تبليغاتX
به سین

شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 12:30
 

آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود

نگاهی به نسبت های زیبایی شناختی شعر و معماری در گفت و گو با دکتر آرش قراگزلو


 دكتر آرش قراگزلو، دكتراي تخصصي ادبيات و هنر از دانشگاه تهران؛ با حوزه پژوهش هنر، زيباشناسي در شعر و معماري كه قريب به يك دهه است در دانشگاه هاي تهران، فردوسي مشهد و پيام نور به تدريس دروس هنري و ادبي، به خصوص زيباشناسي معماري، زيباشناسي شعر و موسيقي، مباني نظري معماري، انسان، طبيعت، موسيقي كودك و تحليل فضاهاي معماري، مشغول است.
 
     


*آقاي دكتر! شما درمصاحبه با یکی از روزنامه ها تلاش كرده ايد كه بين شعر و معماري نسبت هاي معناداري تعريف كنيد براي شروع این مصاحبه که فکر می کنم طولانی بشود،موافقید که با تعريف اين مفاهيم شروع كنيم؛«شعر و معماري»؟


** موافقم. از ميان تعاريف فراواني كه از هنر كرده اند، شايد ساده ترين و شامل ترين تعبير اين باشد كه بگوييم: هنر «بيان احساس» يا «نمايش عاطفه هاي انسان» است. سخن تولستوي است كه مي گويد: «هنر، بيان احساس است اين بيان عاطفه در مورد شعر، با زبان و كلمات است، در مورد معماري با ساختار و مصالح، در مورد موسيقي با اصوات و وزن و آهنگ و در مورد پيكرتراشي با سنگ» اين نظر اجمالي تولستوي است. با اين سخن، معماري، عبارت خواهد بود از: «بيان عاطفه و احساسي كه توسط ساختارها در فضا شكل مي گيرد و شعر عبارت است از نمايش كلامي عاطفه»
اگرچه از
افلاطون و ارسطو تا به امروز در مورد معماري، شخصيتها و نظريه پردازان زيادي چون مندلسون، فرانك ليود رايت، لوكور بوزيه، آرنهايم و... تعابير و برداشتهاي تخصصي ارايه داده اند، همچنان كه در مورد شعر از ارسطو تا خواجه نصيرالدين طوسي، شمس قيس، ورد زورث، مالارمه، جفري ليچ، پل ريكور، شاملو، اخوان،براهنی و شفيعي كدكني هم تعابير و تفاسير گوناگون پرداخته اند؛ با همه اين احوال، شعر و معماري هر دو هنر هستند و در تمام هنرها، از ديدگاه فلاسفه هنر و زيبايي شناسي، به برتري بينايي و شنوايي بر هم سخن ها گفته شده، به طور مثال بيدل دهلوي مي گويد:
به زاهد نگفتم، ز درد محبت
كه نشنيده بود، آنچه من ديده بودم
ارسطو هم «بينايي» را حس برتر مي داند و بسياري از صاحب نظران حوزه سينما همانند «جان فورد» هم بر نگاه و ديدن تاكيد بيشتري مي كنند. اگرچه در تقابل با آنها كساني چون ، روبرت برسون و استانلي، بر «شنيدن» بالاتر از ديدن ارزش مي دهند. موضوع مهم هم البته اين است كه در نگاه و برداشت هنرمندان و فلاسفه، ديدن و شنيدن را از حوزه حرف و ملموس و طبيعي بالاتر برده و در معناي مجازي تفسير كرده اند و گاه با عبارات متناقض نما بيان نموده اند:
گوش مروتي كو، كز ما نظر بپوشد
دست غريق، يعني: فرياد بي صداييم (بيدل)
يا چنان كه مولوي مي گويد:
گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو قسم چشم؛ صورت ايمانم آرزوست
روزبهان بقلي شيرازي در بيان انواع شنيدن با تعبيري عرفاني، چهار نوع شنيداري بيان مي كند: ١ - شنيداري مقاماتي ٢- شنيداري مكاشفاتي ٣- شنيداري حالاتي و اگر اشتباه نكنم ٤- شنيداري مشاهداتي، كه او بر نسبت بين ديدن و شنيدن، «شنيداري مشاهداتي» را بالاترين مي داند، به تركيب دقت مي كنيد؟

 

 *يك ضرب المثل سرخپوستي هم در همين زمينه خيلي جالب مي گويد:« انسان هنگامي به بصيرت و حكمت دست مي يابد كه با گوش هايش ببيند و با چشم هايش بشنود.»

 

**ما حتي در كلام خداوند هم مي بينيم كه برحس ديداري و شنيداري ارج نهاده شده است كه نمونه معروف آن در تقاضاي حضرت موسي براي ديدن خداوند بود كه خداوند فرمود:« لن تراني» يعني هرگز، ولي به كوه نگاه كن اگر استقرار يافت مرا هم خواهي ديد. مرحوم دكتر حسن حسيني در كتاب «مشت در نماي درشت» تفسير جالبي از اين قضيه دارد، مي گويد: خداوند براي مجاب كردن رسول خويش، نه تنها ميل ذاتي بشر را به «ديدن» محكوم نمي كند، بلكه براي اثبات «ناديدني بودن ذات خويش» بنده اش را به «ديدن»ي ديگرگونه فرا مي خواند.به همين اعتبار، مثلا اوج يك هنر مثل معماري در آن است كه نه تنها با چشم سر بلكه با چشم جان، ديده شود و باعث لذت و حظ درون شود و بالاتر از آن صداي يك سازه و اثر معماري شنيده شود و يك شعر در اوج لحن و خوانده شدن بايد تصاويرش چنان باشند كه يك روايت سينمايي را براي شنونده فراهم بياورند.

 

* اجازه بدهيد پس از همين دريچه به بررسي نسبت ميان «زيبايي شناسي» با هنر و حقيقت هم بپردازيم، البته اميدوارم خيلي سوالم بين صحبت  قبلي و بعد از اين شكاف ايجاد نكرده باشد. شما نسبت «زيبايي شناسي» را با مفاهيمي چون حقيقت چگونه مي دانيد؟


**نه اتفاقا سوال مرتبط و خوبي است. ببينيد اگر به اصل كلمه «هنر» نگاه كنيم (كه بعضي ها آن را از هو+ نره مشتق مي دانند يعني كار و امر خوب و با فضيلت و گاهي  آن را كه «Art» انگليسي است با «ارتنگ» و «ارژنگ» ماني هم ريشه مي دانند) اين سوال برايمان پيش مي آيد كه آيا ميان هنر از منظر معنايي و فضيلت و يا از منظر ساختاري و صورت با حقيقت نسبتي وجود دارد يا نه؟ به اين معنا كه در اصل تصور سه گانه اي از جهان بوده است، شامل «حق، نيك، زيبا» كه از ديدگاه فلاسفه در مورد حقيقت و نيكي- كه مربوط به حوزه اخلاق است- صحبت هاي زيادي شده است ولي «زيبايي» و «جمال» مورد كم توجهي قرار گرفته به همين دليل در سال ١٧٥٠ اكساندر بومگارتن، زيبايي را به مفهوم «دانش حسي و دريافت عاطفي» در تقابل با اخلاق به كار مي برد.

 

* مشخصا منظورم این بود که آيا به نظر شما هر چه حقيقت دارد زيباست؟ و يا به عبارت ديگر، آيا زيبا فقط به امر حقيقت دار مربوط است؟


**نظرات متفاوت است. در ديدگاه اسلامي، جهان از يك وحدت و واحد منشاء گرفته است پس چون  آن صاحب جمال، زيباست هرچه كه در آن منشعب شود زيباست، همان كه حافظ گفته:
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد


*اما از نظر فلاسفه غربي در نسبت اخلاق و حقيقت و زيبايي، از زواياي گوناگون بحث شده، به عنوان مثال شيلينگ- فيلسوف رمانتيك- اعتقاد داشت كه «راه دست يابي به جهان آرماني، مكاشفه وحدت زيبايي است با حقيقت» به اين اعتبار بحث ميان حقيقت و زيبايي، بيشتر به اين است كه آيا زيبايي را به عنوان كاربري در خدمت حقيقت معنا كنيم يا اينكه خود زيبايي را تفسير ذاتي كنيم كه البته اين بحث بيشتر به كار فلسفه هنر و پژوهش هاي نظري مي آيد تا زيبايي شناسي هنري.خیلی اظهار لحیه نکنم، به نظر شما می توانیم دراین گفت و گو به تعريفي حداقلي از اين زیبایی برسیم؟ نمي دانم آيا امكانش هست كه ...


** ببينيد، اگر بخواهيم از دو منظر سودمندي و زيبايي به هنر نگاه كنيم، اصطلاح زيبايي شناسي همان مفهوم انگليسي Fine Art است كه در آن به بررسي اثر هنري از جهت مزاياي ذاتي و زمينه هاي حسن و نيكويي و دل انگيزي مي پردازند.با اين وجود تا قرن ١٨ هنوز فلسفه هنر و زيبايي شناسي به يك مفهوم به كار مي رفتند و چه بسيار تعابير معنايي كه در مورد هنر ارائه مي دادند، شامل زيبايي هم مي شد، آنگونه كه مثلا افلاطون، فلوطين و تولستوي، زيبايي را پيشتر در صلاح فضيلت و خوبي مي دانستند و از آن طرف، بسياري از فلاسفه هنر و زيباشناسي همانند لايب نيتس و ديويد پاركر اعتقاد داشتند كه: زيبايي، وحدت در كثرت است؛ يعني زيبايي هاي ساختاري و متنوع جهان هر روز فرم و ساخت جديدي به خود مي گيرد.به هرحال همان طور كه گفتم زيبايي شناسي و هنر تا قرن ١٩ كاربرد زيبايي نداشتند...

 

*البته در همان دوران ايمانوئل کانت ايده «زيباشناسي» را به مثابه يك نگرش ديگرسان در فعاليت هاي ذهني مطرح كرد كه به عنوان نمونه به يك «گل» از نظر شكل و رنگ و ساخت بپردازد.

 

**بله و به همين اعتبار هم بود كه مي گفت: «زيبايي آن است كه بدون طرح قبلي يا قاعده اي كه بر آن قياس شود، همگان را خوشايند باشد و آن شكل نهايي و انتهايي شيء است بي آنكه در آن غايت و هدفي متبلور شود.»البته در این باره بيشتر از هر چيزي بايد به انديشه هاي هگل اشاره كرد كه در مورد هنر اعتقاد داشت كه هنر، برخورد و تلاقي آگاهي و ناآگاهي است و زيبايي، مظهر انديشه و مظهر حقيقت و اصل نيكويي براي حس است.
با همه اين حرف ها به نظر من، زيبايي، لذتي است كه تجسم يافته است؛ از همين زاويه، از منظرهاي گوناگون براي زيبايي منشاء و منبع قائل مي شوند؛ مانند تشبيه زيبايي به بازي، يا زيبايي و شهود، زيبايي و لذت، زيبايي و صورت، زيبايي و معنا. با اين حال اگر كه تعريف دقيق «زيبايي» ممكن نباشد، اما مي توان عواملي را كه ايجاد زيبايي مي كنند برشمرد كه البته اين عناصر هم در هنرهاي گوناگون مشتركات و متمايزاتي دارند؛ مثل هماهنگي، تكرار، تنوع، تقارن، توازن، چندبعدي، ايهام، تناسب، وحدت در كثرت و ...


* و از همين منظر است كه شما گونه هايي از زيبايي را مثلا در شعر و معماري بررسي مي كنيد؟


** دقيقا، از همين زاويه نسبت شناسي ميان عناصر زيبايي هنرها مي توانيم اين سنجش را انجام بدهيم. البته اين را در نظر داشته باشيد كه اين مقياس، هم از نظر معنايي و هم ساختاري، كمتر اتفاق مي افتد، چرا كه مثلا در معماري، عنصر فضا، فضاهاي متداخل، فضاهاي مجاور، فضاهاي همسايه، محور افقي و عمودي و بسياري ديگر از عناصر را شايد نتوان به شعر نسبت داد، همچنان كه نمي توان كاركردهاي زباني شعر را در معماري بيان كرد. بنابراين همانطور كه گفتم ما يك سري عناصر زيبايي مشترك داريم و يك سري عناصر زيبايي مخصوص، كه در هر هنري به اقتضاي وجودي خودش متفاوت است.

 

*من می خواستم به همینجا برسیم، ببینید آقای دکتر! شعر، هنر كلامي است و معماري، هنر ساختاري و سازه اي كه اين نسبت ميان دو هنر تصويري و آوايي بايد با احتياط صورت بگيرد و در تمام موارد اين انطباق، نظير و مانند نخواهد داشت. به عبارت ديگر، بهتر است بگوييم چه نوع وجه  اشتراك هايي ميان اين دو هنر از منظر زيبايي شناسي خواهيم يافت و چگونه بر هم تأثير خواهند گذاشت؟

 

**به نظرمن این تاثیر گذاری به این شکل است:

الف- از طريق تأكيد بر فرم و ساخت اثر
ب- از طريق كاربرد ويژه بافت، زبان، سطح و نظام واژگان يك
اثر

ج- از طريق قواعد و اصول زيبايي شناسي يك اثر كه بيشتر بر حوزه ساختار
مرتبط است
.
د- به وسيله عناصر تقابلي وزن، آهنگ و موسيقي كه بيشتر به توازن و
تقابل نظام آهنگين يك شعر و اثر معماري بر مي گردد

 

* البته اين ويژگيها، بيشتر با داستان نسبت برقرار مي كنند، تا شعر...


** بله، اگر بخواهيم ميان كل ادبيات و
معماري مقايسه اي ايجاد كنيم، به مراتب سهل تر است؛ چون در داستان ها، رمان ها و توصيفات و بيان سفرنامه اي از آثار معماري، اين تأثير واضح تر است. طوري كه آنتونياوس مي گويد: «برخي از بهترين توصيفات فضاهاي شهري، آنهايي هستند كه «هنري ميلر» در باره پاريس نوشته است. اگر پاريس هيچ گاه ساخته نشده بود، شايد يك طراح شهري زبده مي توانست با اتكا به توصيفات ميلر، آن را بسازد.» حرف شما درست است، شعر به خاطر قدرت تخيل و جوشش عاطفه، كمتر به تصرف معمار در مي آيد، اگرچه معماران مشهود جهان چون «جان هجداك»، «لوكور بوزيه» و «جرج سيلوتي» شاعر هم بودند و «والاس استيونس» را به نام «شاعر معماران جهان» مي شناسند.


* يعني مي گوييد كه هر چه يك اثر از قدرت توضيحي و پرداخت هاي وصفي بالاتري برخوردارباشد وجريان واقع گرايي در آن قوي ترباشد،سريعتردرخدمت معماري در مي آيد؟


** بله، دقيقاً و متقابلاً به هر ميزان كه عاطفه و خيال در يك اثر بالاتر باشد تبديل آن امر انتزاعي و ذهني به واقعيت ملموس و سازه اي،ديرتر دست مي دهد. به عنوان مثال شما به اين توصيف «فرخي» دقت كنيد:
چگونه كاخي، كاخي چو گنبد هرمان

زپاي تا سر چون
مصحف نبشته به زر

چهار صفه و از هر يكي گشاده دري

چنان كه چشم كند از چهار
گوشه نظر

دري از او سوي باغ و دري از او سوي راغ

دري از او سوي بحر و دري
از سوي بر

حالا همين كاخ و باغ و قصر و صفه در يك اثر عرفاني مثل غزليات
شمس مولانا حالت شعري و عاطفي بالايي مي يابد وبه كمال معنوي تفسير هنري صعود مي كند.


*اجازه بدهيد من بحث را كمي بازتر كنم، افلاطون مي گفت هنر تقليد از طبيعت است و شعر را تقليد از تقليد مي خواند. حالا مي خواهم مشخصا بپرسم كه از ديد شما چه ارتباط و نسبتي بين «زيبايي» هنري و «طبيعت» وجود دارد؟


** البته بحث خيلي گسترده مي شود ولي مشكلي نيست. ببينيد، اين پرسشي كه شما كرديد يكي از نخستين مباحث مطرح شده در قلمروي زيبايي شناسي است

 

*که آيا هر اثر هنري و زيبا به تقليد از طبيعت است يا نه؟ و اگر از طبيعت است، هنرمند چه نقشي در اين ترجمان و برگردان هنري دارد؟

 

 **افلاطون، معتقد به دو نوع زيبايي طبيعي و هندسي بود كه تا امروز هم ادامه دارد؛ ارسطو هم در بوطيقاي خود مي گويد: «شعر و داستان و تراژدي و شعر غزلي و اقسام موسيقي، همگي شكل هايي از تقليد است» و به اين اعتبار به دو گونه هنر هم قايل مي شود:
١ - پوئسيس (
Poesis)
٢ - ممسيس (
Mimesis) كه در اولي اثر بيشتر كاركرد شهودي و دريافت دروني دارد و در دومي، تقليد و محاكات طبيعت حرف اول را مي زند. البته بيشتر فلاسفه هنر و زيباشناسي، بر تقليدپذيري اثر از طبيعت اعتقاد داشتند. فلاسفه اي مثل شوپنهاور، شارل لالو، رودن و آلن، كه لالو مي گفت: «هنر، آينه طبيعت نيست، بلكه طبيعت آينه هنر است.» از طرفي كساني مثل اسكاروايلد و راجر اسكروتن هم معتقد بودند كه؛ طبيعت نه تنها منشاء هنر نيست، بلكه اين ذات و درون شخصيت هنرمند است كه به طبيعت ارزش مي دهد طبق نظر آن ها اگر بتهوون و موتسارت نبودند، شايد سمفوني هاي مطابق با طبيعت هرگز دريافت نمي شد يا اگر چايكوفسكي نبود، چه كسي معناي «درياچه قو» را در نسبت ريتم و هارموني دريافت مي كرد.


*البته به نظر من اين طرز تفكر مخصوص غرب است؛ فلسفه هاي شرقي، اين ثنويت را نه در مقابل هم كه در تكامل يكديگر مي بينند.

 

**مثل چی؟

 

*مثلا يكي از خواسته هاي اصلي در مكتب «ذن» سرپوش گذاشتن روي اين تفكر دوگانه است؛ آنچه هنري است، يعني آنچه به دست بشر و يا از طريق تكنيك ساخته شده است، نبايد در تقابل با طبيعت باشد بلكه بايستي با آن يگانه شود.


**ببینید به اعتقاد من بين طبيعت و درون شخص هنرمند، بسته به اين كه از كدام زاويه به آن نگاه كنيم، فراهنجاري، در هم ريختن نظم، ابداع، نظم و ريتم جديد، بي قاعدگي و هماهنگي وجود دارد، كه البته در نهايت اين زيبايي هنري است كه از زيبايي طبيعي كامل تر است، چرا كه هنر انتخاب مي كند و زيبايي هنري آگاهانه و با درايت و حس، متأثر از عناصر طبيعي است. درحالي كه طبيعت ناآگاه است.


*آيا در این باره تا به حال کار قابل ملاحظه ای شده؟

 

**درباره چه بحثی؟

 

*همین نسبت زيبايي شناسي هنرها

 

**ببينيد شايد بشود گفت و به جرأت هم گفت كه شعر، در هر زبان و ميان هر قوم و ملتي نسبت به ديگر هنرها، بيشتر مورد ارزيابي قرار گرفته، به خصوص در مشرق زمين كه به نوعي، نسبت هنر بيش از علم است. چه افلاطون كه شاعران را از جامعه آرماني خويش بيرون مي راند و چه ارسطو كه در «ريطوريقا» با مختصر سخني در بيان تراژدي و كمدي و داستان و شعر به نقد و ارزيابي مي پردازد؛ ولي مبحث معماري چندان به مفهوم خاص آن كه امروز منظور است، در آثار گذشته نمودي نداشته است و حتي عمران و معماري در نظرگاهي يكسان نگريسته شده است. به همين دليل مي بينيم كه وقتي افلاطون در «تيماوس» به جريان فضاهاي فيزيكي و فضاهاي ادراك بصري مي پردازد، به گونه اي به نقد هنر نزديك مي شود.
با اين تفسير اگر هم در مورد هنرهايي مثل شعر، معماري، نقاشي، ادبيات نمايشي و ديگر هنرها نقد و ارزشيابي بوده است، كمتر اتفاق افتاده كه به موضوعي در نسبت زيباشناسي اين هنرها پرداخته شود و تاريخ اين موضوع به قرن بيستم مربوط است كه رگه هاي جدي آن را در اواخر قرن بيشتر مشاهده مي كنيم.
«نسبت شناسي» پرداختن به نسبت هاي زيبايي ميان دو هنر است كه بايد با دقت و احتياط خاصي صورت بگيرد. اما پيش از پرداختن به بررسي نسبت هاي زيباشناختي ميان شعر و معماري شما به حجم مطالعات و پژوهش هاي موجود درباره اين دو هنر توجه كنيد كه اكثر در مورد شعر است از ارسطو گرفته تا ابن معتز از المعجم گرفته تا معيارالاشعار از «العمده» ابن رشيق قيرواني گرفته تا اسرارالبلاغه عبدالقاهر جرجاني از نقد الشعر قدامة بن جعفر و حدائق السحر رشيد وطوط گرفته تا بدايع الافكار كاسفي سبزواري و ابداع البدايع گرگاني و همچنين موسيقي كبير فارابي، دانش نامه علايي ابن سينا و بحورالالحان فرصت الدوله شيرازي درگذشته و آثار جديدتري مثل موسيقي شعر دكتر شفيعي، بديع و معاني بيان دكتر شميسا و دكتر كزاري، معالم البلاغه دكتر رجايي بخارايي و بديع دكتر وحيديان كاميار همه و همه درباره شعر است كه بيش از صدها كتاب مي شود. ولي در مورد «معماري» در زبان فارسي نسخه هاي بسيار كمي وجود دارد؛ چنان كه «گل رو نصيب اوغلو» در كتاب «هندسه و تزيين در معماري اسلامي» و دكتر بلخاري در «كيمياي خيال» مي گويند و حتي كمتر اثري را مي توان يافت كه به زيباشناسي معماري پرداخته باشد مگر آثار معروفي كه در جهان منتشر شده مثل «زيباشناسي معماري» كورت گروتر يا «زيباشناسي در معماري» از راجر اسكروتن. بنابراين در نسبت ميان شعر و معماري هم بيشتر آثار را غربيان انجام داده اند و اين حوزه مطالعه ميان رشته اي را به صورت آكادميك بايد در آثار غربيان پي گيري كرد در آثاري مثل «شعر فضا» از تادائوآندو يا «بوطيقاي فضا يا شعرگونه هاي فضا» از گاستون باشلار اشاره كرد.خب مي بينيد كه دست پژوهش هاي ما در اين زمينه خالي است و ما مجبوريم به پژوهش هاي غربي مراجعه كنيم، البته ...


* شما وقتي از معماري صحبت مي كنيد درباره زيباشناسي آن حرف مي زنيد می خواهم کمی مصداقی تر به سراغ نسبت ها برویم.شما نسبت زیباییشناسی شعر را چطور تبيين مي كنيد كه با زيباشناسي معماري همخوان باشد؟


** سوال خوبي است، اگر ما معماري را عبارت از آفرينش فضا بدانيم در آن صورت در اين خلق فضايي، عناصري دخالت دارند كه بيشتر به جريان ساختار و صورت برمي گردند. البته همان بحث ميان ساختار ومعناي شعر، در معماري به ساختار و كاركرد تبديل مي شود. به قول سوليوان: «صورت تابع عملكرد است» كه به نظريه كاركردگرايي معروف است. ولي گروهي نظرشان براين است كه هرچند عملكردگرايي، اصل وجود معماري است، اما چاشني هنر و زيباشناسي در اين ساخت و سازه مي تواند صورت را هم نه تنها به خاطر كاركرد بلكه به خاطر خودكاركرد هنري آن هم بيان كند.به قول گوردن گراهام: «برخلاف ساير هنرها، به نظر مي رسد كه معماري ويژگي خاصي دارد كه به ارزش آن مربوط مي شود.» معماري سودمند است با اين حال سودمندي معماري، تنها در صورتي علت ارزش آن است كه كاركرد ساختمان ها را در كانون توجه خود قرار دهيم و صورت آن ها را از نظر دور كنيم. البته معمولا گفته مي شود كه حيثيت هنري معماري در صورت ساختمان نهفته است ولي روشن است كه معماري بايد هم صورت داشته باشد و هم كاركرد ولي به گفته گراهام: «مسئله اصلي در فلسفه معماري، تبيين نسبت آن هاست كه به ما اجازه مي دهد معماري را در زمره هنرها منزل دهيم.»خب حالا اگر طبق گفته ولفلين آلماني، معماري را «جلوه اي از روزگار خويش بدانيم كه گوهر جسماني آدمي و خوبي هاي رفتار و فعاليت او را منعكس مي كند» باز هم اين عناصر تاثيرگذار محيطي و اجتماعي و فرهنگي و عملكردگرايي باعث نمي شود كه صورت را صرف كاركرد بدانيم و درست در همين جاست كه حضور هنر در معماري مطرح مي شود و ما مي توانيم در يك اثر معماري به ٣ عامل اصلي در زيبايي شناختي برسيم: ساختمان (عينيت)، انسان (ذهنيت) و شرايط بيروني، كه هرسه اين عوامل را مي شود از منظر پردازش هاي هنري و نسبت هاي زيباشناسي مقايسه نمود. شايد بهترين گونه هاي ارائه شده از زيباشناختي معماري را در نگاه گروتر و اسكروتن بتوانيم ببينيم. گروتر معتقد بود كه ما دو نظريه داريم: ١- نظريه اطلاعات كه سعي دارد به صورت غيرمغرضانه و به زبان رياضي، زيبايي را شرح كند كه بنابراين نظريه اطلاعات سمانتيك يك پيام، ذهن انسان را مشغول مي كند و ٢- اطلاعات زيباشناختي كه عواطف انسان را مخاطب قرار مي دهد و به اين نسبت است كه در معماري، فرم ها هميشه متنوع و ديگرگون هستند چرا كه ديگرساني ساختار باعث تاثيرگذاري عاطفي مي شود. به همين دليل است كه هم شعر ناب و هم معماري ناب بيش از آن كه در دام معنا و كاركرد صرف بيفتند خود را به تغيير فرم و صورت نزديك مي كنند و چنان كه كلايوبل معتقد بود: «فرم هاي معنادار و ساخت ها و صورت هاي كاركردگرا» شكل مي گيرند.


* خب حالا كه معلوم شد درمعماري صورت ها و فرم ها بيشتر از عملكردگرايي با زيبايي مناسبت دارند و بايد براي حفظ و ارتقاي اين زيبايي به حوزه موسيقي و شعر نزديك شوند، بهتر است بروم سراغ سوال اصلي كه همان تاثير و تاثرات شعر و معماري بر هم است...جایی خواندم که گوته گفته بود: «معماري، موسيقي منجمد است» و يك معمار كه اسمش يادم نيست با ديدن مسجد شيخ لطف الله گفته بود: «اين موسيقي منجمد است.» كه شاملو زماني در مجله آشنا درباره سخن آن معمار نوشت كه «شعرناب» است.

 

** ببينيد، این موضوع از زواياي گوناگون قابل بررسي است. آنچنان كه آنتونيادس اين ارتباط را در دو حوزه الهام بخشي مستقيم و مركب معرفي مي كند كه طي آن در الهام بخشي مستقيم به عنوان مثال مكاشفه «ادراك و آگاه شدن از مشي خاص» تي.اس.اليوت، براي معماران دستاوردي ارزشمند است. مثلا «ادگار آلن پو» را مي توان به عنوان شاعري با اهميت ويژه براي اهداف معماري در نظر گرفت چون او از ميان موضوعات متعددي كه به آن ها پرداخته، «احساسات شاعرانه شب» برجسته تر از بقيه است. او بارها به شب و به ويژه به لحظات غروب به عنوان بخشي از روش خلق فضايي و مكاني توجه خاص كرده است. يا در الهام بخشي مركب كه گفته شد، معمار تحت تاثير آنچه خوانده است قرار مي گيرد و به نوشتن تحريك مي شود. اگر دقت كنيم مي بينيم كه بسياري از معماران بزرگ نويسندگان پركار و چيره دستي هم بوده اند. پس شعر مي تواند از زواياي گوناگون يك اثر معماري را تحت تاثير قرار بدهد. به طوري كه مثلا پل آندرو، معماري را شعر فضا مي داند.حتي مي شود در اين امر دقيق تر شد. ببينيد! آفرينش و درك معماري شبيه به نوعي بازي است و چيزي نيست كه بي درنگ اتفاق بيفتد؛ شعر هم نوعي توالي است، توالي كلمات و معماري هم از توالي ساختاري هندسي با نظم و تقارن و ايهام و استعاره شكل مي گيرد. اگرچه در دوران گذشته بيشتر بر نقش آثار حماسي بر معماري سخن گفته شده اما امروزه بيشتر از رمان و داستان در ايجاد آثار معماري ياد مي كنند. البته شعر به نسبت داستان و رمان مي تواند به خاطر قدرت تخيل، حالت هنري تري داشته باشد ولي در داستان و نثر اين ارتباط آسان تر است. براي نمونه به توصيفات ناصر خسرو در سفرنامه و ابوالفضل بيهقي در تاريخ بيهقي و ديگر آثار با بافت سفرنامه و تاريخي توجه كنيد كه چگونه از آثار معماري و كاخ ها و قصرها و خانه ها ياد مي شود و يا چنانچه شاعراني چون خاقاني و بحتري از «ايوان مداين» توصيفاتي به دست مي دهند كه رنگ خيالي و هنري آن پررنگ است. به همين خاطر است كه «رودلفو ماچادو» در نسبت بين اسطوره ها با معماري مي گويد: «بهتر است ما در خلق و آفرينش آثار معماري، اينگونه از ادبيات الهام بگيريم كه حتي فضاهاي خيالي را هم ايجاد كنيم.» بحث طولاني مي شود ولي بگذاريد بگويم كه به همين اعتبار است كه شعر واقعيت ها را به تجريد مي كشد و معماري از حالت تجريدي به سمت و سوي واقعيت حركت مي كند و يك احساس متعالي را از پس خطوط، به يك فضاي ملموس بدل مي كند. در واقع همانگونه كه سراينده ابيات سعي در به اشتراك گذاشتن مفاهيمي با خوانندگان خويش دارد ولي هربار كه شعري خوانده مي شود در واقع شعر جديدي سروده مي شود، موفقيت معماران هم صرفا به ميزان پختگي خطوط طراحي و ترسيم و هندسه ها نيست بلكه مخاطب معماري به تنهايي، شاعر فضايي نو است. پس معماري در اين نوع نگاه بايد فراتر از يك خلق عادي باشد و سقف و ديوار و ستون و پلكان، همگي نمادينه به خود مي گيرند، به قول مولانا:


سايه ديوار و سقف هر مكان

سايه انديشه معمار دان


از اينجاست كه مي بينيم آثار حماسي يونانيان در طراحي شهري و قلعه هاي آن ها دخالت داشته است، همچنان كه ارتباط سايه و نور و رنگ مسجد شيخ لطف  الله با دل انگيزي شعر حافظ مرتبط است و يا همين معماري آثار اصفهان است كه فروغ فرخزاد در «ايمان بياوريم؛ آغاز فصل سرد» مي گويد:

آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود


به همين اعتبار است كه آنتونيادس در «بوطيقاي معماري» مي گويد:« براي درك حال و هواي آمريكاي چند دهه اخير -كه جامعه اي چند فرهنگي و پيچيده است- مي توان به نوشته هاي ريچارد براتيگان مراجعه كرد.»


* اين كه گفتيد كه در نسبت معماري و ادبيات، استعاره، ايهام وساير عناصر ادبي دخيل هستند را اگر با مثال مشخص كنيد به گمانم كاربردي تر بشود.


** حتما، شايد ببينيد استعاره بيشترين و زيباترين تاثيرپذيري را داشته است. مثلا انسان گونه انگاري و تشكيل ستون فقرات (خانه با يك مركز و قلب) از استعاره هاي تاريخ گرايان پست مدرن است و يا استعاره گنبد در مساجد اسلامي استعاره از «روح» است و هشت ضلعي گنبد، استعاره از «نظم آسماني» است و چهارضلعي زير هشت ضلعي استعاره از «نظم زمين» است. اگر نمونه هاي مشهورتر جهاني را منظور نظر داريد مي توانم به مثال هايي اشاره كنم. مثلا ببينيد بناي حاجي صوفيا يا اياصوفيه فضاي داخلي اش بر مبناي استعاره جهان خلقت مي باشد. برج ناكاگين كه ساختمان بلندمرتبه اي در توكيو است با به كارگيري استعاره ساختار لانه كبوتر است. يا كليساي كالوا اثر رايما پتيلا، سراي ستايش براي مردم كالوالا -حماسه فنلاندي- كه براساس پلاني با فرم ماهي، نماد مسيحيان نخستين شكل گرفته است، يا خانه گلبرگ اثر اريك اوون ماس كه گلبرگ هايش را به سوي آسمان گشوده و همچون گلي در حال شكفتن است يا مانند زوج جواني كه تشكيل خانواده داده اند و ثمره ازدواج خويش را به جامعه تقديم مي كنند.معمولا از استعاره بيشتر در كاركرد تبديل يك موضوع عيني به ذهني و يا بالعكس و يا انقباض يك مفهوم مبسوط استفاده مي شود كه زيباترين نوع برداشت آثار معماري از شعر و ادبيات است.


*ایهام چطور؟ایهام هم نوعی استعاره است...

 

در ساده ترين گونه معماري ایهام وقتي شکل می گیرد كه دو خيابان يكديگر را با زاويه قائمه قطع مي كنند و سطح مشترك ميان آن ها از لحاظ فضايي ايهام مي آفريند. در معماري دوگونه ايهام منظم ونامنظم ذكر كرده اند در ادبيات هم ايهام هاي تناسب، تضاد، ترجمه و تبادر وجود دارد كه تمام اين ها را بايد تحت عنوان چندگانگي بررسي كرد.
نمونه عالي ايهام در اثر «نمازخانه نوتردام» دوهو است كه به گفته آرنهايم بر ايهام ساختاري مستطيلي استوار است كه نوعي تقارن مضاعف حول قطرهاي آن پديد آمده، اگر از سمت جنوب شرقي به اين نمازخانه نگاه كنيم، سطوح خميده و فراخ بام و ديوارها، چون كشتي جلوه مي كنند كه دماغه اش بر روي تپه افراشته شده، اما فضاي داخلي به مستطيل شبيه است.
در هر صورت شعر هر ملتي، نوعي تاثير خاص بر آثار معماري آن مردم دارد، مثل هايكوهاي ژاپني بر معماري ژاپن و يا قصايد و غزليات شعر ايراني با مساجد و ديگر آثار معماري ايران. براي مثال به يك عنصر ساختاري در معماري كه در شعر به گونه هاي متنوع از آن تصويرسازي شده توجه كنيد و آن عنصر هم «ديوار» است. مرحوم امين پور مي گويد:


ديوار چيست؟

آيا به جز دوپنجره روبه روي هم

 اما

 بي منظره؟

يا سهراب سپهري كه مي گويد:

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت

پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند

 و محمدعلي بهمني در مجموعه «شاعر شنيدني ست» مي گوید:


حرفي براي گفتن اگر بود

 ديوارها سكوت نمي كردند

ديوار!

اي قامت بلند!

 آيا زبان آجري تو

 در بند بند سيمان محصور مانده است؟

 يا روزگار جايزه دار ما

 حتي ترا

به عرصه تبليغ خوانده است؟

حالا اين تصويرهاي شعري را در نسبت با مفهوم چندگانه اي كه «تادائو» از «ديوار» به عنوان و مثابه «قلمرو» ترسيم و ارائه مي دهد مقايسه كنيد كه چقدر اين فضاهاي معماري شاعرانه هستند:
«در بناهاي من، ديوارها، با ايفاي نقش دوگانه، هم براي رد و هم براي تاييد به كار مي روند؛ من با قرار دادن تعدادي از ديوارها در فواصل معين، بازشوهايي را ايجاد مي كنم.»
بدين ترتيب از نقش صرف محصوركنندگي رها مي گردند و به آن ها موجوديتي نو داده مي شود...»به هرحال اگرچه در تمام موارد، شعر و معماري با هم قابل مقايسه و متناسب نيستند ولي مي شود به دور از افراط و بدون مقايسه جزء به جزء در كاركردگرايي و ساختار و زيبايي شناسي، اين نسبت را بيان كرد و بالاخره اين كه با مقايسه عناصر اصولي زيبايي شناسي ميان اين دو هنر، به تكامل و تعالي هر دو در جلوه بيروني و مصداق عيني كمك كرد


*این ویژگی ها در شعر کلاسیک مابه خوبی قابل ردیابی است.اگر موافق باشید در این باره به شعر یکی از شاعران بپردازیم.به عنوان مثال مولانا. به نظرشما «معماري شعر مولانا» يا «معماري در شعر مولانا» چگونه است؟ اين البته سؤال
سختي است، ولي خب به هرحال پرداختن به آن ضروري به نظر مي رسد...


** خواهش مي كنم. ببينيد، مولانا، يك شاعر عرفاني با بينش شهودي، پيش از
آنكه بر يك حالت مكاني و صرف فضايي فيزيكي بپردازد، به تعليق احساسات و عواطف در جاري زمان و موسيقي نزديك است.
او در مثنوي به معماري نزديك  است، زيرا
واژگان او در غزليات بيش از آنكه معناي حقيقي و فضايي ادبي داشته باشند، به آسمان جان و استعاره ها و دل انگيزيهاي عرفاني صعود مي كنند. به همين دليل مي شود معماري شعر مولانا را در چند حوزه بررسي كرد
:
اول در حوزه
معماري شعر كه به منظور كشف قالبهاي شعري است كه مثنوي از نظر معماري، شعري است كه دوگانگي آن در هر بيت براي وحدت معنا يگانه مي شود، چنانكه خود مي گفت
:
سايه ديوار
و سقف هر مكان

سايه انديشه
معمار دان

اما معماري غزليات شمس كه خود عالمي است و مولانا در آن 50 وزن براي
معماري شعرش به كار مي برد كه از نگاه توازن، تناسب و تقارن در اوج كاركرد هنري است
.
دوم از لحاظ
كاربرد واژگان معماري كه شايد نخستين گونه هاي حضور يك هنر در شعر، همين كاربرد واژگان است همانند: رواق، ايوان، شبستان، گنبد، ديوار، باغ، قصر، كاخ، منظر و روزن، اين آغازين گونه حضور واژه ها را مي شود با دلالت معنايي و مفهومي اثر تا مراتب استعاره ها و مجازها ترقي داد، همچنان كه كاربرد كلمات معماري در يك اثر حماسي چون شاهنامه با كاربرد همان كلمات در مثنوي و غزليات شمس، تفسيري گوناگون مي يابد. به عنوان مثال كاربرد «ميدان» كه يكي از فضاهاي باز در معماري است همچون خيابان، كوچه، روزن، تقاطع كه تفاسير گوناگون از آن در فضاهاي خلاو تهي در مقايسه با فضاهاي بسته مي شود، در دو شعر حماسي و عرفاني اين گونه مفهوم يافته است
:
كزين بگذري شهربيني فراخ

همه گلشن و باغ و ميدان كاخ (فردوسي)

* *
صحراي هندستان تو، ميدان سرمستان تو (مولوي)

يا واژه «رواق» كه از عناصر و
فضاهاي سنتي بافت معماري است:
در خانه ها را سيه كرد پاك

ز كاخ و رواقش
برآورد خاك (فردوسي)

* *
بانگ آيد هر زماني زين رواق آبگون

آيت انا
بنيناها و انا موسعون (مولوي)

* *
رواق منظر چشم من آشيانه توست

كرم
نما و فرودآ كه خانه، خانه توست (حافظ)

به اين ترتيب، كلمات را بايد با بافت
اثر سنجيد و از اينجاست كه معماران بيشتر به آثار توصيف واقعگرايي و رئاليسم علاقه نشان داده اند و درك و دريافت معماري آثار سورئاليستي، حتي براي کسانی چون «لوكوربوزيه» و «مندلسون» هم سنگين بوده است و اين تناسب و شباهت را بايد در بالاترين تكامل هنري يافت،

*مثل همان که دربال هماشاره شد که شاملو از زبان يك مرد فرنگي نقل مي كند كه در باب مسجد شيخ لطف ا... گفته بود: «اين يك شعر ناب است»!

**بله، تمام برداشتهاي شاعرانه از اين گونه اند. آثار بايد با درك و دريافت بينش شهودي و اوج هنري صورت گيرد. شما ببينيد اين شعر سهراب سپهري در وصف «گلستانه» را چه كسي مي تواند تصوير كند: «در گلستانه چه بوي علفي مي آمد»
از طرف دیگر، تصوير پردازيهاي شاعرانه اي كه در آثار
ادبي صورت مي گيرد، مثل «آسمان» كه نمادهاي گوناگون و استعاره هاي دل انگيز مي يابد، اگرچه وجه مشترك آنها بلندي و انحناي قامت است:
اي جاودان دو ديده
بينا چگونه اي؟

وي رشك ماه و گنبد مينا، چگونه اي؟

* *
ما همه يك
گوهريم، يك خرد و يك سريم

ليك دو بين گشته ايم، زين فلك منحني (مولانا)

استعاره هاي «گنبد مينا»، «كمان و فلك منحني» جزو هزاران تفسيري است كه بايد
توسط يك معمار در شكل قوسي و مينايي و خميدگي هندسي و پل گونگي آسمان تصور و تصوير شود.
موضوع سوم که باید در بررسی شعر مولانا به ان اشاره کنم، توصيفات عرفاني و شهودي اوست كه از يك عنصر و سازه
معماري ارايه مي دهد؛ مثل توصيفات عالم جان و شهر ايمان، باغ دل، قصر محبت، كه گونه اي فرا واقعگرايي است و به عالم تجريد و انتزاع مي پردازد. به عنوان نمونه نگاه كنيد به واژه «شهر» و شهرهايي كه مولانا در مثنوي و غزليات به كار مي برد، كه از نظر مهندسي، «شهرسازي» مكان و محيط مشخص ندارد؛ زيرا او با نام «سمرقند» به ياد «معشوق چو قند» مي افتد و بخارا و قونيه و دمشق و تبريز براي او مفاهيمي محتوايي و خارج از حوزه جغرافيايي و مرزي مي يابند
:
امروز درين شهر، نفيراست و فغاني

از جادويي چشم يكي شعبده خواني

اما همين شهر در يك اثر حماسي چون شاهنامه،
بيش از آنكه نمايي عرفاني داشته باشد، سيماي شهرسازي و معماري دارد
:
سراسر همه
شهر آذين ببست

بياراست ميدان و خود بر نشست

به اعتبار همين حضور آثار ادبي
در ترسيم فضاهاي معماري و شهري است كه «آنتونياوس» مي گويد: «نابخردانه است اگر از معماري كه حماسه هاي هومر را مطالعه نكرده، بخواهيم با توجه به شيوه زندگي مردم يونان به چشم اندازهاي آن به طراحي بپردازد، به همان اندازه هم بي معناست اگر از هر معمار، طراح شهر، برنامه ريزي شهري، معمار داخلي و معمار منظره آرا نخواهيم كه «انه ايد ويرژيل» را مطالعه كند!»

اگرچه حماسه ها هم بيشتر معماري اسطوره اي را بيان
مي كنند، ولي با همه اينها مي شود از دل همين چيزها، مهندسي معماري را تكامل بخشيد. به همين دليل بود كه «رودلفو ماچادو» مي گفت: « چه اشكالي دارد ما حتي شهرها و معماري اسطوره اي را هم با آن همه تخيل و اسطوره و اغراق بخواهيم عينيت ببخشيم، حتي در كمترين حد.»
همين تصاوير و خيال آفريني ها در مثنوي و غزليات كه حاصل انديشه
و بيان يك شاعر است هم، با همديگر متفاوت معنا مي يابند؛ براي نمونه «شهر عرفان» مولانا در غزليات را با «داستان شهر» در مثنوي بسنجيد. مثلاً داستان «رفتن ذوالقرنين به كوه قاف و درخواست كردن كه :اي كوه قاف! از عظمت صفت حق، ما را بگو» و اينكه كوه فهم انسان را از درك حق عاجز ديده و در نهايت از صنايع خداوندي مي گويد كه مربوط است به زلزله و شهر:
رفت ذوالقرنين سوي كوه قاف

ديد او را كز زمرد
بود صاف

آنگاه با ديدن اين كوه زمرد خطاب مي كند: «پس ديگر كوهها چگونه اند؟» و
كوه پاسخ مي دهد كه: «من محيط بر تمام زمين هستم و آن كوهها، همگي رگهاي من هستند كه زمين همچون شهري در احاطه من است و من هر رگ را كه بجنبانم از اين شهر، در آنجا زلزله خواهد آمد»

من به هر شهري رگي دارم نهان

بر عروقم بسته اطراف جهان

حق چو خواهد زلزله شهري، مرا

گويد او، من بر جهانم عرق را

نزد آن كس كه
نداند عقلش اين

زلزله هست از بخارات زمين

به اعتقاد مولانا، ديگر اين شهر،
تمام جهان و هستي است و زلزله هم يك عامل طبيعي و شهري نيست، بلكه جنبانيدن رگ كوه زمرد است كه تمام اين عناصر معماري شهري نماد مي شوند و در كاربرد استعاري با مفهوم و معناي متن تفسير ديگر گونه مي يابند.حتي همين واژه «معماري» هم در نگاه مولانا، در كنار «خرابي» مفهوم ايهام مي يابد و اين صعود معنايي كلمات از يك واژه تا يك توصيف و تصوير و صحنه است
:
پيش از آن كاين نفس كل در آب و گل معمار شد

در
خرابات حقايق، عيش ما معمور بود

و حافظ چه زيبا با مهندسي و معماري، طاق ابروي
يارش را معنا مي كند
:
طرب سراي محبت كنون شود معمور

كه طاق ابروي يار منش
مهندس شد


* اين عناصر که شما می گویید،در شعر شاعران ديگر هم وجود دارد، شما آيا درباره نحوه
استفاده اين شاعران به عناصر معماري توجه كرده ايد كه ببينيد مكانيسم بياني آنها در مقايسه با هم چگونه است؟

 
** البته، اينها را بايد با توجه به متن و بافت اثر و
شرايط فرهنگي، اجتماعي با هم مقايسه كرد. براي مثال اگر حافظه ام ياري كند شما عنصر «پل» را در شعر چند شاعر ببينيد كه با حالت و بافت اثر چطور هماهنگ است
:
- دست
طمع چو پيش كسان مي كني دراز

پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش (صائب)

- چو بر دجله بر يكديگر بگذرند

چنان تنگ پل را به پي بسپرند (فردوسي)

- ز قد
پر خم من در ره عشق
بر آب چشم من، پل مي توان كرد (مولانا)

یا از شاعران معاصر به اینشعر منزوی توجه کنید:
- دور مي شوم

پل نگاه مي كند مرا

پل مسافران بي شمار ديده است

و يا پل ا... وردي خان در شعر شاملو و پل غزنين در اثر
بيهقي و...


* آيا نمونه اي از تأثيرپذيري آثار معماري از شعر در ايران يا
جهان وجود دارد به شکل روشن كه مصداقي نام ببريد؟


** در اول گفتم كه اثر گذاري شعر ديرتر
است، ولي با وجود اين بيشتر در شاهكارها و آثار اصيل نمايان است. مثل «تاج محل» و «پاسارگاد» يا «تالار آپادانا» كه از حسن و انديشه ايراني اثر پذيرفته است. حتي «مسجد شيخ لطف ا...» و «گنبد سلطانيه» هم تأثير گرفته از عناصر شعري فارسي هستند. اين نموداري در رباط ها، كاروانسراها و ديگر گونه هاي معماري هم مشهود است، همچنان كه شعر هايكوي ژاپني در بسياري از آثار «تادائو آندو» مشهود مي باشد و نمونه هايي از اين شعر كوتاه و تك تصويري در جهان ساخته شده است؛ مثل «خانه اگرستروم» اثر «لوييس باراگان» و «هتل كامينورئال» در مكزيكوسيتي اثر «ريكاردو كلورتا» يا «پاويون بارسلونا» اثر يكي از شاعرترين معماران، يعني «ميس وان در دوهه». حتي خود آرامگاه مولانا در قونيه هم از نمادها و استعاره ها و بينش عرفاني و شهودي شعرش متأثر است، البته موسيقي و سماع مولانا چنان سرشار است كه حتي معماري و تمام گونه هاي هنري را هم پوشش داده است. به عنوان نمونه در مورد «روزن» در مثنوي مي گويد:
روزن از
بهر چه كرده اي دقيق

گفت تا نوري برآيد زين طريق

گفت آن فرع است اين بايد
نياز

تا از اين ده بشنوي بانگ نماز

كه مهندسي نور و روشنايي در يك اثر
معماري، در خدمت صوت و موسيقي در مي آيد. اين ويژگي مولاناست كه از عناصر مختلف به نفع شعرش خوب استفاده مي كند.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |