوزه مسائل قضائى هم مربوط شود. چرا؟ پاسخ معلوم است: كانالهاى تلويزيونى و شبكه راديويى كشور ما كه همه متعلق به نظام هستند، بهدلايلى نقد ادبى را در تلويزيون و راديو ناديده مىگرفتند و مىگيرند. فصلنامهها و ماهنامههاى دولتى روز بهروز بيشتر از نقد ادبى فاصله گرفتهاند و اگر هم به اين مهم پرداختند، يا متون كلاسيك را ملحوظ كردند يا اگر روى ادبيات داستانى معاصر متمركز شدند، رويكردشان ايدئولوژيك و يكسويه بود و معمولاً نويسنده و حتى زندگى خصوصى او را زير سؤال مىبردند. ماهنامههاى ادبى خصوصى بهدليل وضعيت بد مالى - كه مىتوان آن را به بىاعتنائى رسانههاى عمومى يعنى راديو و تلويزيون هم ارتباط داد- به فصلنامه و فصلنامهها به سالنامه تبديل شدهاند. شمارى از آنها ترجيح دادهاند كار را متوقف كنند. بقيه هم در شمارگان اندك و صفحات كم فقط چند صفحه را به نقد رمان و داستان كوتاه تأليفى و ترجمه اختصاص دادند. روزنامههاى دولتى همچون ايران، جامجم، همشهرى، كيهان، اطلاعات و جمهورى اسلامى نقد ادبى را يا به كلى ناديده گرفتند يا چهار پنج ماهى يكبار در حد يك ستون چند سطرى به آن پرداختند. روزنامههاى بخش خصوصى صفحه ادبيات را به هفتهاى دو - سه بار تقليل داده اند و مصاحبهها را جزو همين صفحات تلقى می كنند؛ ضمن اينكه شمارى از آنها در انحصار افراد خاصى بود و هست و همه منتقدين خصوصاً نسل جوان امكان چاپ نقد خود را در آنها نداشتند و ندارند. بولتنهاى دانشگاهى كه امروزه در جهان منزلت خاصى دارند، نقد ادبى را ناديده می گیرند و شما سالى ده نقد هم در آنها نمىبينيد. نشريات ادبى محلى كه بنا به ادعاى شمارى كثيرى از منتقدين «اركان نقد و تحليل»ادبى جامعه آمريكا را شكل مىدهند، در جامعه ما كاركرد ندارند. نگاه كنيد به نشريات محلى كشورمان - حتى نشريات ادبى - و ببينيد در اين نشريات چه ميزان نقد و با چه كيفيتى نوشته شده است.
اگر بخواهم این حرف ها را جمع بندی کنم، باید بگویم که مطبوعات کشور به رغم تلاش شماری از ژورنالیست های فعال، تکثرگرا و بلند نظر ، متاسفانه نتوانسته اند در حد لازم معرف ادبیات داستانی جدی ما باشند و با نقد های اصولی در ارتقا ء آنها نقش در خوری را ایفا کنند.

